چیز زیادی از تعطیلات نفهمیدم و شنبه رو با خستگی شروع میکنم. اما امروز قراره یکی از بارهای روی دوشم رو زمین بذارم و همین خوبه.
ذکر امروز اینه که کاری که باید انجام شه، باید انجام شه. خستهم و خوابم میاد و درد دارم و حسش نیست و حالا بعداً، نداریم. این روانشناسی زرد نیست. واقعیت و جبر قرمزه!
به نظرم فحشدادن به پارتنر حتی توی شوخی و رفاقتی و از روی صمیمت، کار جالبی نیست. وقتی توی شوخی زبونمون دست خودمون نباشه توی خشم چطوری میخوایم کنترلش کنیم؟ هیچچیزی بیشتر از «احترام» به یه زوج قدرت نمیده. این شوخیها شاید خیلی طبیعی و معمولی و حتی باحال به نظر بیان در لحظه و بهمون این حس رو بدن که خب توی رابطه سالم و راحتی هستیم. اما در بلندمدت جوری عزتنفس رو میخراشن که اصلاً نفهمی از کجا خوردی.
به این باور رسیدم که وقتی تمام تلاشت رو میکنی اما نمیشه، برای اینه که وقتش نیست. وقتش نیست عزیز من. به کار دیگهای بپرداز. به وقتش.
کلاس چهارم بودم دلم میخواست پلیس مدرسه شم چون کلاه و کاور مخصوص داشت با یه تابلوی ایست. نشد. فخری رو کردن پلیس مدرسه چون همهی نمرههاش بیست بود ولی من توی ریاضی میلنگیدم. در حسرت اون کلاه و کاور، هر روز صبح از پنجره کلاس نگاهش میکردم که جلوی در مدرسه میایستاد و با تابلوی ایستش تمام ماشینهای آدم بزرگها رو نگه میداشت. چه قدرتی. عجب قدرتی.
بعدها من و فخری سر اون تابلو دعوا کردیم. من میخواستم باهاش بازی کنم و فخری میگفت براش مسئولیت داره. منم دلم میخواست برام مسئولیت داشته باشه. با مشت زدم توی چشم فخری و مسئولیتش رو قبول کردم و مامان اومد مدرسه.
از همون روز به بعد من هر روز یه مسئولیت قبول کردم و برای بعضیهاش دیگه مامان نیومد. بابا نیومد. هیچکس حتی نفهمید من اون مسئولیت رو دارم. اصلا ازم نپرسیدن میخوای یا نه و فقط کلاهش رو گذاشتن سرم و کاورش رو تنم کردن. حتی مسئولیت این رو که اون مسئولیت رو نداشته باشم هم گذاشتن روی دوشم.
حالا من وارد دههی چهارم زندگیم شدم و فقط دوتا انگشت شست از زیر این همه مسئولیت زده بیرون تا این پیام رو تایپ کنه توی چنلی که در برابر هر کلمهش مسئولم. یادم نمیاد آخرین باری که مسئول نبودم کی بود. شاید همون روز بهاری سال ۱۳۸۳، هفت هشت دقیقه قبل از اینکه تصمیمم رو بگیرم و به فخری بگم: «تابلوت رو بده من!»
بعدها من و فخری سر اون تابلو دعوا کردیم. من میخواستم باهاش بازی کنم و فخری میگفت براش مسئولیت داره. منم دلم میخواست برام مسئولیت داشته باشه. با مشت زدم توی چشم فخری و مسئولیتش رو قبول کردم و مامان اومد مدرسه.
از همون روز به بعد من هر روز یه مسئولیت قبول کردم و برای بعضیهاش دیگه مامان نیومد. بابا نیومد. هیچکس حتی نفهمید من اون مسئولیت رو دارم. اصلا ازم نپرسیدن میخوای یا نه و فقط کلاهش رو گذاشتن سرم و کاورش رو تنم کردن. حتی مسئولیت این رو که اون مسئولیت رو نداشته باشم هم گذاشتن روی دوشم.
حالا من وارد دههی چهارم زندگیم شدم و فقط دوتا انگشت شست از زیر این همه مسئولیت زده بیرون تا این پیام رو تایپ کنه توی چنلی که در برابر هر کلمهش مسئولم. یادم نمیاد آخرین باری که مسئول نبودم کی بود. شاید همون روز بهاری سال ۱۳۸۳، هفت هشت دقیقه قبل از اینکه تصمیمم رو بگیرم و به فخری بگم: «تابلوت رو بده من!»
Forwarded from That guy over there!
وقتی پایاننامه تموم بشه شاید از ما چیزی نمونه جز خوبیا!
طبیعیه. باید هم همینطور باشه.
یه جوری انتخاب میکنن ترکیبات رو که من و شما تمایل به عطر زنانه داشته باشیم دوست عزیز.
یه جوری انتخاب میکنن ترکیبات رو که من و شما تمایل به عطر زنانه داشته باشیم دوست عزیز.
بزرگسالی اینطوریه که تو فکر نمیکنی این کاری که داری انجام میدی از روی قدرته. یعنی اصلا قدرت نمیبینیش. وظیفهست و کاریه که باید انجام شه. مثل وقتیه که برای یه بچه، شکلات باز میکنی.
تو فقط یه شکلات باز کردی.
ولی از دید اون بچه،
تو! شکلات رو! باز کردی!!!
تو فقط یه شکلات باز کردی.
ولی از دید اون بچه،
تو! شکلات رو! باز کردی!!!
کاش خدا از آدمها برای پدر و مادر شدنشون سفته حسن انجام کار میگرفت که بعضیها اینطوری گند نزنن به کودکی و بزرگسالی فرزندشون.
Forwarded from ɢʜᴀᴇᴍ's ɴᴏᴛᴇs (ɢʜᴀᴇᴍ)
ترس از دست دادن رو که از خودت بگیری، همه چیز رو به دست میاری...