چه ساده و بیرحمانه میگین دیگه آدم قبلی نیستین. هیچکس نیست. منم نیستم. ولی ته دلم میدونم هنوز میتونم همونقدر دل بدم و لبخند بزنم و خوش باشم، فقط یکم درد کشیدم و مو سفید کردم و قوی شدم همین.
همکار سابقم رو که از رزومه اخلاقیش باخبرم توی اکسپلور دیدم و چقدر از تو نجاست من بدم میآید.
باید خودم رو مرتب کنم. ذهنم رو جارو بکشم. ریههام رو بندازم توی وایتکس. قلبم رو بشورم و پهن کنم جلوی آفتاب. هدف رو گردگیری کنم. خاطرات رو بریزم توی کیسهی زباله و بذارم دم در و برگردم و از تو... از نو... از نو... از نو شروع کنم.
امروز عطرم یکی از دخترهای گروه رو یاد اکسش انداخت و زد زیر گریه. کاش آدمها عطر و ادکلن منحصربهفرد داشتن.
وقتی متوجه نباشی داری چه بلایی سر خودت و بقیه میاری، کائنات جلوت آینه میذاره. حالا خوب نگاه کن!
اینا همهش تاثیر همون بیت تاکسیک اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا مغز مرا سایید لیلی؟ئه. بچههای روانشناسی علاقهمند به ادبیات (یا حتی برعکس) اگه پایاننامهشون رو روی وضعیت روح وروان شعرای رمانتیک کار کنن از مازوخیسم بگیر تا سندرم استکهلم جای مانور دارن.
امروز صبح مطمئن بودم Mi Bandم رو توی کوه گم کردم. امشب اساماس اومد برام و صدای ویبرهی بند از یه جایی همین دوروبر بلند شد. به لطف find band روی Zepp life از زیر فرش! پیداش کردم. این اتفاق خندههای شیطانی امروز سامر رو هم توجیه میکرد. در حال حاضر واقعاً عاشق تکنولوژیام و از گربهم به شدت شاکیام.