دوات
17.7K subscribers
195 photos
14 videos
314 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
Download Telegram
بیست‌وکم ساله بودم که یه فانوس کاغذی آرزو گرفتم برامون. روشنش نکردیم هیچوقت. پل اندیشه جای خوبی بود براش. الان که دیدم یه دختر و پسر توی این بیابونه آتیش روشن کردن یادم افتاد.
گفت برنامه‌ت برای سه ماه دیگه چیه؟
گفتم برنامه‌ای ندارم. شاید همین فردا یه اتفاقی بیفته و همه‌چیم زیر و رو شه.
نمی‌دونستم اتفاق، منتظره که سی دقیقه‌ی بعد بیفته.
فرومون، فرومون، گایید ما رو فرومون.
دوات pinned Deleted message
یه وقتایی یه چیزایی به زبونم میاد که بعد گفتنشون تازه بهش فکر می‌کنم. گفت عشق رو تعریف کن؟ گفتم برده‌داری نوین!
از شما بعیده دوات خان.
از شما بعیده.
بهترین خاطره‌ی من از امسال احتمالاً اون لحظه‌ای بود که جلوی سی نفر آدم دست مادر رو بوسیدم.
یه «حالا شاید هم شُد!» عجیبی جریان داره توی روز و شب‌هام که می‌دونم می‌تونم اسمش رو بذارم امید.
ما نمی‌خوایم امید رو بکشیم، ولی امید می‌تونه ما رو بکشه. هیچوقت نمی‌فهمی چی میشه تا وقتی سه قدم دور شی و ببینی کی زودتر هفت‌تیر رو می‌کشه.
امشب نه هرکول می‌خوام نه خرس. امشب اون دوغ شتری رو می‌خوام که تو بندر ترکمن خوردم و در لحظه چپ کردم با چهارچرخم هوا.
من در یک دورهمی با امیرلطیفی بودم و به عنوان یک شاهد عینی این مودش را تایید می‌کنم.
من تامم و تو اون گاوصندوق که کنار جریه. همه می‌دونن بالاخره یه جایی یه جوری می‌افتی روی سرم. چون پررنگی. از هرچی دوروبرته پررنگ‌تری. از جری، از من، از کل این کارتون پررنگ‌تری.
یه لحظه‌هایی انقد شیرینن میخوای مدام مرورشون کنی. میگی اوکی فلان تایم پرت توی اتوبوس و مترو رو می‌ذارم و بهش فکر می‌کنم. اینا همون لحظه‌هایی‌ان که دو سال بعد اگه بیان سراغت سرت رو تکون می‌دی. نه فقط از سر تاسف. به این امید که بریزن بیرون. برن.
امشب فهمیدم من یه جوری بعد از آدما سوگواری می‌کنم که سوگواری میگه اسپری زدی؟!
دارم دیو می‌شم بی‌دلبر.
Forwarded from مازانوف
دلهره. موج موج دلهره.
خیلی برام جالبه که دخترها ذاتا بلدن آرومت کنن. غریزیه کاملا. بلدن. اگه واقعا قصدشون آروم کردنت باشه، تو لحظه یه تصمیمی می‌گیرن که هرچی باشه، هر!چی باشه بی‌بروبرگرد درسته.
دو روزه زندگی در مقیاس میکروش هم غیرقابل پیش‌بینی شده. امروز که داشتم میومدم دانشگاه مطمئن بودم استاد گردنم رو می‌زنه، الان که دارم برمی‌گردم یه جوری سبکم انگار یه بار هفت ساله رو گذاشتم توی دفترش و اومدم بیرون.
دلم می‌خواد داد بزنم بگم بابا من که نخواستم اینطوری شه! من که نخواستم این باشه وضعیت! دستِ من نبود که دارین تاوانشو از من می‌گیرین! مگر محمد را به من سپرده بودید که او را از من می‌خواهید آخه؟!
حالا شما که می‌خندین ولی به خدا ما پسرها جدی‌ایم وقتی می‌گیم دورهامو زدم و الان دنبال آرامشم.
اینکه چشم یه ایران به توله یوزپلنگ بیمارشه، خیلی آیرونیک و غم‌انگیزه.‌ پیروز فقط یه یوزپلنگ نیست. پیروز خیلی بیشتر از اینهاست. یه تار مو کم شه از تنش، چه گریه‌هایی اسماعیل. چه گریه‌هایی.