روم نمیشه بیشتر از این غر بزنم اینجا دیگه. واقعاً روم نمیشه. این روزها خیلی یاد کتاب «خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پارهوقت» میافتم. بخونین اگه نخوندین. منم میرم میخونم دوباره.
یه وقتهایی سطح تستوسترون بدنم بالاتر از قبله و حس میکنم هیچ کاری نیست که از پسش برنیام. اون موقعها باید جایی یادداشتی بنویسم که فرمولش یادم بمونه.
نوعی از قلم طنز هم هست که خیلی خلاقانه و هوشمندانهست اما حس کثیفی میده. الزاما غیراخلاقی یا توهینآمیز نیست. ولی لَشه. طنز لَش.
دلتنگ عصر مبادلهی کالا با کالا هستم.
کاش میشد تو لپتاپ من رو تعمیر کنی و من بهت کشمش بدم.
کاش میشد تو لپتاپ من رو تعمیر کنی و من بهت کشمش بدم.
من نمیدونم توی این مملکت چطوری باید بدوئیم که برسیم. نمیدونم روی چه تردمیلی هستیم که حتی استاپ نداره.