روز سخت و سنگینیه. خونه به هم ریختهست، سامر گرسنهست، کارها مونده، فردا ددلاینه، آینده نامعلومه و من به شدت بستنی لازم دارم.
گلودرد اینطوری شد که هاه. نشستم روی تارهای صوتیت که حرف هم نزنی. چیزمم نمیتونی بخوری.
بچهای نیم ساعت تو خونه اجازه نداری تنها باشی مبادا به گاز دست بزنی یا گریهت بگیره از ترس. کی این همه بزرگ شدی؟ کی بهت اجازهی این همه تنهایی و سوختن و ترس و گریه رو داد؟
جز مریضی یه چیز دیگه هم داره اذیتم میکنه که نمیدونم چیه. اینجور وقتها میخوام گربهم رو از زیربغلهاش بگیرم و بلندش کنم توی هوا.
آب دهنم رو قورت دادم و یه جهنم توی گلوم گُر نگرفت. میتونم نتیجه بگیرم که دوران شیرین نقاهت آغاز شده. حالا برنامه فردا رو بذارم توی کیفم که چهارشنبهست و احتمالا بیست سال پیش چیزی داشتم مثل فارسی، علوم، قرآن، ورزش.
گاهی واقعا خوشحال میشم که یه عالمه آدمیم تو شهر. تو کشور. رو کره. نمیدونم منظورم رو درست میرسونم یا نه؟ باحاله دیگه. باحاله که همه هستیم دورهمیم. میگیم، میخندیم، گریه مریه و جرم و جنایت هم میکنیم.
اولین دستورالعمل مقابله با هر مشکلی رو از آسانسورها بپرسید: خونسردی خود را حفظ کنید.