خیلی جالبه که تا توی فشار قرار نگیریم قویترین نسخهی خودمون رو بیرون نمیاریم. نسخهای که هست! همیشه هست. فقط نشسته یه گوشه تا دقیقه ۸۷ بشه و سهتا گل عقب باشی.
بیا بشین مرتب کنیم سرت رو.
ترس از مرگ عزیزان رو بذار توی کارتن کوچیکهی دیجیکالا، ترس از بیماری رو بذار روش، ترس از شکست و تنهایی و پیری رو هم روی اونها. جعبه رو ببند، چسب پنجسانتی بزن و بذارش ته قسمت بالای کمد ذهنت. همون جایی که فقط از این اسبابکشی به اون اسبابکشی، باز میشه.
عذابوجدانها رو یکییکی باز کن تاریخهاش رو ببین. ۲۰ سالگی به قبل رو کلا بریز توی کیسه زباله مشکی. ۲۰ سالگی به بعد رو نگاه کن ببین کدومش رو میشه جبران کرد، یه نوت بذار کنارش و بذار توی کشوی سوم. یه گوشه. جبرانناپذیرها رو بذار توی بخش کتابهای درسی کتابخونهت. بذار اون ته. لازم شد میری سراغش.
بقیهی کتابخونه رو با تجربههات پر کن. خوب و بد. بزرگ و کوچیک. کهنه و تازه. سالم و پاره. به هر ترتیبی میپسندی: به ترتیب سنوسالت، به ترتیب آدمها، به ترتیب اشتباهها، یا همه درهم. ولی بذار باشن. دمدست باشن. همهشون دمدست باشن.
آرزوها رو یکییکی دستمال بکش و برق بنداز. بذار توی قفسهی دکور کتابخونهت. یه ریسه تزئینی هم دور قفسههاش ببند بذار به چشم بیان.
تای خاطراتت رو باز کن. نترس. کودکیهات و نوجوانیهات و جوانیهات رو، رفیقبودن هات و عاشقبودنهات رو عطر و اتو بزن و آویزون کن توی کمد. اینها مال توئن و ارزشمندن. مهم نیست کجا پوشیدیشون.
هدفها رو بچین روی میز تحریر ذهنت.
صبح به صبح نگاهشون کن. هربار نگاهشون کردی گردوخاکشون رو تمیز کن. نذار قل بخورن پایین. نذار کج شن. نذار گم شن.
حالا جاروبرقی ذهنت رو روشن کن.
بذار آروم شه سرت وقتی خردهریزها جارو میشن. چه اهمیتی داره اون همکار چی گفت و این عابر چطور نگاه کرد؟
تمومه.
پاشو بیا، چایی ریختم.
ترس از مرگ عزیزان رو بذار توی کارتن کوچیکهی دیجیکالا، ترس از بیماری رو بذار روش، ترس از شکست و تنهایی و پیری رو هم روی اونها. جعبه رو ببند، چسب پنجسانتی بزن و بذارش ته قسمت بالای کمد ذهنت. همون جایی که فقط از این اسبابکشی به اون اسبابکشی، باز میشه.
عذابوجدانها رو یکییکی باز کن تاریخهاش رو ببین. ۲۰ سالگی به قبل رو کلا بریز توی کیسه زباله مشکی. ۲۰ سالگی به بعد رو نگاه کن ببین کدومش رو میشه جبران کرد، یه نوت بذار کنارش و بذار توی کشوی سوم. یه گوشه. جبرانناپذیرها رو بذار توی بخش کتابهای درسی کتابخونهت. بذار اون ته. لازم شد میری سراغش.
بقیهی کتابخونه رو با تجربههات پر کن. خوب و بد. بزرگ و کوچیک. کهنه و تازه. سالم و پاره. به هر ترتیبی میپسندی: به ترتیب سنوسالت، به ترتیب آدمها، به ترتیب اشتباهها، یا همه درهم. ولی بذار باشن. دمدست باشن. همهشون دمدست باشن.
آرزوها رو یکییکی دستمال بکش و برق بنداز. بذار توی قفسهی دکور کتابخونهت. یه ریسه تزئینی هم دور قفسههاش ببند بذار به چشم بیان.
تای خاطراتت رو باز کن. نترس. کودکیهات و نوجوانیهات و جوانیهات رو، رفیقبودن هات و عاشقبودنهات رو عطر و اتو بزن و آویزون کن توی کمد. اینها مال توئن و ارزشمندن. مهم نیست کجا پوشیدیشون.
هدفها رو بچین روی میز تحریر ذهنت.
صبح به صبح نگاهشون کن. هربار نگاهشون کردی گردوخاکشون رو تمیز کن. نذار قل بخورن پایین. نذار کج شن. نذار گم شن.
حالا جاروبرقی ذهنت رو روشن کن.
بذار آروم شه سرت وقتی خردهریزها جارو میشن. چه اهمیتی داره اون همکار چی گفت و این عابر چطور نگاه کرد؟
تمومه.
پاشو بیا، چایی ریختم.
به محض اینکه احساس نیاز به پیشرفت رو پیدا کنی راهش رو هم پیدا میکنی. چون ناخودآگاه توی همون مسیر قدم برمیداری.
فقط منم یا شما هم وقتی وارد یه محیط شلوغ میشین و حس ششمتون میگه آشنا میبینین، واقعاً میبینین؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حساسیت فصلی ندارم. حساسیت صبحی دارم. هر روز صبح هپیچو هپیچو هپیچو. فصلش هم هیچ فرقی نداره دیگه!
خونهی والدین، عطر خاصی داره که تا سالها ازش دور نشی و بهش برنگردی، متوجهش نمیشی.
کاش «قدر دونستن» یه جور سلاح علیه مرگ بود. یعنی مثلا من قدر مامان رو میدونم پس عزرائیل اینورها نیاد.
عشق برای من از یه جایی به بعد شبیه مایهی کیک خونگی شد. خوشمزه. ساده و کرمی. لذتبخش. با قابلیت تکرارشوندگی بالا.