هیچوقت از مهمانیهای پر سروصدا و غریبه خوشم نمیآمد. بیستوکمساله بودم که چندتایی از آنها را با نور سبز و سرخ و بنفش گذراندم. موزیک میکوبید و گونهها گلانداخته بود. پلک دخترها سنگین از آرایش و موی پسرها خیس از ترکیب ژل و عرق.
حالا که دارم آن چهرههای بینام را به یاد میآورم، همه را ۷-۸ سالی پیرتر تصور میکنم: خسته و کلافه در انتظار اعلام باجه بانکند، پشت میز کارمندی نشستهاند و اخم به پیشانیشان چین انداخته، مشغول عوض کردن پوشک بچهاند، یکی شاید چمدان بسته و عازم فرانسهست اما حالا دیگر شقیقههایش نقرهایاند. خوب که نگاه میکنم، وزن اضافه کردهاند، سیگار را ترک کردهاند. کم مینوشند، دو ماه یکبار شاید، نمینوشند شاید. موی پسرها ریخته. دخترها مویشان را ریختاندهاند. زنها مویشان را در سیسالگی کوتاه میپسندند.
خب. این هم از این. عاقبتش همین بود.
خوراک و نوشیدنیهای رنگارنگ آن شبها، اسید و اوره شد و جایی در اعماق فاضلاب این شهر گندید. پسرها مرد شدند و دخترها، زن. «بزرگسالی» شبیه به مرد چهارشانه قویهیکل و قدبلندی که بارانی سیاه پوشیده و کلاهش را تا چشمهایش پایین کشیده و نگاه را به زمین دوخته و خشمگین راه میرود، تنهاش را کوبید به تنهمان و پشتسرش را هم نگاه نکرد که ببیند چند دور، دور خودمان چرخیدیم.
چشمها سیاهی رفت و سبز و سرخ و بنفش و موزیک جایش را به خاکستری خیابان داد و به سپیدی مو و به نوای نی و آواز دشتی شجریان.
دو روز بود زندگی.
روز دوم است امروز.
حالا که دارم آن چهرههای بینام را به یاد میآورم، همه را ۷-۸ سالی پیرتر تصور میکنم: خسته و کلافه در انتظار اعلام باجه بانکند، پشت میز کارمندی نشستهاند و اخم به پیشانیشان چین انداخته، مشغول عوض کردن پوشک بچهاند، یکی شاید چمدان بسته و عازم فرانسهست اما حالا دیگر شقیقههایش نقرهایاند. خوب که نگاه میکنم، وزن اضافه کردهاند، سیگار را ترک کردهاند. کم مینوشند، دو ماه یکبار شاید، نمینوشند شاید. موی پسرها ریخته. دخترها مویشان را ریختاندهاند. زنها مویشان را در سیسالگی کوتاه میپسندند.
خب. این هم از این. عاقبتش همین بود.
خوراک و نوشیدنیهای رنگارنگ آن شبها، اسید و اوره شد و جایی در اعماق فاضلاب این شهر گندید. پسرها مرد شدند و دخترها، زن. «بزرگسالی» شبیه به مرد چهارشانه قویهیکل و قدبلندی که بارانی سیاه پوشیده و کلاهش را تا چشمهایش پایین کشیده و نگاه را به زمین دوخته و خشمگین راه میرود، تنهاش را کوبید به تنهمان و پشتسرش را هم نگاه نکرد که ببیند چند دور، دور خودمان چرخیدیم.
چشمها سیاهی رفت و سبز و سرخ و بنفش و موزیک جایش را به خاکستری خیابان داد و به سپیدی مو و به نوای نی و آواز دشتی شجریان.
دو روز بود زندگی.
روز دوم است امروز.
Forwarded from مثلاً روانشناسم! (Hadis)
کاش تو هنرستان یه رشته اضافه کنن به اسم بیخیالی.
من دو ماهه کارمند شدم.
و به نظرم شبیه بردهداری مُدرنه.
ارباب به برده غذا و جای خواب میداد، کارفرما به کارمند پول لازم برای تهیه غذا و کرایه خونه رو میده.
و به نظرم شبیه بردهداری مُدرنه.
ارباب به برده غذا و جای خواب میداد، کارفرما به کارمند پول لازم برای تهیه غذا و کرایه خونه رو میده.
لحن عصبی و آروم رو میشه حتی از نگارش متن تایپشدهی آدمها هم برداشت کرد. طرف چیز خاصی ننوشته ها، ولی بهت آرامش میده پیامش. حرف خاصی نزده و اصلا مخاطبش تو نیستی، اما عجیب عصبیت میکنه خوندن متنش.
Forwarded from دلقک تمام وقت
تاثیر جمعی خیلی خیلی مهمه عزیزانم. خودتون رو آگاهانه در معرض جمعهایی قرار بدید ک میخواید شبیهشون باشید.
دارم سعی میکنم هربار حس ناخوشایندی بهم دست میده از یه رفتار، به چشم یه منبع اطلاعاتی نگاهش کنم. چی توی من اینقدر داره به چنین اتفاق سادهای واکنش میده؟
دارم سعی میکنم.
موفق نیستم الزاما.
دارم سعی میکنم.
موفق نیستم الزاما.
باورم نمیشه دو ساعت دیگه باید بیدار شم قیافه نحس کارفرما رو ببینم. همین ناباوری نمیذاره بخوابم.
مردی قویتر از خودم ندارم توی زندگیم که بخوام به امید بودنش، حتی لحظهای شل کنم و بشینم یه گوشه، بگم اوکی خستهم، ولم کنین. باید کار کنم، باید زندگی رو جلو ببرم و باید نیازهای خودم و خونوادم رو برطرف کنم. من اولین آدمی نیستم که با چشمهای سرخ و طعم صفرا توی دهنم، مجبورم برگردم سر کار و لبخند بزنم و ادامه بدم. زندهها که هیچ، انگار تمام مردهای مرده جهان دهن باز کردن و با زبونهای مختلف از گورهای دور و نزدیک دیروزها و امروز، توی گوشم زمزمه میکنن: باید دهنت رو ببندی و ادامه بدی. این قانون طبیعته.
و من میگم چشم.
و این تسلیمشدن، عین قدرته.
آره رفیق. گاهی آدم از خودش قویتر میشه.
و من میگم چشم.
و این تسلیمشدن، عین قدرته.
آره رفیق. گاهی آدم از خودش قویتر میشه.
داشتم سناریوهای مختلف مرگ کارفرما رو توی ذهنم مرور میکردم که زنگ زد، تو چشمهام نگاه کرد و پرسید:
Wow...
You ok son?
Wow...
You ok son?
به آدم حسابیها احترام نذاری، خودت رو کوچیک کردی. اونا اونقدر بزرگن... اونقدر بزرگن که بیاحترامی تو فقط به احترامشون پیش بقیه اضافه میکنه.
Forwarded from GHOSTEEN | شبح (مَهدی نجفپور)
بیدار شدن با صدای بارون یه لول دیگری از خوشبختیه.