۷۴۰ صفحه رو رسوندم به ۱۱ صفحه. امشب کلکش رو میکَنم. به جرئت میگم حداقل توی زندگی کاریم دیگه اونی نیستم که قبل از این پروژه بودم. از این جهت مدیونشم.
قبلا به گذشته فکر میکردم و دلم برای خودم میسوخت. الان به گذشته فکر میکنم و میبینم آدم احمق هرچی سرش بیارن حقشه.
هفتهی آخر سال ۱، پازل رو کامل کرده بودم و درست بود همهچی. آماده بودم یه پازل جدید بخرم امسال ولی انگار توی این بیست روز یکی اومد و یه مشت از تیکههای پازل پارسال رو برداشت و گموگورشون کرد. دوباره افتادم دنبالشون. شاید پنجشیشتان و به نظرم امشب یکیشون پیدا شد.
تمام آرامشی رو که لازم داشتم از بوس و بغل و نوازشهای بیوقفهی یه دختربچهی چهارساله گرفتم. چقدر عجیب و مادرانه بود. انگار این عشق درون این جنس پنهونه. مهم نیست چندساله باشن.
حالا که تراپیستم هزینه ویزیت رو برده بالا،
بیا خانومی کن و کمی آهستهتر زیبا،
کمی آهستهتر رد شو.
بیا خانومی کن و کمی آهستهتر زیبا،
کمی آهستهتر رد شو.
اگه همینقدر که تا الان اومدیم، جلو بریم، میشه شصت سال. نصف شد عمر. الان بود وقتش. باشه. اینم از این. بگذریم.
یه چیزهایی بالستیک میشن میرن میخورن به اون قسمت از ناخودآگاهم که باید. بعد دیگه موهای دست که هیچی، واقعاً و بدون استعاره، موهای سرم رو هم حس میکنم که سیخ میشن!
این روزها رابطهی من با افسردگی شبیه گرگمبههوا و قایمموشک بچگیمونه. منو دیده و داره دنبالم میدوئه و دستش رو دراز کرده و خیلی نزدیکه و بیخ گوشم نفسنفس میزنه و دارم از اضطراب باخت با تمام وجودم میدوئم. ولی هنوز نگرفتتم.
جاروبرقی رو دادم تعمیر و با جارو خاکانداز افتادم به جون خونه. چی میخوای دیگه؟ چادر ببندم کمرم قبوله؟!