یه چیزی هست که حال درونی من رو گاهگداری عجیب خوب میکنه. میاد، راه نفس رو باز میکنه و میره. هنوز نمیدونم چیه یا حتی شاید سایهی حضور کیه، اما هرچی و هرکی که هست، دستم بهش برسه و بشناسمش، محاله بذارم بره.
Forwarded from جدی | Jeddi
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جدی | Jeddi
جدی ۱۷ در اجرای زندهی آنتراکت... خرید بلیط https://gishot.ir/e?m=163231 @jeddipodcasts
میرم این اجرا رو هم یهنفره میبینم.
احساس میکنم قبلش باید وصیتنامهم رو بذارم زیر بالشت و به صادق هم کلید بدم.
محض اطمینان.
احساس میکنم قبلش باید وصیتنامهم رو بذارم زیر بالشت و به صادق هم کلید بدم.
محض اطمینان.
Forwarded from پنجِصبح
مثل گذشته، و شونصدتا کتابی که دست شما آشنایان دور و نزدیک هست.
فقط کافیه اون پیام،متن،شعر،آهنگ،عکس، غر و … هرچی که اینجا واستون با بقیه پستهاش فرق داره رو بذارین تو کانالاتون، توییترتون، اینستاگرامتون، تثریدزتون یا هرچی که من بلد نیستم!
واسم اسکرینشو بفرستین ببینم چیو دوست داشتین، زندگی کردین یا کشیدین!
یه چند روزی فرصت میدم تا همه ببینن پیامو. بعدش دیگه ببینیم جز آدمِ مهم زندگیم به کیا قراره کتاب کودک هدیه بدم.
@imehrnaz
#همین دیگه. ارادتمند مـِ ه
فقط کافیه اون پیام،متن،شعر،آهنگ،عکس، غر و … هرچی که اینجا واستون با بقیه پستهاش فرق داره رو بذارین تو کانالاتون، توییترتون، اینستاگرامتون، تثریدزتون یا هرچی که من بلد نیستم!
واسم اسکرینشو بفرستین ببینم چیو دوست داشتین، زندگی کردین یا کشیدین!
یه چند روزی فرصت میدم تا همه ببینن پیامو. بعدش دیگه ببینیم جز آدمِ مهم زندگیم به کیا قراره کتاب کودک هدیه بدم.
@imehrnaz
#همین دیگه. ارادتمند مـِ ه
مــِ ه رفیق خوب من و ساقی کتابمه. تا حالا نشده جنسی بخوام و در لحظه نتونه جور کنه. پای حرفش هست و این قرعهکشیهای کانالش مدتیه که دیگه یه جور رسم شده توی پنج صبح.
این پست یه تبلیغ نیست.
یه نوشابهی دِلیه که من برای رفیقم باز کردم چون کاردرسته این آدم.
این پست یه تبلیغ نیست.
یه نوشابهی دِلیه که من برای رفیقم باز کردم چون کاردرسته این آدم.
Telegram
پنجِصبح
سلام،
وقتی نه صبحه نه شب! نه تاریکه نه روشن.
اون ساعتی که نمیدونی باید بخوابی یا بیدار بمونی.
اینجا؛ حرفهام، متنهام، آهنگی که گوش میدم، شعرایی که دوستدارمو میذارم، گاهی کتاب هدیه میدم و گاهی یکم حرف میزنیم …
◾️مِــه ◽️
وقتی نه صبحه نه شب! نه تاریکه نه روشن.
اون ساعتی که نمیدونی باید بخوابی یا بیدار بمونی.
اینجا؛ حرفهام، متنهام، آهنگی که گوش میدم، شعرایی که دوستدارمو میذارم، گاهی کتاب هدیه میدم و گاهی یکم حرف میزنیم …
◾️مِــه ◽️
خشم من به تنهایی میتونه جور پنج احساس اصلی دیگهای رو که پل اکمن دستهبندی کرده بکشه.
من دیگه نمیترسم از این سوراخ گزیده شم. تهش رو چندباری دیدم. بدنم خودبهخود پادزهر تولید میکنه. زهر این نیش روی من کارساز نیست دیگه. انگار این مارها رو خوردم و حالا افعی شدم. من از نیش این افعی روی تن نفر بعدی میترسم. حالا من ته اون سوراخ نشستم. حالا من اونیام که آسیب نمیبینه ولی ممکنه آسیب بزنه و بره. من شاید یه افعی شاخدار خوشخنده و خوشپوش باشم با ادکلن اونتوس کرید، ولی وقتی برگردم خونه و دستهگلت رو بذارم یه گوشه و لباسم رو عوض کنم، یه افعی شاخدار برهنهم که میخزم زیر پتوم و فلسهام رو میشمارم و به بار این مسئولیت فکر میکنم.
مرور.
«یادته حال چشاتو بعد اولین حرفام که پایینو نگاه کردی؟ یادته لبخندی رو که نفسنفس زد از تو گلو اومد بالا نشست رو لبات؟ یادته قلب تو تند میزد؟ یه حسی کشیده میشد تو تموم وجودت. یادته وجود داشتی؟
نشستی با خودت گفتی این آسمون، رنگش فرق داره. شب شد. صدامو آروم گذاشتی کنار گوشت، صورتت رو فشار دادی به بالشت، نفس کشیدیم. صبح شد. پردهها رو زدی کنار و دیدی ابرها جمع شدن پشت پنجره. پا کوبیدی به زمین. گفتی «من خورشیدمو میخوام!»
حالا شاید یادت رفته.
شاید انقد صدام نزدی که همهی اسمهامو فراموش کردی.
انقد کسی مراقبت نبوده که همهی نقاشیات رو شیشههای بخار گرفته رو پاره کردی.»
«یادته حال چشاتو بعد اولین حرفام که پایینو نگاه کردی؟ یادته لبخندی رو که نفسنفس زد از تو گلو اومد بالا نشست رو لبات؟ یادته قلب تو تند میزد؟ یه حسی کشیده میشد تو تموم وجودت. یادته وجود داشتی؟
نشستی با خودت گفتی این آسمون، رنگش فرق داره. شب شد. صدامو آروم گذاشتی کنار گوشت، صورتت رو فشار دادی به بالشت، نفس کشیدیم. صبح شد. پردهها رو زدی کنار و دیدی ابرها جمع شدن پشت پنجره. پا کوبیدی به زمین. گفتی «من خورشیدمو میخوام!»
حالا شاید یادت رفته.
شاید انقد صدام نزدی که همهی اسمهامو فراموش کردی.
انقد کسی مراقبت نبوده که همهی نقاشیات رو شیشههای بخار گرفته رو پاره کردی.»
«من نشستم، زمان بگذره.
گیج و مستم، زمان بگذره.
داغ این ساعتها رو زدم
پشت دستم، زمان بگذره.»
گیج و مستم، زمان بگذره.
داغ این ساعتها رو زدم
پشت دستم، زمان بگذره.»
چطور میشه گذر نکرد از کسی که از تو عبور کرده؟ از نظر فیزیکی غیرممکنه. چه دوطرف بگذرن و چه یک نفر، نفس «عبور» اتفاق افتاده. متوجه منظورم هستی مرد؟