توی هر گیمی یه مرحلهای هست که انگار دیگه کاریش نمیشه کرد. هر راهی میری درهاش بستهس. تمام مپ رو میگردی و نمیشه. نیست انگار. نمیدونی چطوری باید جلو رفت. شاید ساعتها درگیرش باشی. ولی بالاخره راه باز میشه. بالاخره یه چیزی رو میبینی پررنگتر از بقیهی آیتمها. بالاخره یه راهی رو یه جور دیگهای دور میزنی. بالاخره یه در هست که باز میشه چون بازی ادامه داره. باید ادامه داشته باشه. چون کاراکترت هنوز زنده است و مراحل پیشرو رو نگذرونده.
زندگی هم همینه. یه بازیه که توی بعضی مراحلش گیر میکنی. از هر راهی میری بنبسته. انگار دیگه کاریش نمیشه کرد. انگار راه نداره و فقط داری دور خودت میچرخی.
ولی یه در داره واسه ادامه دادن، اون هم «پذیرش»ئه. به محض اینکه بپذیری راهها باز میشن. مریض شدی؟ بپذیر. عزیز از دست دادی؟ بپذیر. ورشکست شدی؟ بپذیر. تنها موندی؟ بپذیر. تو رو نمیخواد؟ بپذیر.
حالا برو مرحلهی بعد.
بازی تموم نشده.
زندگی هم همینه. یه بازیه که توی بعضی مراحلش گیر میکنی. از هر راهی میری بنبسته. انگار دیگه کاریش نمیشه کرد. انگار راه نداره و فقط داری دور خودت میچرخی.
ولی یه در داره واسه ادامه دادن، اون هم «پذیرش»ئه. به محض اینکه بپذیری راهها باز میشن. مریض شدی؟ بپذیر. عزیز از دست دادی؟ بپذیر. ورشکست شدی؟ بپذیر. تنها موندی؟ بپذیر. تو رو نمیخواد؟ بپذیر.
حالا برو مرحلهی بعد.
بازی تموم نشده.
امروز گردنم رو خاروندم و به نظرم خیلی ناز بود.
رایگان تست کن شاید خونآشام شدی!
رایگان تست کن شاید خونآشام شدی!
شرایط با این دختره یه جوریه که باید رفت و گفت so...what should we do with this major crush؟!
انقد دوستت داشتم که اگه کسی پشت تلفن تو رو میخندوند، با خندهت لبخند میزدم. بدون اینکه بدونم چی گفته مارمولک. ولی خندهت. آخ خندهت.
اکسم رو که نه ولی سه ایکس لارجم رو دیدم و گفت «تو هنوزم عین نوجوونی caringیی. درست کن خودت رو احمقخان.»
یه ذره مونده تا یه چیزایی بشن جزو ایدوئولوژیم. تلخن و دوست ندارم بشن جزو باورهای اساسی خودِ چهلسالهم. کاش زودتر یه اتفاقی بیفته و خلافشون رو ثابت کنه. وگرنه چهلسالهی نچسب و بدعنقی میشم که هیچجوره باور نمیکنه احساسات انسانی رو.