دنبال پیداکردن یه کاربرد برای خاطراتم. نمیشه که کولهبار یه عمر روی دوشت سنگینی کنه و به هیچ کاریت هم نیاد. باگ آفرینشه.
میدونی هفتاد صفحه ترجمه در روز بدون آب و غذا و شادی و خشم و غم یعنی چی ویکتور؟ یعنی من تکتک سلولهای مغزم رو فرستادم آشویتس. یعنی یه کثافت اضافه شد به کثافتهای زمین. معنیش اینه آقای معنا.
آرایشگر نینجاها امشب چنان فید تمیزی زد برام که میخوام توی عشقش غیب شم و دنیا رو کنم قیچی.
این روزها دردهام رو گربهشور میکنم و میندازم توی کابینت سبدی بالای سینک و درش رو میبندم تا هفتهی دیگه تراپیستم بازش کنه، بریزه سرش.
یه فکرهایی از هر فیلم ترسناک کرهای برام ترسناکتره. کل سیاره برام غریبهست و غمم بند نمیاد. ازم چیزی نپرس که بالا میارم.
نگهبان مجتمع گفت امشب هم قراره زلزله بیاد مهندس؟ آخرینباری که مهندس خطاب شدم برمیگرده به سال ۹۲ که دانشجوی مهندسی بودم و پشت در توالتهای خوابگاه متن «سیفون و آفتابه فراموش نشه مهندس!» رو پرینت گرفته بودن. نمیدونم زلزله میاد یا نه دکتر. با من هماهنگ نکرده. شما نگهبانی، اومد راهش نده.
یکی از درستترین تصمیمهای زندگیم این بود که مهندسی رو گذاشتم برای مهندسها و یه گوشه نشستم ویلیام بلیکم رو خوندم و نونوماست خوردم.
دقیقاً میدونم چی داره به سرم میآد و آگاهانه دارم جنازهم رو سرپا نگه میدارم تا شاید ستار ببینه و یه ایردراپی چیزی.