دوات
17.3K subscribers
195 photos
15 videos
1 file
315 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
Download Telegram
چیز زیادی از تعطیلات نفهمیدم و شنبه رو با خستگی شروع می‌کنم. اما امروز قراره یکی از بارهای روی دوشم رو زمین بذارم و همین خوبه.
ذکر امروز اینه که کاری که باید انجام شه، باید انجام شه. خسته‌م و خوابم میاد و درد دارم و حسش نیست و حالا بعداً، نداریم. این روانشناسی زرد نیست. واقعیت و جبر قرمزه!
به نظرم فحش‌دادن به پارتنر حتی توی شوخی و رفاقتی و از روی صمیمت، کار جالبی نیست. وقتی توی شوخی زبونمون دست خودمون نباشه توی خشم چطوری می‌خوایم کنترلش کنیم؟ هیچ‌چیزی بیشتر از «احترام» به یه زوج قدرت نمی‌ده. این شوخی‌ها شاید خیلی طبیعی و معمولی و حتی باحال به نظر بیان در لحظه و بهمون این حس رو بدن که خب توی رابطه سالم و راحتی هستیم. اما در بلندمدت جوری عزت‌‌نفس رو می‌خراشن که اصلاً نفهمی از کجا خوردی.
به این باور رسیدم که وقتی تمام تلاشت رو می‌کنی اما نمی‌شه، برای اینه که وقتش نیست. وقتش نیست عزیز من. به کار دیگه‌ای بپرداز. به وقتش.
Forwarded from سپ‌تراپ
- دکتر من خودم رو بستم به صندلی درمان. اگه نبندم مثل بادکنک هلیومی پرواز می‌کنم.
+ آفرین. خودت رو همینجوری به میز کارت هم ببند!
کلاس چهارم بودم دلم می‌خواست پلیس مدرسه شم چون کلاه و کاور مخصوص داشت با یه تابلوی ایست. نشد. فخری رو کردن پلیس مدرسه چون همه‌ی نمره‌هاش بیست بود ولی من توی ریاضی می‌لنگیدم. در حسرت اون‌ کلاه و کاور، هر روز صبح از پنجره کلاس نگاهش می‌کردم که جلوی در مدرسه می‌ایستاد و با تابلوی ایستش تمام ماشین‌های آدم بزرگ‌ها رو نگه می‌داشت. چه قدرتی. عجب قدرتی.

بعدها من و فخری سر اون تابلو دعوا کردیم. من می‌خواستم باهاش بازی کنم و فخری می‌گفت براش مسئولیت داره. منم دلم می‌خواست برام مسئولیت داشته باشه. با مشت زدم توی چشم فخری و مسئولیتش رو قبول کردم و مامان اومد مدرسه.

از همون روز به بعد من هر روز یه مسئولیت قبول کردم و برای بعضی‌هاش دیگه مامان نیومد. بابا نیومد. هیچکس حتی نفهمید من اون مسئولیت رو دارم. اصلا ازم نپرسیدن می‌خوای یا نه و فقط کلاهش رو گذاشتن سرم و کاورش رو تنم کردن. حتی مسئولیت این رو که اون مسئولیت رو نداشته باشم هم گذاشتن روی دوشم.

حالا من وارد دهه‌ی چهارم زندگیم شدم و فقط دوتا انگشت شست از زیر این همه مسئولیت زده بیرون تا این پیام رو تایپ کنه توی چنلی که در برابر هر کلمه‌ش مسئولم. یادم نمیاد آخرین باری که مسئول نبودم کی بود. شاید همون روز بهاری سال ۱۳۸۳، هفت هشت دقیقه قبل از اینکه تصمیمم رو بگیرم و به فخری بگم: «تابلوت رو بده من!»
ساچ عه دِی واقعاً. پوف.
نظم بیرون برام تداعی‌کننده‌ی نظم درونه و برعکس.
Forwarded from That guy over there!
وقتی پایان‌نامه تموم بشه شاید از ما چیزی نمونه جز خوبیا!
استراحت؟
نه ممنون، حرومه.
تنها چیزی که می‌تونه شما رو از هر نظر برای زندگی متأهلی آماده کنه، زندگی مجردیه‌‌.
Forwarded from دو در یک
چرا عطرها جنسیت دارند؟! من همیشه تمایل به عطرهایی داشتم که میگن << زنانه >> هستند.
طبیعیه. باید هم همینطور باشه.
یه جوری انتخاب می‌کنن ترکیبات رو که من و شما تمایل به عطر زنانه داشته باشیم دوست عزیز.
احساس می‌کنم باید روتین‌های جدید به قبلی‌ها اضافه کنم.
بزرگسالی اینطوریه که تو فکر نمی‌کنی این کاری که داری انجام می‌دی از روی قدرته. یعنی اصلا قدرت نمی‌بینیش. وظیفه‌ست و کاریه که باید انجام شه. مثل وقتیه که برای یه بچه، شکلات باز می‌کنی.
تو فقط یه شکلات باز کردی.
ولی از دید اون بچه،
تو! شکلات رو! باز کردی!!!
کاش خدا از آدم‌ها برای پدر و مادر شدنشون سفته حسن انجام کار می‌گرفت که بعضی‌ها اینطوری گند نزنن به کودکی و بزرگسالی فرزندشون‌.
Forwarded from ɢʜᴀᴇᴍ's ɴᴏᴛᴇs (ɢʜᴀᴇᴍ)
ترس از دست دادن رو که از خودت بگیری، همه چیز رو به دست میاری...
تاحالا برای «تشدید» کتک خوردی؟
ما خیلی پیر‌ شدیم!
بغلم کن، کنارش کارمندیت رو هم ادامه بده.
آشنایی با CRM نیاز مغز من به نظم کاری رو واقعاً ارضا کرده. آرامشی که از نظم می‌گیرم رو از هیچی نمی‌گیرم و زمانی که نمی‌رسم دوروبرم رو مرتب کنم واقعاً گردن‌شکسته‌م.
Forwarded from روزها
می‌دونم ته مسیر وایسادی و داری به منی که تازه افتادم تو جاده دهن کجی می‌کنی، ولی ببین، من خودم باید یک‌بار این راهو برم، از بالا و پایینیاش بگذرم و خودم به نتیجه‌گیریِ تو برسم.