از نقطه عطف قبلی تا الان، شیب تغییر حتمی اما کند بوده. به نظرم نقطهی بعدی نزدیکه و حس میکنم این یکی تندتره.
«اگه نمیتونی رها کنی، باهاش کنار بیا.»
جملهی خوبی بود که دو سه روزی هست دارم بهش فکر میکنم.
جملهی خوبی بود که دو سه روزی هست دارم بهش فکر میکنم.
خوبه. نظم محیط داره عادت میشه.
اما باید به افکار و کارها هم تزریق شه.
حتی به اهداف و تصمیمهام.
مهمه. خیلی خیلی مهمه.
اما باید به افکار و کارها هم تزریق شه.
حتی به اهداف و تصمیمهام.
مهمه. خیلی خیلی مهمه.
احساس نقشی نداره دیگه گمونم.
هرچی که هست منطق و نیازه.
منم دیگه درست مثل بقیه.
آمادهی نتیجهش هستم.
هرچی که هست منطق و نیازه.
منم دیگه درست مثل بقیه.
آمادهی نتیجهش هستم.
من صبرهام رو کردم، امیدهام رو بستم و عشقهام رو هم دادم. ولی کافی نبود و زوری هم نیست این چیزها. اگه دوسش داری و به هر دلیل منطقی یا غیرمنطقی نمیخواد، باهاش کنار بیا. اسارت نیست. عشقه. بلدی؟
دوستداشتن تو آخرین مرز معصومیتِ کودکانهی من بود. از اینجا به بعدش آهنه و منطق و پول.
Forwarded from کارامل ماکیاتو
حس میکنم اخرین احساساتی هم که باعث میشدن قلبم یخ نزنه تموم شدن.
یه پسربچهی پنج شیش ساله با سطل لگوهاش اومد توی اتوبوس و یهو زندگی بوی بازی و رنگ مهدکودک گرفت. نرم شد. عین خمیر بازی زرد و آبی و صورتی.
ولی گذشته از همهی این ها، هرسال نمایشگاه کتاب که شروع میشه دلم پر میکشه برای تهران.
Forwarded from _overthinker_
الان باید میرفتیم بازار گلستان. این جدیده که ساختن نه ها. اون قدیمیه. با همون شلوغی کافه آفتاب و حوض آبی وسطش.
دلم میخواد بهت بگم دلم برات تنگ شده. ولی به نظر نمیآد حسی رو زنده کنه توی وجودت دیگه.