حالوهوای دم افطار خونهی پدر و مادرم رو همیشه دوست داشتم. دوست دارم. و یه روز، عمیقاً دلتنگش خواهم شد.
توی این فیلمه بانو بینوش دارن توالت میشورن و نکن ژولیت خانوم تو رو خدا، بده من اون فرچه رو!
الان یادم اومد سوم دبستان بودم توی کولهم سیدی رایتشده پیدا کردن و بردنم دفتر. حرفم رو باور نکردن و شکستنش ولی واقعاً کارتون شیرشاه بود. من اون موقع نمیدونستم پورن چیه.
بخوای برای بخشش آدما منتظر عذرخواهیشون باشی کینه تا گلوت بالا میاد و راه تنفس خودت رو میبنده. شاید اونا حتی یادشون هم نیست.
Forwarded from مدفن
#چالش_نوشتن / شب سوم:
لحظهای از زندگیت رو بنویس که وقتی بهش فکر میکنی، لبخند میشینه روی لبت.
لحظهای از زندگیت رو بنویس که وقتی بهش فکر میکنی، لبخند میشینه روی لبت.
دوات
ولی از غرهاش که بگذرم، پروژهم کتاب خوبیه و میشه ازش یاد گرفت واقعاً.
ولی من خار این کارو.