به عنوان یه شنونده، وقتی خانوم گوگوش میفرمان "ما دوتا پنجره بودیم گفتی که باید بمیریم"،
لازم میدونم یادآوری کنم تو گفتی باید بمیرین گوگوش! تو! حرف نذار تو دهنش، دوتا نسل شاهد داریم که تو گفتی "کاشکی این دیوار خراب شه، من و تو باهم بمیریم."
تو!
لازم میدونم یادآوری کنم تو گفتی باید بمیرین گوگوش! تو! حرف نذار تو دهنش، دوتا نسل شاهد داریم که تو گفتی "کاشکی این دیوار خراب شه، من و تو باهم بمیریم."
تو!
من کله سحر میرم سر کوچه نون بگیرم هم باید شارژرمو بردارم، چون یه جوری میشه بهرحال که آخرش شب برمیگردم خونه!
هر کی خدارو واقعا بدون جنس فرض میکنه خیلی قویه. تو مغز من مرده، تو مغز یکی دیگه زنه. ولی بدون جنس..واقعا سخته تصورش.
سر ظهر که بچه های مجتمع تو محوطه جیغ و داد میکنن، میرم تو بالکن داد بزنم "مررررگ!"، ولی دیدنشون یه جور خاطرات سمی شیرین و غمگین ترشح میکنه که باعث میشه وایسم به تماشا.
تو نمایشنامه ژولیوس سزار، دم مرگ، سزار به دوستش که بین قاتل ها وایساده نگاه میکنه و می پرسه:
تو هم، بروتوس؟
آره خلاصه.
تو هم، بروتوس؟
آره خلاصه.