دوات
17.7K subscribers
195 photos
14 videos
314 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
Download Telegram
قشنگ معلومه به تاریخ انقضا رسیدم اینجا.
امان از بزرگسالی.
نیفته لبخندت!
برام سواله اینایی که واسه چیزهای غمگین :)))))))))))) می‌ذارن، نمی‌دونن پرانتزهاشون برعکسه یا اینم یه جور زبون دهه هشتاد و نودیه و من پیرم باز؟
خداروشکر که کله‌ی زرد یاهو خاموش و خاکستری شد و این روزها رو ندید.
Forwarded from دو در یک
به بچه کوچیکتر از خودش گفت پولمون نمیرسه اینو بخریم؛ دستتو بده به من بیا بریم بیرون؛ بچه کوچیکتر گفت نمیخوام و نمیام؛ بچه بزرگتر گفت ببین وقتی من میخوام یک چیزی رو بخرم و پولمون نمیرسه مامان و بابام همین کار رو می‌کنند؛ دستتو بده به من و بیا بریم بیرون. بچه کوچیکتر گفت باشه؛ بریم.
یه مدتیه که دو در یک رو دقیق‌تر می‌خونم و سعی می‌کنم هیچ پستی رو از دست ندم. دلیلش رو هم توی پست فورواردی بالا می‌بینید.
دوات
برام سواله اینایی که واسه چیزهای غمگین :)))))))))))) می‌ذارن، نمی‌دونن پرانتزهاشون برعکسه یا اینم یه جور زبون دهه هشتاد و نودیه و من پیرم باز؟ خداروشکر که کله‌ی زرد یاهو خاموش و خاکستری شد و این روزها رو ندید.
یکی از عزیزان از پشت‌صحنه گفت اسمش فیک‌اسمایله پیری و یعنی خنده‌ی تلخ. داشتم فکر می‌کردم خب باشه. یکی.. دوتا...
که یکی دیگه از عزیزان گفت تعداد بالای پرانتزها یعنی اوضاع خیلی خرابه.
خب اینم باشه.
ولی‌ آخه من جاهایی هم دیدم که اونقدرا جاش نبوده به نظرم. اما در نهایت نظر منه دیگه.
یکی یه لیوان بیاره من دندونام رو بذارم توش باباجان.
Forwarded from صادقانه
پیامبر زندگی من اومد ایمانم به خودم رو یادآور بشه.
دیشب پدربزرگم خاطره‌ی ۷۵ سال پیش رو گفت. از معلمی که جلوی سه‌تا دخترِ کلاس، پدربزرگم رو خردوخاکشیر و رفوزه! کرد.
گفت اون شب اومدم خونه و کل تابستون رو شب تا صبح درس خوندم تا جلوی دخترها قبول شم. دخترا قبول شده بودن و رفته بودن. ولی منم قبول شدم.

خاطره رو که تعریف می‌کرد به آدم‌های توی خونه نگاه کردم. به بابا و مامان. عموها. عمه‌ها. عروس‌ها و دامادها. عموزاده‌ها. برادرم. من. هیچکدوممون اینجا نبودیم اگه نبود. هیچکدوممون. نمی‌دونم باید بابتش ازش شاکی باشم یا ممنون.
اما حالا می‌فهمم از کجا می‌جوشه این خون.
درست و غلطش رو نمی‌دونم ولی واقعاً قدرت دارن آدم‌هایی که با زبون روزه، کار می‌کنن و درس می‌خونن. به قول خارجکیا Respect.
هر روز ناامیدترم می‌کنی. هر روز.
من که کلا از ده‌تا، دوتا قدرت بیشتر ندارم. ولی کاش یکی توی این اتاق بود که مثلاً سه‌تا قدرت داشت، یا دو و نیم. یا دو و بیست‌وپنج. می‌شد یه دقیقه پیشونی رو گذاشت روی شونه‌ش و اعتماد و امنیت گرفت.
سبک کردم تلگرام رو. اگه لیو دادم ازتون شخصی نبوده. احتمالا یا دیگه با محتوا ارتباط برقرار نمی‌کردم یا خیلی وقت بوده خودتون هم نمی‌نوشتین. ممنون که درک می‌کنین.‌ مخلصم.
راستشو بخواین جلو خودم رو هم این گرفته فعلا، بقیه که سهلن! سنگینه آقا. سنگینه. :))
Forwarded from مدفن
#چالش_نوشتن / شب چهارم:
بنویس دوست داری بقیه چطوری ازت یاد کنن/به یادت بیارن و چرا؟
Forwarded from من (مجید نجفیان فخرائی)
کسشر؛ کسشر اِووری وِر.
خیلی زود به خودت بیا.
همین الان!
کراش رل زد و هیـــعـف.
به اینجاهای تعطیلات در خونه‌ی پدری که می‌رسه دیگه خیلی «ولم کنین برم سر خونه زندگیم!»ـم.
خنده‌های شما، منو...
کتاب خوب، اون کتابیه که میاد به کل زندگیت می‌گه «ببخشید من چند دیقه این رو ببرمش، خودم باز برمی‌گردونمش!» بعد دستتو می‌گیره و بدوبدو با خودش می‌بره به یه زمان و مکان و دنیا و زندگی دیگه و به خودت میای می‌بینی چند دیقه!ش شده حداقل یک ساعت.