Forwarded from That guy over there!
دیگه تنها راهی که به ذهنم میرسه بستن دهن و خاموش کردن احساساتمه!
از ساعت ده دیشب مشغول کارم.
الان همون ساعتیه که باید لپتاپ رو میبستم و میخزیدم زیر پتوت.
الان همون ساعتیه که باید لپتاپ رو میبستم و میخزیدم زیر پتوت.
خوشم میاد همهچیز توی ذهنم و بیرونش پوشهبندی باشه. قلبم رو هم مرتب کنم دیگه وی آر گود تو گو.
۷۴۰ صفحه رو رسوندم به ۱۱ صفحه. امشب کلکش رو میکَنم. به جرئت میگم حداقل توی زندگی کاریم دیگه اونی نیستم که قبل از این پروژه بودم. از این جهت مدیونشم.
قبلا به گذشته فکر میکردم و دلم برای خودم میسوخت. الان به گذشته فکر میکنم و میبینم آدم احمق هرچی سرش بیارن حقشه.
هفتهی آخر سال ۱، پازل رو کامل کرده بودم و درست بود همهچی. آماده بودم یه پازل جدید بخرم امسال ولی انگار توی این بیست روز یکی اومد و یه مشت از تیکههای پازل پارسال رو برداشت و گموگورشون کرد. دوباره افتادم دنبالشون. شاید پنجشیشتان و به نظرم امشب یکیشون پیدا شد.
تمام آرامشی رو که لازم داشتم از بوس و بغل و نوازشهای بیوقفهی یه دختربچهی چهارساله گرفتم. چقدر عجیب و مادرانه بود. انگار این عشق درون این جنس پنهونه. مهم نیست چندساله باشن.
حالا که تراپیستم هزینه ویزیت رو برده بالا،
بیا خانومی کن و کمی آهستهتر زیبا،
کمی آهستهتر رد شو.
بیا خانومی کن و کمی آهستهتر زیبا،
کمی آهستهتر رد شو.