یه ذره مونده تا یه چیزایی بشن جزو ایدوئولوژیم. تلخن و دوست ندارم بشن جزو باورهای اساسی خودِ چهلسالهم. کاش زودتر یه اتفاقی بیفته و خلافشون رو ثابت کنه. وگرنه چهلسالهی نچسب و بدعنقی میشم که هیچجوره باور نمیکنه احساسات انسانی رو.
Forwarded from That guy over there!
دیگه تنها راهی که به ذهنم میرسه بستن دهن و خاموش کردن احساساتمه!
از ساعت ده دیشب مشغول کارم.
الان همون ساعتیه که باید لپتاپ رو میبستم و میخزیدم زیر پتوت.
الان همون ساعتیه که باید لپتاپ رو میبستم و میخزیدم زیر پتوت.
خوشم میاد همهچیز توی ذهنم و بیرونش پوشهبندی باشه. قلبم رو هم مرتب کنم دیگه وی آر گود تو گو.
۷۴۰ صفحه رو رسوندم به ۱۱ صفحه. امشب کلکش رو میکَنم. به جرئت میگم حداقل توی زندگی کاریم دیگه اونی نیستم که قبل از این پروژه بودم. از این جهت مدیونشم.
قبلا به گذشته فکر میکردم و دلم برای خودم میسوخت. الان به گذشته فکر میکنم و میبینم آدم احمق هرچی سرش بیارن حقشه.