اکس نجیبی داشتم که حتی بعد از جدایی هم معتقد بود من تا همیشه و برای هرکسی وارد زندگیم شه یه natural loverم. حدس میزنم هفتهی گذشته که از جلوی مرکز تحقیقات پزشکی هستهای احمدآباد رد میشدم در محدودهی تششعات رادیواکتیویته تبدیل به نوعی unnatural lover شدم. عوارضش هم اینه که به خورشت کرفس علاقهمند شدم.
چیه؟
انتظار تغییر دیگهای داشتی؟
چیه؟
انتظار تغییر دیگهای داشتی؟
ویتامین سی توی بروکلی باعث افزایش ترشح اکسیتوسین توی بدن میشه.
به بیان سادهتر، یه کلم من رو بیشتر دوست داره تا تو.
به بیان سادهتر، یه کلم من رو بیشتر دوست داره تا تو.
وقتی خونه تنهام و درگیر کار، غذا نمیخورم. هیچی. حتی آب هم یادم میره بخورم. اگه از اون قهوهی صبح که زندهم میکنه بگذرم، عملاً روزهم.
بهشت رو به یه ماگ قهوه باختم.
بهشت رو به یه ماگ قهوه باختم.
وقتی به بزرگسالها کمک کنید که ازتون کمک میخوان و لاغیر. بچه نیستن. دیگه قدشون بلند شده و به کلید برق میرسه. اگه روشنش نمیکنن واسه اینه که تاریکی رو انتخاب کردن.
لعنت به مملکتی که توش بابت درآمد بالا «آره» میشنوی و بابت درآمد پایین «نه» و در هر دو صورت برات منطقیه جوابها.
چرا انتخابی میکنم که بهم آسیب میزنه؟
چون از خودم خشمگینم.
چرا از خودم خشمگینم؟
چون انتخابی کردم که بهم آسیب زده.
چون از خودم خشمگینم.
چرا از خودم خشمگینم؟
چون انتخابی کردم که بهم آسیب زده.
امروز رفتم میوهفروشی و همه تعجب کردن.
فلفل دلمهای پرسید مطمئنی؟ میخوای یهکم دست نگه داریم بیشتر فکر کنیم؟
فلفل دلمهای پرسید مطمئنی؟ میخوای یهکم دست نگه داریم بیشتر فکر کنیم؟
بانوی میوهفروش بسیار زیبا بودن ولی سخت میشد روشون تمرکز کرد. یه قفس با پنجتا مرغ عشق پشتسرش بود که یکیشون فیلمبردار بود و بقیه سخت مشغول کار.
Forwarded from پیچک
چه حس عجیبی داره وقتی بعد از مدتها دوباره کاری رو میکنی که واقعاً دوست داری. انگار بعد از مدتها به جای تحمل کردن زندگی و کنار اومدن باهاش، یهو جلوش وایسادی. انگار رفتی داخل رستوران و به جای اینکه ارزونترین غذا رو بگیری که فقط سیر شی، غذای خوشمزهای که دلت میخواد رو گرفتی. بین بد و بدتر، اون «خوب» که اصلاً جزو گزینههات نبود رو انتخاب کردی.
انگار تا حالا نفست رو حبس کرده بودی و تازه حالا داری آزادانه هوا میگیری.
انگار تا حالا نفست رو حبس کرده بودی و تازه حالا داری آزادانه هوا میگیری.
باتری هیپوتالاموس مغزم ته کشیده. نمیخوابم. نمیدونم باید با چی پر کنم این جای خالی چندساله رو. معنویت؟ عرفان؟ ادبیات؟ فلسفه؟ کار؟ سینما؟ هرچی میذارم بعد نیمهشب خالی میشه. من میمونم و فکر به دمدستترین اشتباه بعدی و سردرد.
من اونکاره نیستم.
تو بیا وانمورنینگسیت خستگی در کن اصلا، یه چایی شمال هم برات دم کنم کیف کنی.
تو بیا وانمورنینگسیت خستگی در کن اصلا، یه چایی شمال هم برات دم کنم کیف کنی.