کاش بتونم تنشها رو توی سرم اسلوموشن کنم. وقتی جو اتاق متشنجه اگه بتونم سرعت مکالمات رو یه کم پایین بیارم تحلیل بهتری دارم از شرایط و به موقعیت، پاسخ میدم. نه به فرد، واکنش!
امشب پنج دقیقه به هم ریختم و نیم ساعت دلخور بودم و سه ساعت توی فکر و الان بالاخره به نتیجه رسیدم که شاید لازم بود و نقطه عطف زندگیم باشه این تجربه.
یه ارتش توی وجودمه که هر روز باید بهش نظم بدم. چون الان غمگینم دوتا از گروهانهام گم شدن و یه گردانم ناقصه. گاهی زندگی خیلی شبیه کلاسهای ریاضی میشه. ۸ صبح شنبه وقتی تمرینهات رو حل نکردی و جلو تخته هم دستشوییت میگیره.
حالوهوای دم افطار خونهی پدر و مادرم رو همیشه دوست داشتم. دوست دارم. و یه روز، عمیقاً دلتنگش خواهم شد.
توی این فیلمه بانو بینوش دارن توالت میشورن و نکن ژولیت خانوم تو رو خدا، بده من اون فرچه رو!
الان یادم اومد سوم دبستان بودم توی کولهم سیدی رایتشده پیدا کردن و بردنم دفتر. حرفم رو باور نکردن و شکستنش ولی واقعاً کارتون شیرشاه بود. من اون موقع نمیدونستم پورن چیه.
بخوای برای بخشش آدما منتظر عذرخواهیشون باشی کینه تا گلوت بالا میاد و راه تنفس خودت رو میبنده. شاید اونا حتی یادشون هم نیست.
Forwarded from مدفن
#چالش_نوشتن / شب سوم:
لحظهای از زندگیت رو بنویس که وقتی بهش فکر میکنی، لبخند میشینه روی لبت.
لحظهای از زندگیت رو بنویس که وقتی بهش فکر میکنی، لبخند میشینه روی لبت.