نمیدونم خصلت همهی استاد راهنماها اینه که زبونت رو نفهمن و زبونشون رو نفهمی یا من بزم و این گاو.
بیستوکم ساله بودم که یه فانوس کاغذی آرزو گرفتم برامون. روشنش نکردیم هیچوقت. پل اندیشه جای خوبی بود براش. الان که دیدم یه دختر و پسر توی این بیابونه آتیش روشن کردن یادم افتاد.
گفت برنامهت برای سه ماه دیگه چیه؟
گفتم برنامهای ندارم. شاید همین فردا یه اتفاقی بیفته و همهچیم زیر و رو شه.
نمیدونستم اتفاق، منتظره که سی دقیقهی بعد بیفته.
گفتم برنامهای ندارم. شاید همین فردا یه اتفاقی بیفته و همهچیم زیر و رو شه.
نمیدونستم اتفاق، منتظره که سی دقیقهی بعد بیفته.
یه وقتایی یه چیزایی به زبونم میاد که بعد گفتنشون تازه بهش فکر میکنم. گفت عشق رو تعریف کن؟ گفتم بردهداری نوین!
از شما بعیده دوات خان.
از شما بعیده.
از شما بعیده دوات خان.
از شما بعیده.
بهترین خاطرهی من از امسال احتمالاً اون لحظهای بود که جلوی سی نفر آدم دست مادر رو بوسیدم.
یه «حالا شاید هم شُد!» عجیبی جریان داره توی روز و شبهام که میدونم میتونم اسمش رو بذارم امید.
ما نمیخوایم امید رو بکشیم، ولی امید میتونه ما رو بکشه. هیچوقت نمیفهمی چی میشه تا وقتی سه قدم دور شی و ببینی کی زودتر هفتتیر رو میکشه.
امشب نه هرکول میخوام نه خرس. امشب اون دوغ شتری رو میخوام که تو بندر ترکمن خوردم و در لحظه چپ کردم با چهارچرخم هوا.
من تامم و تو اون گاوصندوق که کنار جریه. همه میدونن بالاخره یه جایی یه جوری میافتی روی سرم. چون پررنگی. از هرچی دوروبرته پررنگتری. از جری، از من، از کل این کارتون پررنگتری.
یه لحظههایی انقد شیرینن میخوای مدام مرورشون کنی. میگی اوکی فلان تایم پرت توی اتوبوس و مترو رو میذارم و بهش فکر میکنم. اینا همون لحظههاییان که دو سال بعد اگه بیان سراغت سرت رو تکون میدی. نه فقط از سر تاسف. به این امید که بریزن بیرون. برن.