به کانتکتهام نگاه میکنم و دلم میخواد امشب یه تماس تلفنی اشتباه بگیرم. آدم اشتباه رو دعوت کنم. با اشتباه شب رو صبح کنم. برای اشتباه صبحونه درست کنم. با اشتباه فیلم ببینم. برای اشتباه آشپزی کنم. با اشتباه بزنم بیرون و بشینیم جلوی آدمهای شنبه و بگیم اشتباهی نکردیم و بعد دیگه همو نبینیم.
تو کل این سه سال، خونه با تعجب نگاهم میکرد و میگفت احمقی؟ من خالیام ها! احمق هستم، بله.
Forwarded from دِل
اول میخواستم این چالشرو بسپرم به سپهر و همونهایی که قلمشون بوسیدنیه و عشق میکنی از خوندنشون ولی وقتی موزیکرو گوش کردم نتونستم.
آخرشم میخوام از سحر تشکر کنم که یه کاری کرد سپهر بعد از مدتها یکم طولانیتر برامون بنویسه.
آخرشم میخوام از سحر تشکر کنم که یه کاری کرد سپهر بعد از مدتها یکم طولانیتر برامون بنویسه.
چه ساده و بیرحمانه میگین دیگه آدم قبلی نیستین. هیچکس نیست. منم نیستم. ولی ته دلم میدونم هنوز میتونم همونقدر دل بدم و لبخند بزنم و خوش باشم، فقط یکم درد کشیدم و مو سفید کردم و قوی شدم همین.
همکار سابقم رو که از رزومه اخلاقیش باخبرم توی اکسپلور دیدم و چقدر از تو نجاست من بدم میآید.
باید خودم رو مرتب کنم. ذهنم رو جارو بکشم. ریههام رو بندازم توی وایتکس. قلبم رو بشورم و پهن کنم جلوی آفتاب. هدف رو گردگیری کنم. خاطرات رو بریزم توی کیسهی زباله و بذارم دم در و برگردم و از تو... از نو... از نو... از نو شروع کنم.
امروز عطرم یکی از دخترهای گروه رو یاد اکسش انداخت و زد زیر گریه. کاش آدمها عطر و ادکلن منحصربهفرد داشتن.
وقتی متوجه نباشی داری چه بلایی سر خودت و بقیه میاری، کائنات جلوت آینه میذاره. حالا خوب نگاه کن!