شرح وظیفه شغلی من اینه که تا شب خودم رو پاره کنم برای سبز کردن Yoast، صبح پاشم ببینم کارفرما قرمز که نه، قهوهایش کرده.
به سرم زده بود توی پینترست دنبال تصویر عشق بگردم و متنی بنویسم.
احتمالا برای تصویر زوجی انیمهای که باهم آشپزی میکنند و گربهشان توی دستوپاست. یا شاید هم برای عکس زوجی که با جوراب و پولیور کریسمسی زیر پتوی قرمز کنار شومینه در آغوش هم لش کردهاند و با لیوان هات چاکلت بزرگی در دست، به مانیتور غولپیکری خیره شدهاند که با ریسه لامپ تزیین شده و احتمالا دارد هریپاتر نشان میدهد. سگشان هم کنارشان آرام خوابیده.
سرم توی پینترست بود و در خانه راه میرفتم که پایم خورد به لیوان چای صبح و چای ریخت روی فرش. فحش دادم و به شاهکارم نگاه کردم. کی اصلا این را گذاشته اینجا روی زمین؟
تو.
تو این کار را کردهای.
هر روز ۵:۴۰ صبح، لیوان چای تازهدم را میگذاری روی میزم. امروز با لپتاپ روی پایم، نشسته بودم روی زمین. برای همین گذاشته بودی آنجا. کنار دستم، روی فرش. خوب که فکر کردم حتی یادم آمد که رفتی و قندان را هم که از دیشب روی میز کارم مانده بود، آوردی. دوروبرم را نگاه میکنم و دنبال لیوان خالی خودت میگردم. پیدایش نمیکنم. اصلا یادم نمیآید امروز صبح لیوان چای بهدست دیده باشمت. یا دیروز؟ یا روز قبلش؟
توی سرم دریایی از تصویرهای تکراری هر صبح است: آلارم چهار صبح بیدارم میکند. خودم هم نمیدانم صدای چیست. همیشه وقت شنیدنش نیمههشیار بودم. صدای پرنده و آب و جنگل و کوه است گمانم. صدای همینهایی که به دیدن و شنیدنشان یک روز در هفته قانعی و لپتاپ لاکردار من انگار همان را هم ازت گرفته. بیدار میشوم و صاف میروم سمت گاز. کتری و موکاپات را (که همیشه شستیاش. همیشه.) پر میکنم و میگذارم روی گاز. تا بروم آبی به سروکلهام بزنم، آمادهاند. اسپرسو را آمریکانو میکنم، آبجوش باقیمانده را میریزم توی قوری که تا بیدار میشوی چای آماده باشد.
مینشینم پشت میز و چهره و صدای کارفرما و ورد و اکسل و الگوریتم پاندا و پنگوئن و مرغ مگسخوار و خر و ببر و شیر و پلنگ و کفتارهای گوگل و فکر فردا و پایاننامه و زمان و ترس و ایمیلهای طلبکارانه و قهوهام را مینوشم و یوتیوب را باز میکنم و برای بار صدم در هفته از خودم میپرسم چه هستم؟ مترجم؟ دانشجو؟ نویسنده؟ فرزند؟ محتوانویس؟ همسر؟ سئوکار؟ معلم؟ برادر؟ دیجیتال مارکتر؟ رفیق؟ قندی دیگر برمیدارم و... چای مینوشم.
چای؟ چای از کجا؟
کی آمدی؟ کی گذاشتیاش روی میز؟ کی سرم را بوسیدی و کی رفتی و اصلا چای خودت کو؟ ندیدمش. ندیدمت؟ توی این فکرم که نکند نمیبینمـ...
پیام میدهی: بهم زنگ میزنی لطفا؟
تو این را نمیپرسی. همیشه زنگ میزنی. خودت زنگ میزنی. چه شده؟ شمارهات را میگیرم و توی فکرم که دیشب خسته بودی. شام نخوردی. خوردی؟ نخوردی.
چرا میگویی زنگ بزنم؟ یاد ویدیوهای اینستاگرام و تیکتاک میافتم که دخترها همدیگر را به چالش میکشند که اگر چنین پیامی به یارشان بدهند، کدامشان زودتر تلفنش زنگ میخورد. بعید میدانم در محل کارت وقت این بازیها را داشته باشی و راستش تقریباً مطمئنم حوصلهشان را هم نداری. خستهای؟ خستهات کرده روزمرهی این درونگرای میانسال؟ بوق آزاد نمیخورد چرا...
ک مثل کپل! صحرا شده پُر زِ گل!
گ مثل گردو، بنگر به هر سو!
ب مثل بهار! هپچه، هپچه!
قهقهه میزنم.
مینشینم روی مبل و گوش میدهم.
جایی میان م مثل موش، قیو قیو موووش! آهنگ پیشوازت گوشی را برمیداری و با من میخندی. میگویی میخواستی بشنومش.
خیره میمانم به نارنگی که روی اوپن گذاشتهای برایم. به قابلمه غذایی که اصلا یادم نیست کی و کدام ساعت از نیمهشب درستش کردهای.
کجای پینترست میشود اینها را پیدا کرد؟
احتمالا برای تصویر زوجی انیمهای که باهم آشپزی میکنند و گربهشان توی دستوپاست. یا شاید هم برای عکس زوجی که با جوراب و پولیور کریسمسی زیر پتوی قرمز کنار شومینه در آغوش هم لش کردهاند و با لیوان هات چاکلت بزرگی در دست، به مانیتور غولپیکری خیره شدهاند که با ریسه لامپ تزیین شده و احتمالا دارد هریپاتر نشان میدهد. سگشان هم کنارشان آرام خوابیده.
سرم توی پینترست بود و در خانه راه میرفتم که پایم خورد به لیوان چای صبح و چای ریخت روی فرش. فحش دادم و به شاهکارم نگاه کردم. کی اصلا این را گذاشته اینجا روی زمین؟
تو.
تو این کار را کردهای.
هر روز ۵:۴۰ صبح، لیوان چای تازهدم را میگذاری روی میزم. امروز با لپتاپ روی پایم، نشسته بودم روی زمین. برای همین گذاشته بودی آنجا. کنار دستم، روی فرش. خوب که فکر کردم حتی یادم آمد که رفتی و قندان را هم که از دیشب روی میز کارم مانده بود، آوردی. دوروبرم را نگاه میکنم و دنبال لیوان خالی خودت میگردم. پیدایش نمیکنم. اصلا یادم نمیآید امروز صبح لیوان چای بهدست دیده باشمت. یا دیروز؟ یا روز قبلش؟
توی سرم دریایی از تصویرهای تکراری هر صبح است: آلارم چهار صبح بیدارم میکند. خودم هم نمیدانم صدای چیست. همیشه وقت شنیدنش نیمههشیار بودم. صدای پرنده و آب و جنگل و کوه است گمانم. صدای همینهایی که به دیدن و شنیدنشان یک روز در هفته قانعی و لپتاپ لاکردار من انگار همان را هم ازت گرفته. بیدار میشوم و صاف میروم سمت گاز. کتری و موکاپات را (که همیشه شستیاش. همیشه.) پر میکنم و میگذارم روی گاز. تا بروم آبی به سروکلهام بزنم، آمادهاند. اسپرسو را آمریکانو میکنم، آبجوش باقیمانده را میریزم توی قوری که تا بیدار میشوی چای آماده باشد.
مینشینم پشت میز و چهره و صدای کارفرما و ورد و اکسل و الگوریتم پاندا و پنگوئن و مرغ مگسخوار و خر و ببر و شیر و پلنگ و کفتارهای گوگل و فکر فردا و پایاننامه و زمان و ترس و ایمیلهای طلبکارانه و قهوهام را مینوشم و یوتیوب را باز میکنم و برای بار صدم در هفته از خودم میپرسم چه هستم؟ مترجم؟ دانشجو؟ نویسنده؟ فرزند؟ محتوانویس؟ همسر؟ سئوکار؟ معلم؟ برادر؟ دیجیتال مارکتر؟ رفیق؟ قندی دیگر برمیدارم و... چای مینوشم.
چای؟ چای از کجا؟
کی آمدی؟ کی گذاشتیاش روی میز؟ کی سرم را بوسیدی و کی رفتی و اصلا چای خودت کو؟ ندیدمش. ندیدمت؟ توی این فکرم که نکند نمیبینمـ...
پیام میدهی: بهم زنگ میزنی لطفا؟
تو این را نمیپرسی. همیشه زنگ میزنی. خودت زنگ میزنی. چه شده؟ شمارهات را میگیرم و توی فکرم که دیشب خسته بودی. شام نخوردی. خوردی؟ نخوردی.
چرا میگویی زنگ بزنم؟ یاد ویدیوهای اینستاگرام و تیکتاک میافتم که دخترها همدیگر را به چالش میکشند که اگر چنین پیامی به یارشان بدهند، کدامشان زودتر تلفنش زنگ میخورد. بعید میدانم در محل کارت وقت این بازیها را داشته باشی و راستش تقریباً مطمئنم حوصلهشان را هم نداری. خستهای؟ خستهات کرده روزمرهی این درونگرای میانسال؟ بوق آزاد نمیخورد چرا...
ک مثل کپل! صحرا شده پُر زِ گل!
گ مثل گردو، بنگر به هر سو!
ب مثل بهار! هپچه، هپچه!
قهقهه میزنم.
مینشینم روی مبل و گوش میدهم.
جایی میان م مثل موش، قیو قیو موووش! آهنگ پیشوازت گوشی را برمیداری و با من میخندی. میگویی میخواستی بشنومش.
خیره میمانم به نارنگی که روی اوپن گذاشتهای برایم. به قابلمه غذایی که اصلا یادم نیست کی و کدام ساعت از نیمهشب درستش کردهای.
کجای پینترست میشود اینها را پیدا کرد؟
توی این اپیزود #رختکن_بازندهها، نیلوفر لاریپور میگه چی شد که شعر «مسافر» رو به شادمهر داد.
Forwarded from من (مجید نجفیان فخرائی)
من معمولا آهنگایی که تو چنلها گذاشته میشه رو گوش نمیدم. چرا؟ سلیقه پیرمردی و ریسکپذیر نبودنم حتی تو آهنگ گوش دادن شاید. حالا بخاطر آهنگ مسافر شادمهر کانال دوات رو پلی کردم و فکر میکنم تا آخر شب ناناستاپ پلی باشه. هر آهنگ از آهنگ قبلی زیباتر. کیفم کوک شد. بفرما همین الان یک شجریان زیبا هم پلی شد.
@well13
@well13
دایی جان این وسطها یه چیزهایی هم ممکنه بشنوی که به سلیقه پیرمردی من و شما نمیخوره. اونها باقیمانده جنگهای ناشناسیه.
از زیر همون سیبیل خوشگلت ردشون کن قربون دستهای سبزت.
از زیر همون سیبیل خوشگلت ردشون کن قربون دستهای سبزت.
یه واقعیت بدیهی: تا وقتی جای پای خودت محکم نیست، دست کسی رو نگیر.
بذار طرف خودش رو هرطوری که هست نگه داره و این وسط از ثبات موقعیت خودت مطمئن شو، بعد اگه خواستی دستش رو بگیر.
تعارف و عدم مهارت «نه گفتن» توی کسبوکار، نتیجهش سقوط آزاد هر دوطرفه!
بذار طرف خودش رو هرطوری که هست نگه داره و این وسط از ثبات موقعیت خودت مطمئن شو، بعد اگه خواستی دستش رو بگیر.
تعارف و عدم مهارت «نه گفتن» توی کسبوکار، نتیجهش سقوط آزاد هر دوطرفه!
از این به بعد گاهگداری کله صبح! (۶ به بعد) یه پست کامنتدار میذارم با هشتگ #سپبخیر تا کسبوکارهاتون رو لینک بدین توی کامنتهاش.
من این کامنتها رو پست میکنم توی کانال و میذارم حداقل یه ساعت بمونه تا کسایی که سحرخیزن، کامروا شن و رایگان تبلیغ شه کسبوکارشون.
خلاصه که شب زود بخوابین. هم دلتنگی و فکر و خیال نمیاد سراغتون، هم بعضی از روزها اینطوری #سپبخیر میگم و جا نمیمونین.
من این کامنتها رو پست میکنم توی کانال و میذارم حداقل یه ساعت بمونه تا کسایی که سحرخیزن، کامروا شن و رایگان تبلیغ شه کسبوکارشون.
خلاصه که شب زود بخوابین. هم دلتنگی و فکر و خیال نمیاد سراغتون، هم بعضی از روزها اینطوری #سپبخیر میگم و جا نمیمونین.
مجید سالاری آدم جالبیه. احتمالا مردهایی هستن که اگه صدای این آدم رو داشتن، شاید با خجالت حرف میزدن. ولی سالاری ارزش صدای خودش رو میشنوه و میره خواننده میشه. خیلی هم کاردرست و محبوب و متفاوت.