Forwarded from پیچک
چه حس عجیبی داره وقتی بعد از مدتها دوباره کاری رو میکنی که واقعاً دوست داری. انگار بعد از مدتها به جای تحمل کردن زندگی و کنار اومدن باهاش، یهو جلوش وایسادی. انگار رفتی داخل رستوران و به جای اینکه ارزونترین غذا رو بگیری که فقط سیر شی، غذای خوشمزهای که دلت میخواد رو گرفتی. بین بد و بدتر، اون «خوب» که اصلاً جزو گزینههات نبود رو انتخاب کردی.
انگار تا حالا نفست رو حبس کرده بودی و تازه حالا داری آزادانه هوا میگیری.
انگار تا حالا نفست رو حبس کرده بودی و تازه حالا داری آزادانه هوا میگیری.
باتری هیپوتالاموس مغزم ته کشیده. نمیخوابم. نمیدونم باید با چی پر کنم این جای خالی چندساله رو. معنویت؟ عرفان؟ ادبیات؟ فلسفه؟ کار؟ سینما؟ هرچی میذارم بعد نیمهشب خالی میشه. من میمونم و فکر به دمدستترین اشتباه بعدی و سردرد.
من اونکاره نیستم.
تو بیا وانمورنینگسیت خستگی در کن اصلا، یه چایی شمال هم برات دم کنم کیف کنی.
تو بیا وانمورنینگسیت خستگی در کن اصلا، یه چایی شمال هم برات دم کنم کیف کنی.
Forwarded from مهلقا خانوم (Fat)
وای از آن روز که تو عاشق شوی و
من معشوق
پدری از تو درارم
که خدا میداند.
من معشوق
پدری از تو درارم
که خدا میداند.
گاهی لازم نیست هر روز برنامهریزی کنی. یه بار برنامهریزی لازمه و یه هفته روتینسازی، کافی.