دوات
ولی از غرهاش که بگذرم، پروژهم کتاب خوبیه و میشه ازش یاد گرفت واقعاً.
ولی من خار این کارو.
تغییر همینطوری شروع میشه. نشستی سرجات و بعد کمکم غریبه میشی با آشناترین جنبههای زندگیت. قسمت سختش هم دقیقاً همینجاشه. چارهش چیه؟ همراهی. مقاومت اشتباهه چون فکر میکنی داری مقاومت میکنی. در واقع فقط دستوپا زدی و بیدلیل خودت رو خسته کردی.
زمان میگذره، تو رو هم با خودش میبره.
چه بخوای، چه نخواهی.
زمان میگذره، تو رو هم با خودش میبره.
چه بخوای، چه نخواهی.
این روزا زیاد خیره میشم به یه نقطه.
فوکوس میشه اون نقطه و دورش تار.
پلک نمیزنم و فکر میکنم. فکر میکنم.
فوکوس میشه اون نقطه و دورش تار.
پلک نمیزنم و فکر میکنم. فکر میکنم.
"I don't say a word
But still, you take my breath and steal the things I know."
But still, you take my breath and steal the things I know."
Forwarded from مونالیزا بیتاب است.
سرسی من، سرسی هزار فاز من. وقتی دیدمت و وقتی خندیدی، همه چیز یادم رفت. یادم رفت از دستت ناراحت بودم. یادم رفت شب آخر داشتم از دستت دیوانه میشدم. یادم رفت که زنگ زدم به بهمن و یک طوری گریه کردم که زمین و آسمان با من گریه کرد. یادم رفت چند شب قبلش عربده زدی و طبق معمول پشیمان شدی. یادم رفت که فکر کردم وقتی برگردم، رابطه تمام است و برای خودم نوشتم :
« اشکالی ندارد. یک کاریش میکنم. هرروز یک مقدار گریه میکنم. بیشتر کار میکنم. میروم جنگل برای دویدن. باز هم نقاشی میکشم. خطاطی میکنم. اشکالی ندارد. اگر اتفاق بیفتد، کنار میآیم یک طوری. شب ها چه؟ دیوانه میشوم. اما حتما تحمل میکنم. شب ها هم کار میکنم. آنقدر کار میکنم که از خستگی بمیرم. صبح ها که بیدار شدم غصه میخورم. بعدش اما زندگی میکنم. تتو میزنم که تنوع باشد. روتین پوستی میزنم. اشکالی ندارد. اگر اتفاق بیفتد، یک کاریش میکنم. دیوار روبرویم را رنگ میکنم. انگشتر جدید میخرم. باز هم کار میکنم. پول جمع میکنم. میروم مسافرت. هر هفته چند شب میروم کافه. نه نه، مهم تر از همه این ها باید بروم تراپی. میروم تراپی. تکه هایم را میاندازم روی میزش. میگویم سلام، این منم. تکه پاره ام اما اشکالی ندارد. درستش میکنیم، مگر نه؟ میگویم این تکه ها فکر خودکشی دارند. منصرفشان کن. منصرفم کن. اشکالی ندارد.اگر اتفاق بیفتد، یک طوری زنده میمانم. مشروب خوب میخورم. دو شب در هفته مست میکنم. شاگرد سه تار میگیرم. باز هم کار میکنم. چند تا کار را همزمان میکنم. هرکس گفت کاری را نکنم، همان را میکنم.
اشکالی ندارد. اگر اتفاق بیفتد، یک طوری زندگی میکنم. کافهام را عوض میکنم. اگر ببینمش چه؟ لبخند میزنم. هیچ چیز نشان نمیدهم. میگذارم همه از درونم بیخبر باقی بمانند و بگویند فلانی قوی است. قوی میشوم. خودم را آنقدر سرکوب میکنم که بمیرم. اما کسی احساس نکند که دارم میمیرم.»
وقتی که دیدمت و وقتی که خندیدی، همهی اینها یادم رفت. پروانه ها یکی یکی در قلبم زنده شدند و زخم هایم شکوفه زدند. سرسی همیشه ترسان من، مگر توی چشم هایت و توی رگ هایت و لابهلای موهای کوتاهت چه داری که با دیدنت این چنین جوان میشوم؟ قربان صدایت بروم، چرا تا حرف میزنی من آرام میگیرم؟ آهو میشوم و میخرامم؟ حیف که اهل دریغی قربانت بروم. حیف.
وقتی دیدمت و وقتی خندیدی،همه چیز یادم رفت. نشستم روی سبزه های تازه و تو را تماشا کردم که زیر نور ملایم آفتاب،خیره شده بودی به جایی و انگشت های پفکیات را یکی یکی لیس میزدی. طوری با ولع و طوری با اشتیاق، انگار که تا به حال نه انگشت داشتهای و نه پفک. یا وقتی که تعمیرکار روغن موتور را عوض میکرد و تو مثل بچهای که همین حالا از نوانخانه فرار کرده، بالا سرش ایستاده بودی و پشت هم میگفتی: عَعععع ببین چه سیاهه، تازه عوضش کرده بودما، عَعععع. و تعمیرکار که از چشم هایش میشد فهمید از دیدن ما با آن استایل و آن شوق از عوض کردن روغن، تعجب کرده.
وقتی دیدمت و وقتی خندیدی، همه چیز یادم رفت. با خودم بسته بودم که برایت قیافه بگیرم. دستت را نگیرم. پشت گردنت را نوازش نکنم. پشت چشم نازک کنم. جواب های کوتاه بدهم. تا به خودم آمدم، دیدم گربهای شدهام توی بغلت و دارم تند و تند برایت حرف میزنم. از تو میگویم، از خودم، از بهار، از سفر، از موهایت، از کفش هایم، از اینکه باهم برویم دریا، از اینکه برویم روی تپههای سبز. از اینکه دلم برایت تنگ شده بود و چقدر خری که نبودی و چقدر خری که ناراحتم کردی و چقدر خری اگر که از دلم درنیاوری.
وقتی دیدمت و وقتی خندیدی، همه چیز یادم رفت. تو دوباره وحشی میشوی، من دوباره یادم میآید. اشکالی ندارد. هنوز که یادم نیامده، میخواهم همچنان دوستت داشته باشم.
« اشکالی ندارد. یک کاریش میکنم. هرروز یک مقدار گریه میکنم. بیشتر کار میکنم. میروم جنگل برای دویدن. باز هم نقاشی میکشم. خطاطی میکنم. اشکالی ندارد. اگر اتفاق بیفتد، کنار میآیم یک طوری. شب ها چه؟ دیوانه میشوم. اما حتما تحمل میکنم. شب ها هم کار میکنم. آنقدر کار میکنم که از خستگی بمیرم. صبح ها که بیدار شدم غصه میخورم. بعدش اما زندگی میکنم. تتو میزنم که تنوع باشد. روتین پوستی میزنم. اشکالی ندارد. اگر اتفاق بیفتد، یک کاریش میکنم. دیوار روبرویم را رنگ میکنم. انگشتر جدید میخرم. باز هم کار میکنم. پول جمع میکنم. میروم مسافرت. هر هفته چند شب میروم کافه. نه نه، مهم تر از همه این ها باید بروم تراپی. میروم تراپی. تکه هایم را میاندازم روی میزش. میگویم سلام، این منم. تکه پاره ام اما اشکالی ندارد. درستش میکنیم، مگر نه؟ میگویم این تکه ها فکر خودکشی دارند. منصرفشان کن. منصرفم کن. اشکالی ندارد.اگر اتفاق بیفتد، یک طوری زنده میمانم. مشروب خوب میخورم. دو شب در هفته مست میکنم. شاگرد سه تار میگیرم. باز هم کار میکنم. چند تا کار را همزمان میکنم. هرکس گفت کاری را نکنم، همان را میکنم.
اشکالی ندارد. اگر اتفاق بیفتد، یک طوری زندگی میکنم. کافهام را عوض میکنم. اگر ببینمش چه؟ لبخند میزنم. هیچ چیز نشان نمیدهم. میگذارم همه از درونم بیخبر باقی بمانند و بگویند فلانی قوی است. قوی میشوم. خودم را آنقدر سرکوب میکنم که بمیرم. اما کسی احساس نکند که دارم میمیرم.»
وقتی که دیدمت و وقتی که خندیدی، همهی اینها یادم رفت. پروانه ها یکی یکی در قلبم زنده شدند و زخم هایم شکوفه زدند. سرسی همیشه ترسان من، مگر توی چشم هایت و توی رگ هایت و لابهلای موهای کوتاهت چه داری که با دیدنت این چنین جوان میشوم؟ قربان صدایت بروم، چرا تا حرف میزنی من آرام میگیرم؟ آهو میشوم و میخرامم؟ حیف که اهل دریغی قربانت بروم. حیف.
وقتی دیدمت و وقتی خندیدی،همه چیز یادم رفت. نشستم روی سبزه های تازه و تو را تماشا کردم که زیر نور ملایم آفتاب،خیره شده بودی به جایی و انگشت های پفکیات را یکی یکی لیس میزدی. طوری با ولع و طوری با اشتیاق، انگار که تا به حال نه انگشت داشتهای و نه پفک. یا وقتی که تعمیرکار روغن موتور را عوض میکرد و تو مثل بچهای که همین حالا از نوانخانه فرار کرده، بالا سرش ایستاده بودی و پشت هم میگفتی: عَعععع ببین چه سیاهه، تازه عوضش کرده بودما، عَعععع. و تعمیرکار که از چشم هایش میشد فهمید از دیدن ما با آن استایل و آن شوق از عوض کردن روغن، تعجب کرده.
وقتی دیدمت و وقتی خندیدی، همه چیز یادم رفت. با خودم بسته بودم که برایت قیافه بگیرم. دستت را نگیرم. پشت گردنت را نوازش نکنم. پشت چشم نازک کنم. جواب های کوتاه بدهم. تا به خودم آمدم، دیدم گربهای شدهام توی بغلت و دارم تند و تند برایت حرف میزنم. از تو میگویم، از خودم، از بهار، از سفر، از موهایت، از کفش هایم، از اینکه باهم برویم دریا، از اینکه برویم روی تپههای سبز. از اینکه دلم برایت تنگ شده بود و چقدر خری که نبودی و چقدر خری که ناراحتم کردی و چقدر خری اگر که از دلم درنیاوری.
وقتی دیدمت و وقتی خندیدی، همه چیز یادم رفت. تو دوباره وحشی میشوی، من دوباره یادم میآید. اشکالی ندارد. هنوز که یادم نیامده، میخواهم همچنان دوستت داشته باشم.
کلا باید رویکردم رو نسبت به زندگی عوض کنم. این دیگه جواب نمیده. واسه همون نیمه اول دههی سوم خوب بود، نیمه دومه و زمینها عوض شده.