بچهها، مبلغ نهایی به لطف شما، امشب شد 10,376,000 تومن! من خیلی تشکرها دارم ازتون که اینطوری روسفیدم کردین. اما به نظرم بهتره پیام خودش رو براتون بذارم:
Forwarded from Omid
سلام
من امیدم
نمیدونم دقیقا چطور احساسی که امروز تجربه کردم رو در قالب کلمات بیان کنم!
من بلد نیستم به خوبی سپهر بنویسم، من ادبیات نخوندم.
هر چند معمولا وقتی با سپهر صحبت میکنم، ازم تعریف میکنه :) اما من اون رو میذارم رو حساب رفاقتمون!
فقط میخواستم بهتون بگم نمیدونین چقدر از تک تک شما ممنونم...
با وجود این که خودم امیدم :) اما این بار در اوج خستگی و ناامیدی بودم...
و شما در سیاه ترین لحظات زندگیم، درست وقتی که حس میکردم دارم تو انبوه مشکلات و سیاهی های دورم غرق میشم، دستم رو گرفتید...
و کورسوی امید و نور رو به زندگیم برگردوندین.
کمک ها و پیام های شما برام پر از حس امید و عشق بود.
قلبم رو گرم کرد، بهم قدرت و انرژی داد تا بتونم ادامه بدم...
شما خیلی واقعی و مهربون هستین...
وقتی به این فکر میکنم که با وجود مشکلاتی که در حال حاضر اکثرمون داریم این طور صادقانه، بدون این که حتی منو بشناسید کمکم کردید زبونم بند میاد...
سپاسگزار تک تک شما عزیزان هستم
امیدوارم شادی و سلامتی همواره همراه شما و عزیزانتون باشه.
امیدوارم بتونم یک روز این محبت و عشقی که نسبت به من و خانوادم داشتین جبران کنم.
وقتی پیام های قشنگتون رو در کامنت ها میخوندم، عمیقا احساس خوشبختی میکردم...
شما فوق العاده هستین
درآخر میخوام از رفیقم سپهر تشکر کنم
کسی که از اولین روز آشناییمون (که خیلی هم عجیب غریب بود) تا امروز هر لحظه کنارم بوده.
تمام غرهام رو شنیده ، تمام دردهام رو میدونه و هیچوقت از گوش دادن به این همه مشکلات و چالش های من خسته نشده ...
پسر مثل تو خیلی کمه!
من خیلی خوشبختم که تو رو دارم.
راستی، این چند وقت بابا مدام میگفت : یک سیب رو بندازی بالا نمیدونی چقدر میچرخه.
امیدوارم سیب زندگیتون طوری بچرخه که همواره شاد، سلامت و موفق باشید.
همین طور امیدوارم اگر مشکلات اومد سراغتون، آدم های خوبی مثل خودتون سر راهتون بیان تا کمکتون کنن، میدونم که قطعا میان، همین طور که شما برای من اومدید :)
دعا کنین سیب ما هم طوری بچرخه که چند روز دیگه با بابا تو خونه تولدش رو جشن بگیریم.
ارادتمند شما
امید
من امیدم
نمیدونم دقیقا چطور احساسی که امروز تجربه کردم رو در قالب کلمات بیان کنم!
من بلد نیستم به خوبی سپهر بنویسم، من ادبیات نخوندم.
هر چند معمولا وقتی با سپهر صحبت میکنم، ازم تعریف میکنه :) اما من اون رو میذارم رو حساب رفاقتمون!
فقط میخواستم بهتون بگم نمیدونین چقدر از تک تک شما ممنونم...
با وجود این که خودم امیدم :) اما این بار در اوج خستگی و ناامیدی بودم...
و شما در سیاه ترین لحظات زندگیم، درست وقتی که حس میکردم دارم تو انبوه مشکلات و سیاهی های دورم غرق میشم، دستم رو گرفتید...
و کورسوی امید و نور رو به زندگیم برگردوندین.
کمک ها و پیام های شما برام پر از حس امید و عشق بود.
قلبم رو گرم کرد، بهم قدرت و انرژی داد تا بتونم ادامه بدم...
شما خیلی واقعی و مهربون هستین...
وقتی به این فکر میکنم که با وجود مشکلاتی که در حال حاضر اکثرمون داریم این طور صادقانه، بدون این که حتی منو بشناسید کمکم کردید زبونم بند میاد...
سپاسگزار تک تک شما عزیزان هستم
امیدوارم شادی و سلامتی همواره همراه شما و عزیزانتون باشه.
امیدوارم بتونم یک روز این محبت و عشقی که نسبت به من و خانوادم داشتین جبران کنم.
وقتی پیام های قشنگتون رو در کامنت ها میخوندم، عمیقا احساس خوشبختی میکردم...
شما فوق العاده هستین
درآخر میخوام از رفیقم سپهر تشکر کنم
کسی که از اولین روز آشناییمون (که خیلی هم عجیب غریب بود) تا امروز هر لحظه کنارم بوده.
تمام غرهام رو شنیده ، تمام دردهام رو میدونه و هیچوقت از گوش دادن به این همه مشکلات و چالش های من خسته نشده ...
پسر مثل تو خیلی کمه!
من خیلی خوشبختم که تو رو دارم.
راستی، این چند وقت بابا مدام میگفت : یک سیب رو بندازی بالا نمیدونی چقدر میچرخه.
امیدوارم سیب زندگیتون طوری بچرخه که همواره شاد، سلامت و موفق باشید.
همین طور امیدوارم اگر مشکلات اومد سراغتون، آدم های خوبی مثل خودتون سر راهتون بیان تا کمکتون کنن، میدونم که قطعا میان، همین طور که شما برای من اومدید :)
دعا کنین سیب ما هم طوری بچرخه که چند روز دیگه با بابا تو خونه تولدش رو جشن بگیریم.
ارادتمند شما
امید
اگه عینک داری بردارش چون میخوام یه واقعیت تلخ رو بکوبم توی صورتت: آدمی که دوستت داره اما نمیمونه به آیندهی تو امیدوار نیست. روی شکستت توی آینده شرط بسته. نیاز بقا صددرصد مهمتر از نیاز عشقه و اگه تو به اندازه کافی قوی نیستی اون آدم احتمالا حق داره بره.
حالا نالههات رو تموم کن و برو و خودت رو بساز برای کسی که روی بردت شرط ببنده.
حالا نالههات رو تموم کن و برو و خودت رو بساز برای کسی که روی بردت شرط ببنده.
Forwarded from ✞ᎶᏒᏗᎩ ᏰᎧᎩ↻ (Mathew)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه بخش از وجود من تا آخر عمرم توی اون زنگ تفریحِ عصرگاه هشتسالگی که با فریدی روی نیمکتهای یه کلاس خالی کوییدیچ بازی کردیم جا مونده.
مثل یه خاطره هورکراکسی معصوم که هربار از بزرگسالی دلگیر میشم با دستهای کوچیک و نرمش دست زخمیم رو میگیره و میکشونتم اونجا. مینشونتم روی میز نیمکت فلزی زنگزده و یه ردای قرمز تنم میکنه و یه اسنیچ طلایی معلق میکنه روبهروم و میگه بگیرش. تو هری پاتری و برنده. فریدیها همه مالفوی و تا ابد بازنده.
مثل یه خاطره هورکراکسی معصوم که هربار از بزرگسالی دلگیر میشم با دستهای کوچیک و نرمش دست زخمیم رو میگیره و میکشونتم اونجا. مینشونتم روی میز نیمکت فلزی زنگزده و یه ردای قرمز تنم میکنه و یه اسنیچ طلایی معلق میکنه روبهروم و میگه بگیرش. تو هری پاتری و برنده. فریدیها همه مالفوی و تا ابد بازنده.
گاهی توی یه چرت نیمساعتهی بزرگسالیت کابوس مکالمههایی رو میبینی که صدبار دلت برای دیو و غول و جن و روحهای خواب کودکی تنگ میشه.
به قدری ازت سپاسگزارم که اصلاً بیا من شبان مولانا شم و دور از چشم هرچی موسی، ای فدای تو همه بزهای من، ای بهیادت هیهی و هیهای من!