دوات
17.7K subscribers
195 photos
14 videos
314 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
Download Telegram
Forwarded from مونالیزا بی‌تاب است.
سرسی من، سرسی هزار فاز من. وقتی دیدمت و وقتی خندیدی، همه چیز یادم رفت. یادم رفت از دستت ناراحت بودم. یادم رفت شب آخر داشتم از دستت دیوانه می‌شدم. یادم رفت که زنگ زدم به بهمن و یک طوری گریه کردم که زمین و آسمان با من گریه کرد. یادم رفت چند شب قبلش عربده‌ زدی و طبق معمول پشیمان شدی. یادم رفت که فکر کردم وقتی برگردم، رابطه تمام است و برای خودم نوشتم :

« اشکالی ندارد. یک کاریش می‌کنم. هرروز یک مقدار گریه می‌کنم. بیشتر کار می‌کنم. می‌روم جنگل برای دویدن. باز هم نقاشی می‌کشم. خطاطی می‌کنم. اشکالی ندارد. اگر اتفاق بیفتد، کنار می‌آیم یک طوری. شب ها چه؟ دیوانه می‌شوم. اما حتما تحمل می‌کنم. شب ها هم کار می‌کنم. آنقدر کار می‌کنم که از خستگی بمیرم. صبح ها که بیدار شدم غصه می‌خورم. بعدش اما زندگی می‌کنم. تتو می‌زنم که تنوع باشد. روتین پوستی می‌زنم. اشکالی ندارد. اگر اتفاق بیفتد، یک کاریش می‌کنم. دیوار روبرویم را رنگ می‌کنم. انگشتر جدید می‌خرم. باز هم کار می‌کنم. پول جمع می‌کنم. می‌روم مسافرت‌. هر هفته چند شب می‌روم کافه. نه نه، مهم تر از همه این ها باید بروم تراپی. می‌روم تراپی. تکه هایم را می‌اندازم روی میزش. می‌گویم سلام، این منم. تکه پاره ام اما اشکالی ندارد. درستش می‌کنیم، مگر نه؟ می‌گویم این تکه ها فکر خودکشی دارند. منصرفشان کن. منصرفم کن. اشکالی ندارد.اگر اتفاق بیفتد، یک طوری زنده می‌مانم. مشروب خوب می‌خورم. دو شب در هفته مست می‌کنم. شاگرد سه تار می‌گیرم. باز هم کار می‌کنم. چند تا کار را همزمان می‌کنم. هرکس گفت کاری را نکنم، همان را می‌کنم.
اشکالی ندارد. اگر اتفاق بیفتد، یک طوری زندگی می‌کنم. کافه‌ام را عوض می‌کنم. اگر ببینمش چه؟ لبخند می‌زنم. هیچ چیز نشان نمی‌دهم. می‌گذارم همه از درونم بی‌خبر باقی بمانند و بگویند فلانی قوی است. قوی می‌شوم. خودم را آنقدر سرکوب می‌کنم که بمیرم. اما کسی احساس نکند که دارم می‌میرم.»

وقتی که دیدمت و وقتی که خندیدی، همه‌ی این‌ها یادم رفت. پروانه ها یکی یکی در قلبم زنده شدند و زخم هایم شکوفه زدند. سرسی همیشه ترسان من، مگر توی چشم هایت و توی رگ هایت و لابه‌لای موهای کوتاهت چه داری که با دیدنت این چنین جوان می‌شوم؟ قربان صدایت بروم، چرا تا حرف می‌زنی من آرام می‌گیرم؟ آهو می‌شوم و می‌خرامم؟ حیف که اهل دریغی قربانت بروم. حیف.

وقتی دیدمت و وقتی خندیدی،همه چیز یادم رفت. نشستم روی سبزه های تازه و تو را تماشا کردم که زیر نور ملایم آفتاب،خیره شده بودی به جایی و انگشت های پفکی‌ات را یکی یکی لیس می‌زدی. طوری با ولع و طوری با اشتیاق، انگار که تا به حال نه انگشت داشته‌ای و نه پفک. یا وقتی که تعمیرکار روغن موتور را عوض می‌کرد و تو مثل بچه‌ای که همین حالا از نوانخانه فرار کرده، بالا سرش ایستاده بودی و پشت هم می‌گفتی: عَعععع ببین چه سیاهه، تازه عوضش کرده بودما، عَعععع. و تعمیرکار که از چشم هایش می‌شد فهمید از دیدن ما با آن استایل و آن شوق از عوض کردن روغن، تعجب کرده.

وقتی دیدمت و وقتی خندیدی، همه چیز یادم رفت. با خودم بسته بودم که برایت قیافه بگیرم. دستت را نگیرم. پشت گردنت را نوازش نکنم. پشت چشم نازک کنم. جواب های کوتاه بدهم. تا به خودم آمدم، دیدم گربه‌ای شده‌ام توی بغلت و دارم تند و تند برایت حرف میزنم. از تو می‌گویم، از خودم، از بهار، از سفر، از موهایت، از کفش هایم، از اینکه باهم برویم دریا، از اینکه برویم روی تپه‌های سبز. از اینکه دلم برایت تنگ شده بود و چقدر خری که نبودی و چقدر خری که ناراحتم کردی و چقدر خری اگر که از دلم درنیاوری.

وقتی دیدمت و وقتی خندیدی، همه چیز یادم رفت. تو دوباره وحشی می‌شوی، من دوباره یادم می‌آید. اشکالی ندارد. هنوز که یادم نیامده، می‌خواهم همچنان دوستت داشته باشم.
من رو جوری دوست داشته باش که مونالیزا، سرسی رو.
چهار دست Silver رو با اختلااااف بُرد.
یه عمر زحمت بکش، «مامان» بزرگ کن!
کلا باید رویکردم رو نسبت به زندگی عوض کنم. این دیگه جواب نمی‌ده. واسه همون نیمه اول دهه‌ی سوم خوب بود، نیمه دومه و زمین‌ها عوض شده.
حکمت «نشدن‌»ها رو فهمیدم.
کاش «نمی‌شه‌»ها رو هم با همون‌ها بدم بره.
قشنگ معلومه به تاریخ انقضا رسیدم اینجا.
امان از بزرگسالی.
نیفته لبخندت!
برام سواله اینایی که واسه چیزهای غمگین :)))))))))))) می‌ذارن، نمی‌دونن پرانتزهاشون برعکسه یا اینم یه جور زبون دهه هشتاد و نودیه و من پیرم باز؟
خداروشکر که کله‌ی زرد یاهو خاموش و خاکستری شد و این روزها رو ندید.
Forwarded from دو در یک
به بچه کوچیکتر از خودش گفت پولمون نمیرسه اینو بخریم؛ دستتو بده به من بیا بریم بیرون؛ بچه کوچیکتر گفت نمیخوام و نمیام؛ بچه بزرگتر گفت ببین وقتی من میخوام یک چیزی رو بخرم و پولمون نمیرسه مامان و بابام همین کار رو می‌کنند؛ دستتو بده به من و بیا بریم بیرون. بچه کوچیکتر گفت باشه؛ بریم.
یه مدتیه که دو در یک رو دقیق‌تر می‌خونم و سعی می‌کنم هیچ پستی رو از دست ندم. دلیلش رو هم توی پست فورواردی بالا می‌بینید.
دوات
برام سواله اینایی که واسه چیزهای غمگین :)))))))))))) می‌ذارن، نمی‌دونن پرانتزهاشون برعکسه یا اینم یه جور زبون دهه هشتاد و نودیه و من پیرم باز؟ خداروشکر که کله‌ی زرد یاهو خاموش و خاکستری شد و این روزها رو ندید.
یکی از عزیزان از پشت‌صحنه گفت اسمش فیک‌اسمایله پیری و یعنی خنده‌ی تلخ. داشتم فکر می‌کردم خب باشه. یکی.. دوتا...
که یکی دیگه از عزیزان گفت تعداد بالای پرانتزها یعنی اوضاع خیلی خرابه.
خب اینم باشه.
ولی‌ آخه من جاهایی هم دیدم که اونقدرا جاش نبوده به نظرم. اما در نهایت نظر منه دیگه.
یکی یه لیوان بیاره من دندونام رو بذارم توش باباجان.
Forwarded from صادقانه
پیامبر زندگی من اومد ایمانم به خودم رو یادآور بشه.
دیشب پدربزرگم خاطره‌ی ۷۵ سال پیش رو گفت. از معلمی که جلوی سه‌تا دخترِ کلاس، پدربزرگم رو خردوخاکشیر و رفوزه! کرد.
گفت اون شب اومدم خونه و کل تابستون رو شب تا صبح درس خوندم تا جلوی دخترها قبول شم. دخترا قبول شده بودن و رفته بودن. ولی منم قبول شدم.

خاطره رو که تعریف می‌کرد به آدم‌های توی خونه نگاه کردم. به بابا و مامان. عموها. عمه‌ها. عروس‌ها و دامادها. عموزاده‌ها. برادرم. من. هیچکدوممون اینجا نبودیم اگه نبود. هیچکدوممون. نمی‌دونم باید بابتش ازش شاکی باشم یا ممنون.
اما حالا می‌فهمم از کجا می‌جوشه این خون.
درست و غلطش رو نمی‌دونم ولی واقعاً قدرت دارن آدم‌هایی که با زبون روزه، کار می‌کنن و درس می‌خونن. به قول خارجکیا Respect.
هر روز ناامیدترم می‌کنی. هر روز.
من که کلا از ده‌تا، دوتا قدرت بیشتر ندارم. ولی کاش یکی توی این اتاق بود که مثلاً سه‌تا قدرت داشت، یا دو و نیم. یا دو و بیست‌وپنج. می‌شد یه دقیقه پیشونی رو گذاشت روی شونه‌ش و اعتماد و امنیت گرفت.
سبک کردم تلگرام رو. اگه لیو دادم ازتون شخصی نبوده. احتمالا یا دیگه با محتوا ارتباط برقرار نمی‌کردم یا خیلی وقت بوده خودتون هم نمی‌نوشتین. ممنون که درک می‌کنین.‌ مخلصم.
راستشو بخواین جلو خودم رو هم این گرفته فعلا، بقیه که سهلن! سنگینه آقا. سنگینه. :))
Forwarded from مدفن
#چالش_نوشتن / شب چهارم:
بنویس دوست داری بقیه چطوری ازت یاد کنن/به یادت بیارن و چرا؟
Forwarded from من (مجید نجفیان فخرائی)
کسشر؛ کسشر اِووری وِر.