دوات
17.3K subscribers
195 photos
15 videos
1 file
315 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
Download Telegram
«این همه فشار خسته‌کننده‌ست...
دمم گرم.»
بعضی آدم‌ها انقدر شریف و نجیبند که آدم فقط می‌خواد به احترامشون پاشه از روی صندلی و یک ساعت تمام به افتخارشون دست بزنه.
«دوتا تیله‌ی تو چشم‌هات
منو از درس‌ومشق انداخت...»
تو نه تنها فرشته‌ای،
بلکه دستورپخت غذاهای سلف بهشت رو هم دزدیدی آوردی زمین. مرسی!
علاقه‌ی ما به مرگ، معمولا معطوف به مرگ نیست. به خاطر لذتیه که از تصور پشیمونی اطرافیانمون بعد از رفتنمون می‌بریم.
الان اینطوری دهنت رو باز می‌کنی و چشم‌هات رو روی تمام کارهایی که کردم می‌بندی و فردا کنار مزارم می‌گی که متأسفی.
من اون موقع نیستم تاسف تو رو ببینم، پس‌ الان با تصورش خودم رو آروم می‌کنم.

همین‌قدر بیمارگونه، قابل‌ترحم و غم‌انگیز.
صبوری کن مرد.
از امروز تا ته دنیا.
سامر جوری نگام می‌کنه که مطمئنم، مطمئنم، مطمئنم، مطمئنم اگه انسان بود الان میومد سرم رو می‌گرفت توی بغلش و می‌گفت: غصه نخوری بابا.
نمی‌شد جنس دل از پلاستیک باشه؟
ترجیحا یه بار مصرف؟!
Forwarded from توییتی
در بحث‌هاتون به همدیگه توهین نکنید. توهین، فرصت تأمل و تفکر رو از آدم‌ها میگیره. فرصت تأمل و تفکر رو از خودتون و دیگران نگیرید.

@TweetyChannel | حامد
کاش اون‌قدر پخته بودم که خامی اذیتم نمی‌کرد. اما هنوز جا داره تا یاد بگیرم.
نترس و ادامه بده.
ظاهراً پاییز واقعاً اومده پی نامردی.
Forwarded from مثلاً روانشناسم! (Hadis)
داشتن آگاهی به تنهایی تو زندگی به کارت نمی‌آد‌. زمانی می‌تونی ادعا کنی آگاهی که براساس اون آگاهی زندگی کنی‌‌.
پتو، ضد بمب و جن و موشکه.
«جفت گرگیم،
ولی کی بارون دیده؟»
سخته.
خودمونیم...
توی مسیر پیشرفت، تمام تلاشت رو می‌کنی؟
گربه گمشده در #مشهد
هرچی سنم‌ می‌ره بالاتر، بیشتر می‌فهمم باید ساکت بمونم.
دلم می‌خواد توی زمان برگردم عقب و دست‌وپای هر بزرگتری رو که یه روزی رفت برام بالای منبر و بهم از تجربه‌هاش گفت ببوسم. من نمی‌فهمیدم. من نمی‌فهمیدم چه عشقی پشت این بالا منبر! رفتن‌ها بود. من فکر می‌کردم میخوان با نصیحت‌کردن بهم ثابت کنن از من قوی‌ترن! نمی‌دونستم یاد گرفتن از تجربه‌های یه بزرگتر، عین قدرته.

استفاده از تجربه بزرگتر، مثل سکه برداشتن از روی جنازه‌ی یه ماجراجوی مرده می‌مونه توی بازی‌ها. شاید دیگه به درد اون نمیخوره. ولی برای من یه جون تازه‌‌ست. یه راه تازه‌ست. یه توانایی جدیده.

ولی خب اونور ماجرا رو الان دارم می‌بینم. دقیقا همین امروز. همین امروزی که حس می‌کنم به تجربه زیسته‌م تا همین‌جاش (هرچقدر که هست.) بی‌احترامی شده. الان توی همین لحظه دیدمش:

برای یه ماجراجوی مرده دیگه هیچ اهمیتی نداره تو سکه‌هاش رو برداری یا نه.
1
Forwarded from من (Majid Najafian)
قورمه‌سبزی رو بار گذاشتم. زعفران داره کنار یخ دم می‌کشه و بیرون داره ریز ریز بارون میاد. مهمان دارم و قراره بشینیم چای بخوریم و حرف بزنیم تا قرمه جا بیوفته. خونه‌ی در انتظار مهمان، خیلی زیبا و خوشبو میشه.