Forwarded from چه سرسبز بود درّه من (Ηαρήμαν)
انگیزه بهم بده.
با بودنت.
دلیل بهم بده.
با موندنت.
با بودنت.
دلیل بهم بده.
با موندنت.
خب. تبریک میگم. داریم وارد دورهای میشیم که سوال پیش میاد قبل از AI چطوری زندگی میکردیم اصلا و چی بود این گوگل که غول ساخته بودیم ازش؟
گوگل لقمه میگرفت. AI جوید و گذاشت دهنمون.
گوگل لقمه میگرفت. AI جوید و گذاشت دهنمون.
همین الان متوجه واقعیت ترسناکی شدم که خیلی پررنگه و شاید برای همین هم هست که نمیدیدمش:
به احتمال زیاد، ۲۰ سالگی به بعد، واقعا قرار نیست دیگه حس بیدغدغگی رو تجربه کنیم.
احتمالاً دیگه هرگز عین بچهها حوصلهمون سر نمیره.
همیشه ددلاینی هست. پروژهای هست. کاری هست. نیازی هست. انتظاری هست و هدفی هست که باید در راستاشون تلاش کرد و براشون وقت گذاشت و بهشون فکر کرد.
به احتمال زیاد، ۲۰ سالگی به بعد، واقعا قرار نیست دیگه حس بیدغدغگی رو تجربه کنیم.
احتمالاً دیگه هرگز عین بچهها حوصلهمون سر نمیره.
همیشه ددلاینی هست. پروژهای هست. کاری هست. نیازی هست. انتظاری هست و هدفی هست که باید در راستاشون تلاش کرد و براشون وقت گذاشت و بهشون فکر کرد.
آدمیزاد هرچی به پایان نزدیکتر میشه جوندوستتر میشه و زندگی رو محکمتر میچسبه.
تو بیست یا سیسالگی نشین تز نده که فلانی سر پیری چرا چارچنگولی چسبیده به سلامتی یا داروندارش.
اون که عبور میکنه.
تو ولی میرسی به اون سن.
تو بیست یا سیسالگی نشین تز نده که فلانی سر پیری چرا چارچنگولی چسبیده به سلامتی یا داروندارش.
اون که عبور میکنه.
تو ولی میرسی به اون سن.
چقد تو نمیبینی چی داره به سرت میاد پسر و چقد من آینه عبرتتم. حیف که مُحرِمی به واقعیت و نگاه به این آینه برات حرامه انگار.
داشتم فکر میکردم بالا رفتن سن چندان هم آزاردهنده نیست اگه بدونی به اندازهای که جلو رفتی، دستاورد داشتی. حالا اینکه هرکدوممون دستاورد رو توی چی میبینیم یه داستان دیگهست.
دو در یک
حرف زدن ( حتی چرت و پرت ) تو عصبانیت اگر مُفید نیست چرا تو تکامل از بین نرفته؟!
چون بقیه رو از بین برده جانم.
فریلنسر و کارمند وقتشون رو به کارفرما میفروشن. عین دورین گری که روحش رو به شیطان فروخت!
اون در ازای جوانی، ما در ازای پیری.
اون در ازای جوانی، ما در ازای پیری.
گفتی مراقب خودت باش و من مراقب خودم شدم. تو حتی نبودن و نارفیقبودنت هم من رو رشد داد. دمت گرم و سرت خوش و تولدت مبارک باد.
شرح وظیفه شغلی من اینه که تا شب خودم رو پاره کنم برای سبز کردن Yoast، صبح پاشم ببینم کارفرما قرمز که نه، قهوهایش کرده.
به سرم زده بود توی پینترست دنبال تصویر عشق بگردم و متنی بنویسم.
احتمالا برای تصویر زوجی انیمهای که باهم آشپزی میکنند و گربهشان توی دستوپاست. یا شاید هم برای عکس زوجی که با جوراب و پولیور کریسمسی زیر پتوی قرمز کنار شومینه در آغوش هم لش کردهاند و با لیوان هات چاکلت بزرگی در دست، به مانیتور غولپیکری خیره شدهاند که با ریسه لامپ تزیین شده و احتمالا دارد هریپاتر نشان میدهد. سگشان هم کنارشان آرام خوابیده.
سرم توی پینترست بود و در خانه راه میرفتم که پایم خورد به لیوان چای صبح و چای ریخت روی فرش. فحش دادم و به شاهکارم نگاه کردم. کی اصلا این را گذاشته اینجا روی زمین؟
تو.
تو این کار را کردهای.
هر روز ۵:۴۰ صبح، لیوان چای تازهدم را میگذاری روی میزم. امروز با لپتاپ روی پایم، نشسته بودم روی زمین. برای همین گذاشته بودی آنجا. کنار دستم، روی فرش. خوب که فکر کردم حتی یادم آمد که رفتی و قندان را هم که از دیشب روی میز کارم مانده بود، آوردی. دوروبرم را نگاه میکنم و دنبال لیوان خالی خودت میگردم. پیدایش نمیکنم. اصلا یادم نمیآید امروز صبح لیوان چای بهدست دیده باشمت. یا دیروز؟ یا روز قبلش؟
توی سرم دریایی از تصویرهای تکراری هر صبح است: آلارم چهار صبح بیدارم میکند. خودم هم نمیدانم صدای چیست. همیشه وقت شنیدنش نیمههشیار بودم. صدای پرنده و آب و جنگل و کوه است گمانم. صدای همینهایی که به دیدن و شنیدنشان یک روز در هفته قانعی و لپتاپ لاکردار من انگار همان را هم ازت گرفته. بیدار میشوم و صاف میروم سمت گاز. کتری و موکاپات را (که همیشه شستیاش. همیشه.) پر میکنم و میگذارم روی گاز. تا بروم آبی به سروکلهام بزنم، آمادهاند. اسپرسو را آمریکانو میکنم، آبجوش باقیمانده را میریزم توی قوری که تا بیدار میشوی چای آماده باشد.
مینشینم پشت میز و چهره و صدای کارفرما و ورد و اکسل و الگوریتم پاندا و پنگوئن و مرغ مگسخوار و خر و ببر و شیر و پلنگ و کفتارهای گوگل و فکر فردا و پایاننامه و زمان و ترس و ایمیلهای طلبکارانه و قهوهام را مینوشم و یوتیوب را باز میکنم و برای بار صدم در هفته از خودم میپرسم چه هستم؟ مترجم؟ دانشجو؟ نویسنده؟ فرزند؟ محتوانویس؟ همسر؟ سئوکار؟ معلم؟ برادر؟ دیجیتال مارکتر؟ رفیق؟ قندی دیگر برمیدارم و... چای مینوشم.
چای؟ چای از کجا؟
کی آمدی؟ کی گذاشتیاش روی میز؟ کی سرم را بوسیدی و کی رفتی و اصلا چای خودت کو؟ ندیدمش. ندیدمت؟ توی این فکرم که نکند نمیبینمـ...
پیام میدهی: بهم زنگ میزنی لطفا؟
تو این را نمیپرسی. همیشه زنگ میزنی. خودت زنگ میزنی. چه شده؟ شمارهات را میگیرم و توی فکرم که دیشب خسته بودی. شام نخوردی. خوردی؟ نخوردی.
چرا میگویی زنگ بزنم؟ یاد ویدیوهای اینستاگرام و تیکتاک میافتم که دخترها همدیگر را به چالش میکشند که اگر چنین پیامی به یارشان بدهند، کدامشان زودتر تلفنش زنگ میخورد. بعید میدانم در محل کارت وقت این بازیها را داشته باشی و راستش تقریباً مطمئنم حوصلهشان را هم نداری. خستهای؟ خستهات کرده روزمرهی این درونگرای میانسال؟ بوق آزاد نمیخورد چرا...
ک مثل کپل! صحرا شده پُر زِ گل!
گ مثل گردو، بنگر به هر سو!
ب مثل بهار! هپچه، هپچه!
قهقهه میزنم.
مینشینم روی مبل و گوش میدهم.
جایی میان م مثل موش، قیو قیو موووش! آهنگ پیشوازت گوشی را برمیداری و با من میخندی. میگویی میخواستی بشنومش.
خیره میمانم به نارنگی که روی اوپن گذاشتهای برایم. به قابلمه غذایی که اصلا یادم نیست کی و کدام ساعت از نیمهشب درستش کردهای.
کجای پینترست میشود اینها را پیدا کرد؟
احتمالا برای تصویر زوجی انیمهای که باهم آشپزی میکنند و گربهشان توی دستوپاست. یا شاید هم برای عکس زوجی که با جوراب و پولیور کریسمسی زیر پتوی قرمز کنار شومینه در آغوش هم لش کردهاند و با لیوان هات چاکلت بزرگی در دست، به مانیتور غولپیکری خیره شدهاند که با ریسه لامپ تزیین شده و احتمالا دارد هریپاتر نشان میدهد. سگشان هم کنارشان آرام خوابیده.
سرم توی پینترست بود و در خانه راه میرفتم که پایم خورد به لیوان چای صبح و چای ریخت روی فرش. فحش دادم و به شاهکارم نگاه کردم. کی اصلا این را گذاشته اینجا روی زمین؟
تو.
تو این کار را کردهای.
هر روز ۵:۴۰ صبح، لیوان چای تازهدم را میگذاری روی میزم. امروز با لپتاپ روی پایم، نشسته بودم روی زمین. برای همین گذاشته بودی آنجا. کنار دستم، روی فرش. خوب که فکر کردم حتی یادم آمد که رفتی و قندان را هم که از دیشب روی میز کارم مانده بود، آوردی. دوروبرم را نگاه میکنم و دنبال لیوان خالی خودت میگردم. پیدایش نمیکنم. اصلا یادم نمیآید امروز صبح لیوان چای بهدست دیده باشمت. یا دیروز؟ یا روز قبلش؟
توی سرم دریایی از تصویرهای تکراری هر صبح است: آلارم چهار صبح بیدارم میکند. خودم هم نمیدانم صدای چیست. همیشه وقت شنیدنش نیمههشیار بودم. صدای پرنده و آب و جنگل و کوه است گمانم. صدای همینهایی که به دیدن و شنیدنشان یک روز در هفته قانعی و لپتاپ لاکردار من انگار همان را هم ازت گرفته. بیدار میشوم و صاف میروم سمت گاز. کتری و موکاپات را (که همیشه شستیاش. همیشه.) پر میکنم و میگذارم روی گاز. تا بروم آبی به سروکلهام بزنم، آمادهاند. اسپرسو را آمریکانو میکنم، آبجوش باقیمانده را میریزم توی قوری که تا بیدار میشوی چای آماده باشد.
مینشینم پشت میز و چهره و صدای کارفرما و ورد و اکسل و الگوریتم پاندا و پنگوئن و مرغ مگسخوار و خر و ببر و شیر و پلنگ و کفتارهای گوگل و فکر فردا و پایاننامه و زمان و ترس و ایمیلهای طلبکارانه و قهوهام را مینوشم و یوتیوب را باز میکنم و برای بار صدم در هفته از خودم میپرسم چه هستم؟ مترجم؟ دانشجو؟ نویسنده؟ فرزند؟ محتوانویس؟ همسر؟ سئوکار؟ معلم؟ برادر؟ دیجیتال مارکتر؟ رفیق؟ قندی دیگر برمیدارم و... چای مینوشم.
چای؟ چای از کجا؟
کی آمدی؟ کی گذاشتیاش روی میز؟ کی سرم را بوسیدی و کی رفتی و اصلا چای خودت کو؟ ندیدمش. ندیدمت؟ توی این فکرم که نکند نمیبینمـ...
پیام میدهی: بهم زنگ میزنی لطفا؟
تو این را نمیپرسی. همیشه زنگ میزنی. خودت زنگ میزنی. چه شده؟ شمارهات را میگیرم و توی فکرم که دیشب خسته بودی. شام نخوردی. خوردی؟ نخوردی.
چرا میگویی زنگ بزنم؟ یاد ویدیوهای اینستاگرام و تیکتاک میافتم که دخترها همدیگر را به چالش میکشند که اگر چنین پیامی به یارشان بدهند، کدامشان زودتر تلفنش زنگ میخورد. بعید میدانم در محل کارت وقت این بازیها را داشته باشی و راستش تقریباً مطمئنم حوصلهشان را هم نداری. خستهای؟ خستهات کرده روزمرهی این درونگرای میانسال؟ بوق آزاد نمیخورد چرا...
ک مثل کپل! صحرا شده پُر زِ گل!
گ مثل گردو، بنگر به هر سو!
ب مثل بهار! هپچه، هپچه!
قهقهه میزنم.
مینشینم روی مبل و گوش میدهم.
جایی میان م مثل موش، قیو قیو موووش! آهنگ پیشوازت گوشی را برمیداری و با من میخندی. میگویی میخواستی بشنومش.
خیره میمانم به نارنگی که روی اوپن گذاشتهای برایم. به قابلمه غذایی که اصلا یادم نیست کی و کدام ساعت از نیمهشب درستش کردهای.
کجای پینترست میشود اینها را پیدا کرد؟