برای مادر مهمون اومده. من توی اتاق خودم قایم شدم و برادرم توی اتاق خودش. نمیدونم چرا حبیب خدایی ولی میای خونه ما؟ برو مکه!
چه عجیب. واقعا ده دقیقهای تو این فکر بودم که قراره امشب برم دیدن مادربزرگم. سالهاست مُرده.
چه خوب که یه مشکلاتی تو زندگی تکرار میشن. بهت این حس رو میده که خب، تجربههام رو به گور نمیبرم.
بچههای شناس و ناشناس و ادمین و ممبر و کامنتگذار و پستگذار و پیویبیا، روی گل تکتکتون رو از دور ماچ. دونه دونه بخوام محبتها رو فوروارد کنم خیلی میشه. باعث میشین آدم فکر کنه کار خاصی کرده یه سال دیگه زنده مونده! :)) خیلی مخلصیم. خیلی زیاد. مرسی که میخونین دوات رو، اونم توی این گرونی اینترنت!!
Forwarded from .
وقتی دیدمت فهمیدم خیلی بیراه نبوده قضیه نیمه و پیدا شدنش.
خالق اندیشهی پرواز، آقای آسمون، بابای جوجهها، کراشِ دور دست سابق و همسرِ اکنون، خیلی خوب شد که به دنیا اومدی تا نصفه نیمه نمونم.
مبارکمی.
خالق اندیشهی پرواز، آقای آسمون، بابای جوجهها، کراشِ دور دست سابق و همسرِ اکنون، خیلی خوب شد که به دنیا اومدی تا نصفه نیمه نمونم.
مبارکمی.
آدم که به دوچرخهسوار تازهکار لگد نمیزنه. خصوصا وقتی براش ارزشمند باشه. اول از پشت زین و از فرمون میگیریم و پابهپاش میریم. بعد کمکم رها میکنیم فرمون رو و با یه دست به باربند، مراقب میمونیم تا دلگرم بمونه.
سختترین قسمت کار وقتیه که هم میبینی دیگه داره درست رکاب میزنه، هم میترسی ولش کنی و نتونه تعادلش رو حفظ کنه. ولی چارهای جز اعتماد نداری. رها کن. میتونه. خبر خوب؟ همیشه میتونه. شاید بعدش بلافاصله بیفته. ولی کسی که تا اینجا اومده، دیگه هرچیزی رو که باید، یاد گرفته.
سختترین قسمت کار وقتیه که هم میبینی دیگه داره درست رکاب میزنه، هم میترسی ولش کنی و نتونه تعادلش رو حفظ کنه. ولی چارهای جز اعتماد نداری. رها کن. میتونه. خبر خوب؟ همیشه میتونه. شاید بعدش بلافاصله بیفته. ولی کسی که تا اینجا اومده، دیگه هرچیزی رو که باید، یاد گرفته.
اینستا یه ترکیب سم ساخته از استوریهام. از دیماه قبل تا امروز. چقدر عجیبه دیدن این روند توی یه قاب.
چه دل شکستهای داشتم. چقدر تنها بودم. چقدر تاریک بود این خونه و چقدر هر روزم رو آگاهانه با افسردگی کلنجار میرفتم. انتظار. غم. صبر. باشگاه. چالش. تیر خلاص و عاقبت... نور.
چه دل شکستهای داشتم. چقدر تنها بودم. چقدر تاریک بود این خونه و چقدر هر روزم رو آگاهانه با افسردگی کلنجار میرفتم. انتظار. غم. صبر. باشگاه. چالش. تیر خلاص و عاقبت... نور.
هیچوقت از مهمانیهای پر سروصدا و غریبه خوشم نمیآمد. بیستوکمساله بودم که چندتایی از آنها را با نور سبز و سرخ و بنفش گذراندم. موزیک میکوبید و گونهها گلانداخته بود. پلک دخترها سنگین از آرایش و موی پسرها خیس از ترکیب ژل و عرق.
حالا که دارم آن چهرههای بینام را به یاد میآورم، همه را ۷-۸ سالی پیرتر تصور میکنم: خسته و کلافه در انتظار اعلام باجه بانکند، پشت میز کارمندی نشستهاند و اخم به پیشانیشان چین انداخته، مشغول عوض کردن پوشک بچهاند، یکی شاید چمدان بسته و عازم فرانسهست اما حالا دیگر شقیقههایش نقرهایاند. خوب که نگاه میکنم، وزن اضافه کردهاند، سیگار را ترک کردهاند. کم مینوشند، دو ماه یکبار شاید، نمینوشند شاید. موی پسرها ریخته. دخترها مویشان را ریختاندهاند. زنها مویشان را در سیسالگی کوتاه میپسندند.
خب. این هم از این. عاقبتش همین بود.
خوراک و نوشیدنیهای رنگارنگ آن شبها، اسید و اوره شد و جایی در اعماق فاضلاب این شهر گندید. پسرها مرد شدند و دخترها، زن. «بزرگسالی» شبیه به مرد چهارشانه قویهیکل و قدبلندی که بارانی سیاه پوشیده و کلاهش را تا چشمهایش پایین کشیده و نگاه را به زمین دوخته و خشمگین راه میرود، تنهاش را کوبید به تنهمان و پشتسرش را هم نگاه نکرد که ببیند چند دور، دور خودمان چرخیدیم.
چشمها سیاهی رفت و سبز و سرخ و بنفش و موزیک جایش را به خاکستری خیابان داد و به سپیدی مو و به نوای نی و آواز دشتی شجریان.
دو روز بود زندگی.
روز دوم است امروز.
حالا که دارم آن چهرههای بینام را به یاد میآورم، همه را ۷-۸ سالی پیرتر تصور میکنم: خسته و کلافه در انتظار اعلام باجه بانکند، پشت میز کارمندی نشستهاند و اخم به پیشانیشان چین انداخته، مشغول عوض کردن پوشک بچهاند، یکی شاید چمدان بسته و عازم فرانسهست اما حالا دیگر شقیقههایش نقرهایاند. خوب که نگاه میکنم، وزن اضافه کردهاند، سیگار را ترک کردهاند. کم مینوشند، دو ماه یکبار شاید، نمینوشند شاید. موی پسرها ریخته. دخترها مویشان را ریختاندهاند. زنها مویشان را در سیسالگی کوتاه میپسندند.
خب. این هم از این. عاقبتش همین بود.
خوراک و نوشیدنیهای رنگارنگ آن شبها، اسید و اوره شد و جایی در اعماق فاضلاب این شهر گندید. پسرها مرد شدند و دخترها، زن. «بزرگسالی» شبیه به مرد چهارشانه قویهیکل و قدبلندی که بارانی سیاه پوشیده و کلاهش را تا چشمهایش پایین کشیده و نگاه را به زمین دوخته و خشمگین راه میرود، تنهاش را کوبید به تنهمان و پشتسرش را هم نگاه نکرد که ببیند چند دور، دور خودمان چرخیدیم.
چشمها سیاهی رفت و سبز و سرخ و بنفش و موزیک جایش را به خاکستری خیابان داد و به سپیدی مو و به نوای نی و آواز دشتی شجریان.
دو روز بود زندگی.
روز دوم است امروز.
Forwarded from مثلاً روانشناسم! (Hadis)
کاش تو هنرستان یه رشته اضافه کنن به اسم بیخیالی.
من دو ماهه کارمند شدم.
و به نظرم شبیه بردهداری مُدرنه.
ارباب به برده غذا و جای خواب میداد، کارفرما به کارمند پول لازم برای تهیه غذا و کرایه خونه رو میده.
و به نظرم شبیه بردهداری مُدرنه.
ارباب به برده غذا و جای خواب میداد، کارفرما به کارمند پول لازم برای تهیه غذا و کرایه خونه رو میده.
لحن عصبی و آروم رو میشه حتی از نگارش متن تایپشدهی آدمها هم برداشت کرد. طرف چیز خاصی ننوشته ها، ولی بهت آرامش میده پیامش. حرف خاصی نزده و اصلا مخاطبش تو نیستی، اما عجیب عصبیت میکنه خوندن متنش.
