Forwarded from .
تکاپوی یلدا نشانم میدهد مردمم جنگجوهای غمگین و امیدواری هستند که هنوز گاهی نگاههایشان برق میزند.
Forwarded from امید در لب مرز
قهر کردن و بی محلی کردن یجور پاسخ تروماییه!
وقتی والدینمون موقع عصبانیت برای تنبیه ما باهامون قهر و بی محلی میکردن، ماهم این الگوی رفتاری نادرست و یاد میگیریم و تو روابطمون بجای ابراز درست احساساتمون از قهر و بی محلی استفاده میکنیم. وقتی یه نفر تو زندگیتون دائم قهر میکنه یا یهو سرد میشه باهاتون، بدونین که این آدم دست خودش نیست، این چیزیه که یاد گرفته و الگوی درست رفتاری بهش یاد داده نشده و فکر میکنه از این طریق میتونه عشق و توجه و بدست بیاره! و حتی اگر خودتونم از همین الگو دارین پیروی میکنین آگاهی بهش باعث میشه کمک کنه وقتی حالتون بده بجای قهر، صحبت کردن و یاد بگیرید.
#روانشناسی
وقتی والدینمون موقع عصبانیت برای تنبیه ما باهامون قهر و بی محلی میکردن، ماهم این الگوی رفتاری نادرست و یاد میگیریم و تو روابطمون بجای ابراز درست احساساتمون از قهر و بی محلی استفاده میکنیم. وقتی یه نفر تو زندگیتون دائم قهر میکنه یا یهو سرد میشه باهاتون، بدونین که این آدم دست خودش نیست، این چیزیه که یاد گرفته و الگوی درست رفتاری بهش یاد داده نشده و فکر میکنه از این طریق میتونه عشق و توجه و بدست بیاره! و حتی اگر خودتونم از همین الگو دارین پیروی میکنین آگاهی بهش باعث میشه کمک کنه وقتی حالتون بده بجای قهر، صحبت کردن و یاد بگیرید.
#روانشناسی
حس این روزهام شبیه حسیه که سال پیشدانشگاهی نسبت به مدیر و معاون داشتم: شما محترمی. ولی من دیگه آقا بالاسر نمیخوام.
Forwarded from سِپکا (Sep)
علی عظیمی میخونه: حالا هی در بزن! من درِ دلو بستم!
ژیپسوفیلیا رو میذارم کنار که روی اوپن دستمال بکشم. میگم: «تو در نزدی. با لگد درو باز کردی.»
خونسرد ظرفها رو جابهجا میکنه و میگه: «نه. از پنجره اومدم تو و در رو از داخل واسه تو باز کردم! تو خودت رو دوست نداشتی.»
ژیپسوفیلیا رو میذارم کنار که روی اوپن دستمال بکشم. میگم: «تو در نزدی. با لگد درو باز کردی.»
خونسرد ظرفها رو جابهجا میکنه و میگه: «نه. از پنجره اومدم تو و در رو از داخل واسه تو باز کردم! تو خودت رو دوست نداشتی.»
دو دقیقه بری بالا و از دور به سیاره زمین نگاه کنی، قطعا برات جالبه که یه گونه از موجودات عین مور و ملخ تو هم میلولن و همدیگه رو میکشن برای بدست آوردن پولی که خودشون ساختن و بهش ارزش و اعتبار دادن. بازی اعتیادآور جالبیه و سرگرممون میکنه تا ۸۰ سالمون سریعتر بگذره.
من آدم بینقصی نیستم. نمیدونم اصلا آدم بینقص وجود داره یا نه ولی اگه داره هم من اون نیستم. نه بدنم بینقصه نه اعصاب و کنترلم روی احساساتم. هیچجوره بینقص نیستم. ولی خب دارم در راستای بینقص بودن تلاش میکنم و تا اینجای راه فقط ناقص شدم!
اگه مغز من با «بیا با هم ورزش کنیم ماهی اوزون برون» توی سرم بیدارم میکنه، شما هم باید این رو بخونی و بره روی مخت. سلام جوان ایرانی!
از این شونزدههزار و اندی آدم یه نفر هم منظور من رو بفهمه کافیه:
بازی PC هریپاتر و سنگ جادو رو یادته که دوبله شده بود؟ یادته توی کلاس پرواز، باید با جارو از بین حلقههای رنگی رد میشدی؟ یادته؟ یادته مادام هوچ میگفت «استعدادت ذاتیه!»، نمیدونم هیچوقت جای مخفی پشت اون آرم رو پیدا کردی و برتیباتزها و کارت شکلات قورباغهای رو برداشتی یا نه، ولی میخوام بگم زندگی دقیقا همینه.
دقیقا همینه.
دقیقا همینقدر شگفتانگیز و رازآلود و رنگی و کودکانه میشه گاهی توی اوج جدیت!
فقط باید پیداش کنی.
بازی PC هریپاتر و سنگ جادو رو یادته که دوبله شده بود؟ یادته توی کلاس پرواز، باید با جارو از بین حلقههای رنگی رد میشدی؟ یادته؟ یادته مادام هوچ میگفت «استعدادت ذاتیه!»، نمیدونم هیچوقت جای مخفی پشت اون آرم رو پیدا کردی و برتیباتزها و کارت شکلات قورباغهای رو برداشتی یا نه، ولی میخوام بگم زندگی دقیقا همینه.
دقیقا همینه.
دقیقا همینقدر شگفتانگیز و رازآلود و رنگی و کودکانه میشه گاهی توی اوج جدیت!
فقط باید پیداش کنی.
فکر کنم اونجایی قوی هستیم که اصلا تلاش نمیکنیم قوی باشیم، صرفاً کاری رو که باید انجام بدیم انجام میدیم. به نظرم قدرت واقعی جبره نه انتخاب. نقطهای هست که تو یا قویای یا میمیری. حالا یا جسمی یا روانی. نمیشه گفت بین مرگ و زندگی، آپشنهای زیادی داری.
میخوابم به این امید که فردا در کالبد من آیندهای بیدار شم که دستکم چهار ساعت و نیم از من قویتر، صبورتر و عاقلتره.
گاهی فکر میکنم دیگه هیچ طنزی تو وجودم نمونده. انگار یکی تمام قدرت شوخطبعیم رو از بدنم کشیده و برده. من موندم و یه پوسته جدی و خالی.