Forwarded from مثلاً روانشناسم! (Hadis)
داشتن آگاهی به تنهایی تو زندگی به کارت نمیآد. زمانی میتونی ادعا کنی آگاهی که براساس اون آگاهی زندگی کنی.
دلم میخواد توی زمان برگردم عقب و دستوپای هر بزرگتری رو که یه روزی رفت برام بالای منبر و بهم از تجربههاش گفت ببوسم. من نمیفهمیدم. من نمیفهمیدم چه عشقی پشت این بالا منبر! رفتنها بود. من فکر میکردم میخوان با نصیحتکردن بهم ثابت کنن از من قویترن! نمیدونستم یاد گرفتن از تجربههای یه بزرگتر، عین قدرته.
استفاده از تجربه بزرگتر، مثل سکه برداشتن از روی جنازهی یه ماجراجوی مرده میمونه توی بازیها. شاید دیگه به درد اون نمیخوره. ولی برای من یه جون تازهست. یه راه تازهست. یه توانایی جدیده.
ولی خب اونور ماجرا رو الان دارم میبینم. دقیقا همین امروز. همین امروزی که حس میکنم به تجربه زیستهم تا همینجاش (هرچقدر که هست.) بیاحترامی شده. الان توی همین لحظه دیدمش:
برای یه ماجراجوی مرده دیگه هیچ اهمیتی نداره تو سکههاش رو برداری یا نه.
استفاده از تجربه بزرگتر، مثل سکه برداشتن از روی جنازهی یه ماجراجوی مرده میمونه توی بازیها. شاید دیگه به درد اون نمیخوره. ولی برای من یه جون تازهست. یه راه تازهست. یه توانایی جدیده.
ولی خب اونور ماجرا رو الان دارم میبینم. دقیقا همین امروز. همین امروزی که حس میکنم به تجربه زیستهم تا همینجاش (هرچقدر که هست.) بیاحترامی شده. الان توی همین لحظه دیدمش:
برای یه ماجراجوی مرده دیگه هیچ اهمیتی نداره تو سکههاش رو برداری یا نه.
✍1
من نمیدونم کی اول به مجید گفت دایی.
ولی انگار این لقب رو به قد و قوارهی این مرد بریدن و دوختن.
پستهای دایی سبزن. تمیزن. لبخند میزنن. تنهان اما از اون تنهاییهای لذتبخشی که دم غروب با یه پلیلیست از شجریانها و ویگن، چای دارچین و یه کتاب خوب، پر میشه. باکیفیت هم پر میشه.
ولی انگار این لقب رو به قد و قوارهی این مرد بریدن و دوختن.
پستهای دایی سبزن. تمیزن. لبخند میزنن. تنهان اما از اون تنهاییهای لذتبخشی که دم غروب با یه پلیلیست از شجریانها و ویگن، چای دارچین و یه کتاب خوب، پر میشه. باکیفیت هم پر میشه.
اصلا هم عجیب نیست که زلزلهها و پدافندها همزمانن. هیچ ربطی هم به همدیگه ندارن. هیچی هم از توی زمین درنیومده.
خیلی دلم براتون تنگ شده. اما به این باتهای ناشناس اعتمادی نیست. هرجا هستید و هرکی هستید خوب و خوش باشید.