خونهی والدین، عطر خاصی داره که تا سالها ازش دور نشی و بهش برنگردی، متوجهش نمیشی.
کاش «قدر دونستن» یه جور سلاح علیه مرگ بود. یعنی مثلا من قدر مامان رو میدونم پس عزرائیل اینورها نیاد.
عشق برای من از یه جایی به بعد شبیه مایهی کیک خونگی شد. خوشمزه. ساده و کرمی. لذتبخش. با قابلیت تکرارشوندگی بالا.
ایبابا. چرا تو شبیه همهی پرنسسهای دیزنی کارتون دخترداییم هستی که توی بچگی میخواستم زنم بشن؟!
✍1
روم نمیشه بیشتر از این غر بزنم اینجا دیگه. واقعاً روم نمیشه. این روزها خیلی یاد کتاب «خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پارهوقت» میافتم. بخونین اگه نخوندین. منم میرم میخونم دوباره.
یه وقتهایی سطح تستوسترون بدنم بالاتر از قبله و حس میکنم هیچ کاری نیست که از پسش برنیام. اون موقعها باید جایی یادداشتی بنویسم که فرمولش یادم بمونه.
نوعی از قلم طنز هم هست که خیلی خلاقانه و هوشمندانهست اما حس کثیفی میده. الزاما غیراخلاقی یا توهینآمیز نیست. ولی لَشه. طنز لَش.