اونقدر ریختم توی دلم و از دلم درنیاوردی که دلم تنگ و تنگتر شد و حالا منم و یه دل گرفته.
انقد به نظرم همه دارن اشتباه میزنن که تنها توضیح و توجیه منطقی اینه من اونیام که اشتباه میزنم.
هیجان هر هفتهم اینه که منتظرم شنبه شه، بعد جلسهی بعدازظهرم با کلهی شیری برم اسپرسو بخورم، بشه لته!
میدونم این یه جا رو نباید تنها برم.
اما اینم میدونم که این رو تنها برم، جایی نیست که نتونم تنها برم دیگه.
اما اینم میدونم که این رو تنها برم، جایی نیست که نتونم تنها برم دیگه.
باورم نمیشه به جایی رسیدم که برای خودم آرزوی آلزایمر کنم. ستار چند ترا از این حافظهی عاطفی ما کم کن.
انسان چطور میتونه قدرت تحمل رنجی رو داشته باشه که خودش توان اعمالش رو روی دیگران نداره یا برعکس؟
یه چیزی که بارها و بارها بهم ثابت شده اینه که مردها گاهی به راحتی و بدون یک کلمه حرف زدن همو درک میکنن.
اگر نصف قاطعیتی که توی یه سری مسائل دارم رو توی برخورد با خودم داشتم در عرض یک هفته عین سرو قد میکشیدم.
یه چیزی هست که حال درونی من رو گاهگداری عجیب خوب میکنه. میاد، راه نفس رو باز میکنه و میره. هنوز نمیدونم چیه یا حتی شاید سایهی حضور کیه، اما هرچی و هرکی که هست، دستم بهش برسه و بشناسمش، محاله بذارم بره.
Forwarded from جدی | Jeddi
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM