توی دورهی جالبی از زندگیم گیر کردم. میخوام بگذره و باید بگذره ولی اینبار من کسیام که باید زمان رو هل بدم انگار.
موهای همو میکشیم و میگیم ول کن تا ول کنم. واقعیت اینه هردو داریم درد میکشیم. ول کن.
اولش فقط تهوع داشتم.
بلد نبودم این راه رو. ولی میخواستم یاد بگیرم. به خودم اجازه دادم یاد بگیرم. قدم گذاشتم چون نور بود توی مسیر. عطر شببوهای بلوار جلال رو یادمه. گفتیم این، گفتیم اون، ترس برمون داشت و برد گذاشت وسط یه نیمهشب خالی، زیر بارونِ شهرک غرب. من بلد نبودم ولی چه خوب یاد گرفتم. بالا رو نگاه کرد و گفت میخوامش. بارون ریخت توی چشمهام. اسیدی بود و سوزوند. شور شد. ریخت. گذشت. گذشت. گذشت. گذشت. گذاشت و گذشت. سرد شد. قرار نبود زمستون رو دوست نداشته باشم وقتی زاده بود من رو. انگار دیگه جلو نرفت. رو ریل خاطره باید میرفت. خاطره پاک شد از من. چطوری میخواست جلو بره؟ مادر پرسید چی شد؟ براش گفتم ازت. بغلم کرد و قدبلندتر بودم ازش. من سرو شدم و مادر، ریشه. گفت برو. کجا برم بدون ریشه؟
تمومی نداره این زمستون دیگه. تا ابد گیر کردم توی شمالِ بدون رشت. شمالِ بدون گلی. شمالِ بدون انزلی. شمالِ بدون قلبی که از یخ با انگشت تراشیدم. کی یادشه؟ من. من. من. مردی که هیچچیزی رو فراموش نکرد جز خودش.
بلد نبودم این راه رو. ولی میخواستم یاد بگیرم. به خودم اجازه دادم یاد بگیرم. قدم گذاشتم چون نور بود توی مسیر. عطر شببوهای بلوار جلال رو یادمه. گفتیم این، گفتیم اون، ترس برمون داشت و برد گذاشت وسط یه نیمهشب خالی، زیر بارونِ شهرک غرب. من بلد نبودم ولی چه خوب یاد گرفتم. بالا رو نگاه کرد و گفت میخوامش. بارون ریخت توی چشمهام. اسیدی بود و سوزوند. شور شد. ریخت. گذشت. گذشت. گذشت. گذشت. گذاشت و گذشت. سرد شد. قرار نبود زمستون رو دوست نداشته باشم وقتی زاده بود من رو. انگار دیگه جلو نرفت. رو ریل خاطره باید میرفت. خاطره پاک شد از من. چطوری میخواست جلو بره؟ مادر پرسید چی شد؟ براش گفتم ازت. بغلم کرد و قدبلندتر بودم ازش. من سرو شدم و مادر، ریشه. گفت برو. کجا برم بدون ریشه؟
تمومی نداره این زمستون دیگه. تا ابد گیر کردم توی شمالِ بدون رشت. شمالِ بدون گلی. شمالِ بدون انزلی. شمالِ بدون قلبی که از یخ با انگشت تراشیدم. کی یادشه؟ من. من. من. مردی که هیچچیزی رو فراموش نکرد جز خودش.
به کانتکتهام نگاه میکنم و دلم میخواد امشب یه تماس تلفنی اشتباه بگیرم. آدم اشتباه رو دعوت کنم. با اشتباه شب رو صبح کنم. برای اشتباه صبحونه درست کنم. با اشتباه فیلم ببینم. برای اشتباه آشپزی کنم. با اشتباه بزنم بیرون و بشینیم جلوی آدمهای شنبه و بگیم اشتباهی نکردیم و بعد دیگه همو نبینیم.
تو کل این سه سال، خونه با تعجب نگاهم میکرد و میگفت احمقی؟ من خالیام ها! احمق هستم، بله.
Forwarded from دِل
اول میخواستم این چالشرو بسپرم به سپهر و همونهایی که قلمشون بوسیدنیه و عشق میکنی از خوندنشون ولی وقتی موزیکرو گوش کردم نتونستم.
آخرشم میخوام از سحر تشکر کنم که یه کاری کرد سپهر بعد از مدتها یکم طولانیتر برامون بنویسه.
آخرشم میخوام از سحر تشکر کنم که یه کاری کرد سپهر بعد از مدتها یکم طولانیتر برامون بنویسه.
چه ساده و بیرحمانه میگین دیگه آدم قبلی نیستین. هیچکس نیست. منم نیستم. ولی ته دلم میدونم هنوز میتونم همونقدر دل بدم و لبخند بزنم و خوش باشم، فقط یکم درد کشیدم و مو سفید کردم و قوی شدم همین.
همکار سابقم رو که از رزومه اخلاقیش باخبرم توی اکسپلور دیدم و چقدر از تو نجاست من بدم میآید.