سبک کردم تلگرام رو. اگه لیو دادم ازتون شخصی نبوده. احتمالا یا دیگه با محتوا ارتباط برقرار نمیکردم یا خیلی وقت بوده خودتون هم نمینوشتین. ممنون که درک میکنین. مخلصم.
دوات
راستشو بخواین جلو خودم رو هم این گرفته فعلا، بقیه که سهلن! سنگینه آقا. سنگینه. :))
به نام ما، به کام دورف.
Forwarded from مدفن
#چالش_نوشتن / شب چهارم:
بنویس دوست داری بقیه چطوری ازت یاد کنن/به یادت بیارن و چرا؟
بنویس دوست داری بقیه چطوری ازت یاد کنن/به یادت بیارن و چرا؟
به اینجاهای تعطیلات در خونهی پدری که میرسه دیگه خیلی «ولم کنین برم سر خونه زندگیم!»ـم.
کتاب خوب، اون کتابیه که میاد به کل زندگیت میگه «ببخشید من چند دیقه این رو ببرمش، خودم باز برمیگردونمش!» بعد دستتو میگیره و بدوبدو با خودش میبره به یه زمان و مکان و دنیا و زندگی دیگه و به خودت میای میبینی چند دیقه!ش شده حداقل یک ساعت.
نه چون ما دیگه از سنمون گذشته چت تا صبح.
ما الان باید «داری میای چراغ رو خاموش کن.»
ما الان باید «داری میای چراغ رو خاموش کن.»
در یوغ ج.ا بودن به ما یه مهارت عجیب و جالب بخشیده. ما به صفحه مرورگر خیره میشیم و خدا میدونه چطور، اما یه جوری از قیافهی صفحه میفهمیم که این با کمی تاخیر لود میشه یا قراره ارور بده. که در حالت دوم نت رو روشن و خاموش میکنیم و در حالت اول صبر میکنیم.
کاری که خیلی خوب بلدیمش.
کاری که خیلی خوب بلدیمش.
هم از نالهی مداوم بیزارم و هم فاز انگیزشی مداوم خستهم میکنه. به تعادل برسیم، تعادل باحاله.
دلم میخواست بین این جماعت بودی تا از لیست کانتکتهای این تلگرام کوفتی میکَندَمت، بعد مجازی رو میسپردیم به مجازیا و واقعاً زندگی میکردیم.
یه شب مهمونی لازمم. بزرگ و خرتوخر.
لاس و رقص و مستی با غریبهها.
بعد برگردم خونه سر کار و درس.
لاس و رقص و مستی با غریبهها.
بعد برگردم خونه سر کار و درس.
اولین بینشهای کارآفرین شدن رو سر این پروژه دارم دریافت میکنم. حاضرم مترجم استخدام کنم براش.