Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
تو بخند که وقتی میخندی حتی وسط زمستونم قلبم شکوفه میزنه.
کافیه دو سه قدم از تصمیمم فاصله بگیرم تا بهش شک کنم. نمیدونم این تغییر مداوم طرزفکر نشونهی بیثبات بودنه یا رشد.
دوست دارم وقتی بگم «نگران نباش» که میتونم به هر شکلی دلیل نگرانی رو برطرف کنم. همدردی صرف هیچ ارزشی نداره برام.
✍1
اونقدری گیم این دنیا رو بازی کردم که بدونم یه دیوان حافظ رو الکی نمیذارن تو مسیرم. برای همین هم فال گرفتم و حضرت بهم یادآور شد که:
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن.
که دوست خود روش بندهپروری داند.
راست میگه.
یا ما بندگی بلد نبودیم،
یا تو دوست نبودی.
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن.
که دوست خود روش بندهپروری داند.
راست میگه.
یا ما بندگی بلد نبودیم،
یا تو دوست نبودی.
البته اینها همه مضامین الهیه و منظور در اینجا رابطهی حضرت خضر با حسین محجوب در سریال صاحبدلانه و به من و تو دخلی نداره.
الان یادم اومد بچه بودم نمیتونستم خضر رو تلفظ کنم و این باور رو داشتم که یکی از ۱۲۴ هزار پیامبر، حضرت خرسه.
وقتی بیرون از خونهم انگیزه دارم هرچند با خشم ترکیب شده باشه. وقتی وارد خونه میشم غم انگیزهم رو خالی میکنه.
ضربان قلبم جوری بالاست انگار یه عمره زندانی شده توی قفس سینه. میخواد بزنه بیرون و گموگور شه.
امشب بعد مدتها گیتار زدم و خوندم. حالا صدای پیانوی همسایهی بغلی بلند شده که داره «آخرین بار» ابی رو میخونه.
عصر حافظ حالا هم موسیقی.
امشب چه مجتمع فرهیختهای شدیم.
عصر حافظ حالا هم موسیقی.
امشب چه مجتمع فرهیختهای شدیم.