دوات
17.7K subscribers
195 photos
14 videos
314 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
Download Telegram
روز هفتادویکم: همه‌چیز دیگه باید دوبرابر شه. تلاش، صبر، درآمد، ورزش، قدرت.
یا خودت تغییر می‌کنی،
یا تغییرِ بقیه تو رو...
«کسی شنیده، شاید دعامو!»
اگه عینک داری بردارش چون می‌خوام یه واقعیت تلخ رو بکوبم توی صورتت: آدمی که دوستت داره اما نمی‌مونه به آینده‌ی تو امیدوار نیست. روی شکستت توی آینده شرط بسته. نیاز بقا صددرصد مهم‌تر از نیاز عشقه و اگه تو به اندازه کافی قوی نیستی اون آدم احتمالا حق داره بره.
حالا ناله‌هات رو تموم کن و برو و خودت رو بساز برای کسی که روی بردت شرط ببنده.
Forwarded from ✞ᎶᏒᏗᎩ ᏰᎧᎩ↻ (Mathew)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روز هفتادودوم: «سفت و سختم. پشتت به من باشه گرم.»
پناه می‌برم به نظم.
از همه‌چیز، از همه‌چیز.
من هم درد می‌کشیدم جانم.
من هم درد می‌کشیدم.
یه بخش از وجود من تا آخر عمرم توی اون زنگ تفریحِ عصرگاه هشت‌سالگی که با فریدی روی نیمکت‌های یه کلاس خالی کوییدیچ بازی کردیم جا مونده‌.
مثل یه خاطره هورکراکسی معصوم که هربار از بزرگسالی دلگیر می‌شم با دست‌های کوچیک و نرمش دست زخمیم رو می‌گیره و می‌کشونتم اون‌جا. می‌نشونتم روی میز نیمکت فلزی زنگ‌زده و یه ردای قرمز تنم می‌کنه و یه اسنیچ طلایی معلق می‌کنه روبه‌روم و میگه بگیرش. تو هری پاتری و برنده. فریدی‌ها همه مالفوی و تا ابد بازنده.
«من عزیزهایی دارم،
باید دغدغه‌هاشونو به صفر برسونم.»
گاهی توی یه چرت نیم‌ساعته‌ی بزرگسالیت کابوس مکالمه‌هایی رو می‌بینی که صدبار دلت برای دیو و غول و جن و روح‌های خواب کودکی تنگ می‌شه.
چه مغزیه داری مرد. واقعاً سیستر این وُرک رو فاکیدم من.
سامر اینطوریه که یا راهی خواهم ساخت یا راهی خواهم گاز.
به قدری ازت سپاس‌گزارم که اصلاً بیا من شبان مولانا شم و دور از چشم هرچی موسی‌، ای فدای تو همه بزهای من، ای به‌یادت هیهی و هیهای من!
روز هفتادوچهارم: گاهی چیزی که فکر می‌کنی درسته، غلط‌ترین ترکیب ممکنه و چیزی که فکر می‌کنی اشتباهه، همون تکه‌ی گمشده‌ی پازله.
خوابگاه دانشکده مهندسی یه قانون ترسناک داشت. ظرف اگه تا روز نظافت خدماتی توی سینک می‌موند، طرف ظرف‌ها رو می‌نداخت توی کیسه زباله و می‌ذاشت سر کوچه. من معمولاً ظرف هر روز رو همون روز می‌شستم. یه آخر هفته نبودم و وقتی برگشتم ظرف مخصوص پلوپز رو پیدا نمی‌کردم. بعدا فهمیدم بچه‌ها توش املت زدن و خدمات برده. اون شب تو راهروها می‌دویدم و عین گربه‌ها افتاده بودم به جون کیسه زباله های سر کوچه. بعد کثافت‌کاری بسیار، پیداش کردم.
هم‌اتاقی‌هام اون روز یه درس بزرگ گرفتن: جای املت توی ماهیتابه‌ست!
خیلی جالبه که فکر می‌کنی نمی‌فهمم دردت رو وقتی با چشم‌های خودت دیدی چطوری پیرم کرد همین درد.
ذهنت رو منظم کن. خونسرد باش. بپذیر‌ و هرچقدر که در توانته جلو ببر و بساز.
Forwarded from The bear that I am (Peyvand)
و من فهمیدم رابطه‌های سمی کاری می‌کنن که‌ تمام چیزهایی که درمورد خودت دوست نداری بیان روی سطح، همه‌ی سطح رو بگیرن، ریشه بزنن، دوباره برگردن به عمق و همه‌ی وجودتو بگیرن اصلا. کاری می‌کنن از خودت بدت بیاد، و چی از این بدتر؟ رابطه‌های سالم اما، خنک و آروم میان و آتیشِ درونتو خاموش می‌کنن، همه‌ی اون سیاهی‌ها رو پاک‌ می‌کنن، و کاری می‌کنن همه‌ی چیزهایی که درمورد خودت دوست نداری انقدر دور و کوچیک بشن که باور کنی اصلا هیچوقت نبودن... کاری می‌کنن خودتو بیشتر دوست داشته باشی... و چی از این مهمتر.
خیلی جالب دارم امتحان می‌شم. روشن، واضح و مشخص. حضور مراقب رو بالای سرم حس می‌کنم و ستار اون‌ور کلاس چشم‌هاش رو ریز کرده.