دوات
17.3K subscribers
195 photos
15 videos
1 file
315 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
Download Telegram
🔶کلینیک روانشناسی وصال به همراه سازمان بهزیستی و شورای اجتماعی کشور برگزار می کند

🔴 دوره آموزش روابط زوجین در 7 سال اول زندگی مشترک

🔷ویژه زوجین متاهل

🔵 16 ساعت آموزش رایگان

🔸مدرس دوره: خانم متجدد کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی و مدرس دوره های سازمان بهزیستی


🔻زوجین باید در 7 سال اول زندگی مشترک باشند.(به دلیل ثبت کد ملی)

🔺شرکت و حضور یکی از زوجین هم بلامانع است و مشکلی ندارد.

🔺برای عزیزانتان و کسانی که دوست دارید روابط شان را واکسینه کنند بفرستید.
برای ثبت نام و اطلاعات بیشتر به ای دی زیر پیام بدهید:

🆔 @psy_vesal
https://t.me/vesal2024
تو این هوای برفی مشهد من باید می‌رفتم اشراف‌زادگان فقیر رو می‌خریدم از پردیس کتاب و توی اون کافه زیرزمینی کوچه بغلیش می‌‌نشستم به خوندن. ولی به جاش نشستم پشت این لپ‌تاپ لعنتی. تمام عمرم رو پشت این لپ‌تاپم انگار.
این که گذشت ولی من اگه خواستم دکتری بخونم با تیر بزنید تو گردنم.
وقتی هم متاهلم هم کارمندم هم فریلنسرم هم پایان‌نامه دارم و هم باید به کارهای خونه برسم و به دوستی می‌گم «وقت ندارم بریم بیرون» و جوری که انگار ارشمیدسه و راه‌ محاسبه‌ی حجم اجسام رو یافته می‌گه «خب برنامه‌ریزی کن!» دلم می‌خواد با زانو بزنم زیر شکمش.
شغال من برنامه‌ریزی کردم که اینم.
توی این کانال پروکسیه دیدم از فردی به اسم «محمد» چنین چیزی رو آوردن که:

راحت بگم؛
تو هم قراره با خونوادش ازدواج کنی، هم با وضیعت مالیش، هم قیافه‌‌ش، هم تروماهایی که تجربه کرده....

عشق صرفا چیز کافی و قانع کننده‌ای نیست!

|محمد‌|



و داشتم فکر می‌کردم چقدر درسته و اگه عشق کافی نیست، پس چی لازمه این‌جا که اوضاع رو بهتر کنه؟ احتمالاً صبر و قدرت.

باشه.

اما اگه عشق قرار نیست به ما صبری بده که فریاد همسرمون رو موقع درداومدن زخم‌هاش تاب بیاریم، اگه قرار نیست به ما قدرتی بده که بتونیم اون زخم‌هایی از این آدم رو ترمیم کنیم که خودمون هیچ نقشی توی به وجود اومدنش نداشتیم...
پس این صبر و قدرت رو چی می‌تونه بهمون بده؟

اگه عشق نتونه مرهم باشه، دیگه چی توی این دنیا می‌تونه؟
اصولاً به نظرم تنها انگیزه‌ی تغییرِ خودخواسته، عشقه. حالا ممکنه عشق به خود باشه و یا عشق به دیگری.
انقدر فسنجون خوردم که نسل فسنجون‌ها منقرض شد.
Forwarded from سِپکا (Sep)
من عاشق اینم که وسط حرف‌زدنت، بخندونمت و وسط خندیدنت به حرف بیارمت. چون ترکیب این دوتا صدا دلنشین‌ترین آوای دنیاست.
Forwarded from بوی شب
لازمه‌‌ی به‌عقب‌برنگشتن هم به‌عقب‌برگشتنه. باید برگردی ببینی خودت رو کجا جا گذاشتی، دستش رو بگیری، بیاریش توی متن زندگیت و ادامه بدی، و بعد از اون دیگه هیچ‌وقت به عقب برنگردی.
چیز زیادی از تعطیلات نفهمیدم و شنبه رو با خستگی شروع می‌کنم. اما امروز قراره یکی از بارهای روی دوشم رو زمین بذارم و همین خوبه.
ذکر امروز اینه که کاری که باید انجام شه، باید انجام شه. خسته‌م و خوابم میاد و درد دارم و حسش نیست و حالا بعداً، نداریم. این روانشناسی زرد نیست. واقعیت و جبر قرمزه!
به نظرم فحش‌دادن به پارتنر حتی توی شوخی و رفاقتی و از روی صمیمت، کار جالبی نیست. وقتی توی شوخی زبونمون دست خودمون نباشه توی خشم چطوری می‌خوایم کنترلش کنیم؟ هیچ‌چیزی بیشتر از «احترام» به یه زوج قدرت نمی‌ده. این شوخی‌ها شاید خیلی طبیعی و معمولی و حتی باحال به نظر بیان در لحظه و بهمون این حس رو بدن که خب توی رابطه سالم و راحتی هستیم. اما در بلندمدت جوری عزت‌‌نفس رو می‌خراشن که اصلاً نفهمی از کجا خوردی.
به این باور رسیدم که وقتی تمام تلاشت رو می‌کنی اما نمی‌شه، برای اینه که وقتش نیست. وقتش نیست عزیز من. به کار دیگه‌ای بپرداز. به وقتش.
Forwarded from سپ‌تراپ
- دکتر من خودم رو بستم به صندلی درمان. اگه نبندم مثل بادکنک هلیومی پرواز می‌کنم.
+ آفرین. خودت رو همینجوری به میز کارت هم ببند!
کلاس چهارم بودم دلم می‌خواست پلیس مدرسه شم چون کلاه و کاور مخصوص داشت با یه تابلوی ایست. نشد. فخری رو کردن پلیس مدرسه چون همه‌ی نمره‌هاش بیست بود ولی من توی ریاضی می‌لنگیدم. در حسرت اون‌ کلاه و کاور، هر روز صبح از پنجره کلاس نگاهش می‌کردم که جلوی در مدرسه می‌ایستاد و با تابلوی ایستش تمام ماشین‌های آدم بزرگ‌ها رو نگه می‌داشت. چه قدرتی. عجب قدرتی.

بعدها من و فخری سر اون تابلو دعوا کردیم. من می‌خواستم باهاش بازی کنم و فخری می‌گفت براش مسئولیت داره. منم دلم می‌خواست برام مسئولیت داشته باشه. با مشت زدم توی چشم فخری و مسئولیتش رو قبول کردم و مامان اومد مدرسه.

از همون روز به بعد من هر روز یه مسئولیت قبول کردم و برای بعضی‌هاش دیگه مامان نیومد. بابا نیومد. هیچکس حتی نفهمید من اون مسئولیت رو دارم. اصلا ازم نپرسیدن می‌خوای یا نه و فقط کلاهش رو گذاشتن سرم و کاورش رو تنم کردن. حتی مسئولیت این رو که اون مسئولیت رو نداشته باشم هم گذاشتن روی دوشم.

حالا من وارد دهه‌ی چهارم زندگیم شدم و فقط دوتا انگشت شست از زیر این همه مسئولیت زده بیرون تا این پیام رو تایپ کنه توی چنلی که در برابر هر کلمه‌ش مسئولم. یادم نمیاد آخرین باری که مسئول نبودم کی بود. شاید همون روز بهاری سال ۱۳۸۳، هفت هشت دقیقه قبل از اینکه تصمیمم رو بگیرم و به فخری بگم: «تابلوت رو بده من!»
ساچ عه دِی واقعاً. پوف.
نظم بیرون برام تداعی‌کننده‌ی نظم درونه و برعکس.
Forwarded from That guy over there!
وقتی پایان‌نامه تموم بشه شاید از ما چیزی نمونه جز خوبیا!
استراحت؟
نه ممنون، حرومه.
تنها چیزی که می‌تونه شما رو از هر نظر برای زندگی متأهلی آماده کنه، زندگی مجردیه‌‌.
Forwarded from دو در یک
چرا عطرها جنسیت دارند؟! من همیشه تمایل به عطرهایی داشتم که میگن << زنانه >> هستند.