دوات
17.7K subscribers
195 photos
14 videos
314 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
Download Telegram
روز هفتادوچهارم: گاهی چیزی که فکر می‌کنی درسته، غلط‌ترین ترکیب ممکنه و چیزی که فکر می‌کنی اشتباهه، همون تکه‌ی گمشده‌ی پازله.
خوابگاه دانشکده مهندسی یه قانون ترسناک داشت. ظرف اگه تا روز نظافت خدماتی توی سینک می‌موند، طرف ظرف‌ها رو می‌نداخت توی کیسه زباله و می‌ذاشت سر کوچه. من معمولاً ظرف هر روز رو همون روز می‌شستم. یه آخر هفته نبودم و وقتی برگشتم ظرف مخصوص پلوپز رو پیدا نمی‌کردم. بعدا فهمیدم بچه‌ها توش املت زدن و خدمات برده. اون شب تو راهروها می‌دویدم و عین گربه‌ها افتاده بودم به جون کیسه زباله های سر کوچه. بعد کثافت‌کاری بسیار، پیداش کردم.
هم‌اتاقی‌هام اون روز یه درس بزرگ گرفتن: جای املت توی ماهیتابه‌ست!
خیلی جالبه که فکر می‌کنی نمی‌فهمم دردت رو وقتی با چشم‌های خودت دیدی چطوری پیرم کرد همین درد.
ذهنت رو منظم کن. خونسرد باش. بپذیر‌ و هرچقدر که در توانته جلو ببر و بساز.
Forwarded from The bear that I am (Peyvand)
و من فهمیدم رابطه‌های سمی کاری می‌کنن که‌ تمام چیزهایی که درمورد خودت دوست نداری بیان روی سطح، همه‌ی سطح رو بگیرن، ریشه بزنن، دوباره برگردن به عمق و همه‌ی وجودتو بگیرن اصلا. کاری می‌کنن از خودت بدت بیاد، و چی از این بدتر؟ رابطه‌های سالم اما، خنک و آروم میان و آتیشِ درونتو خاموش می‌کنن، همه‌ی اون سیاهی‌ها رو پاک‌ می‌کنن، و کاری می‌کنن همه‌ی چیزهایی که درمورد خودت دوست نداری انقدر دور و کوچیک بشن که باور کنی اصلا هیچوقت نبودن... کاری می‌کنن خودتو بیشتر دوست داشته باشی... و چی از این مهمتر.
خیلی جالب دارم امتحان می‌شم. روشن، واضح و مشخص. حضور مراقب رو بالای سرم حس می‌کنم و ستار اون‌ور کلاس چشم‌هاش رو ریز کرده.
امشب بعد ده سال، یه آن دیدم دارم فکر می‌کنم به اینکه حالا شاید هم شد.
امید گفت: «از زندگی نباید انتظار چیزی جز زندگی رو داشت.»
توی هفت سال حتی سلول‌های بدن هم عوض می‌شن. چطور از انسان آگاه انتظار سکون داری؟
توی هر دوره‌ای از زندگی یه چیزهایی بهت مربوطه و یه چیزهایی نه. شاید توی دوره‌ی بعدی نامربوط‌ها مربوط شن و برعکس. جز بدن و تصمیم‌های خودت، هیچوقت هیچ‌چیزی تا آخر عمرت به تو مربوط نمی‌مونه.
بیدار که شدم تمام تن و روانم گفت رشت. لطفاً رشت. شرجیه می‌دونم. رشت. خواهش می‌کنم رشت. رشت.
گفت تو هیچوقت برای کسی بد نخواستی. حتی برای کسایی که بهت بد کردن. فکر کردم آره. نخواستم. بیشتر که فکر کردم دیدم حتی کسایی که بهم بد کردن هم برام بد نمی‌خواستن. گاهی اوقات نمی‌خوایم همو بزنیم. فقط چشم‌هامون بسته‌ست و توی مسیر همدیگه‌ایم.
من و تو
غزل شاکری
پرسید: «مامانت برات لالایی می‌خوند؟»
یاد همه‌ی لالایی‌های مامان افتادم. گفتم آره. چرا؟ گفت «به خاطر سلیقه‌ی موسیقیت.»
یه چیزهایی رو تازه دارم در مورد خودم می‌فهمم.
Afsaneh
Marjan Farsad
درست‌ترین تعریف از عشق رو سرکار خانوم مرجان فرساد می‌خونن. باقی افسانه‌ست.
Forwarded from قژلول"
دوات میشه اینو بزاری چنلت؟
ببخشید که اینجا گفتم
چه روز عجیبیه.
حرف زدن دیگه برام توجیه نداره‌. گوش دادن رو ترجیح میدم. خیلی چیزا هست که اگه بگم حتما به نظرت باحاله. ولی الان خوابم میاد و فردا هم دیگه پیر می‌شم و کسی نمی‌شنوه.
Forwarded from چتمارس. (‌میم.‌ په.)
جالبه که من دارم به این نتیجه می‌رسم که اتفاقاً عشق یه مفهوم کاملاً منطقیه.
نینجا مود: آن.🌪