ولی گذشته از همهی این ها، هرسال نمایشگاه کتاب که شروع میشه دلم پر میکشه برای تهران.
Forwarded from _overthinker_
الان باید میرفتیم بازار گلستان. این جدیده که ساختن نه ها. اون قدیمیه. با همون شلوغی کافه آفتاب و حوض آبی وسطش.
دلم میخواد بهت بگم دلم برات تنگ شده. ولی به نظر نمیآد حسی رو زنده کنه توی وجودت دیگه.
صادق و والا معرکهن. یه مسألهی خیلی مهم و احساسی مطرح شده توی گروهمون، وسطش دارن به همدیگه نود میدن.
تبدیل به سکسچت شده. وسطهاش هم یه «سپهر به نظرم نکن این کار رو.» یا «سپهر نگرانیم به گا بری» و «سپهر بیشتر فکر کن» میگن ولی کل ماجرا در مورد قرار شب جمعهی دونفرهشونه. انتخاب رفیق صد از صد.
That guy over there!
وقتی مامان بهم زنگ میزنه:
مامان امروز چهاربار حالم رو پرسید پشت تلفن و سه بار گفت خبری نیست؟ نمیدونم میخواد چی بشنوه وقتی همهمون میدونیم مادرها زنگ نمیزنن حالت رو بپرسن، زنگ میزنن حال خوبت رو بپرسن.
باز همهچی داره آوار میشه رو مخم ولی سامر روی پام خوابه و نمیتونم پاشم شلوارک بپوشم.
Forwarded from تربیت فرزندان صالح (matina)
ما نون دلمونو میخوریم، حالا چه غلط چه درست.
با تهمونده باوری که به ستار دارم امیدوارم به هردومون آرامش بده بچهجون. نکن با خودت.
Forwarded from _overthinker_
راستی میدونستی کار اصلیت خون رسانیه؟ نه که با تصمیمات گند بزنی به زندگیم عزیزم.