وقتی بیای، من و سامر اونقدر تو رو دوست خواهیم داشت که اگر خدای نکرده، زبونم لال، به گربه حساسیت داشتی، هرکاری لازمه بکنیم تا هزینهاش رو جور کنیم و ببریمت پیش بهترین دکترهای ایمونولوژی آمریکا.
ردپای من تو زندگی آدمها به شکل پنجهی گربه موندگاره. معمولا اینطوریان که با گربه خیلی حال نمیکنن، بعد با من آشنا میشن، بعد من گربهها رو بهشون معرفی میکنم، بعد من نیستم ولی آدمها و گربهها باهم دوستن.
نمیدونم خصلت همهی استاد راهنماها اینه که زبونت رو نفهمن و زبونشون رو نفهمی یا من بزم و این گاو.
بیستوکم ساله بودم که یه فانوس کاغذی آرزو گرفتم برامون. روشنش نکردیم هیچوقت. پل اندیشه جای خوبی بود براش. الان که دیدم یه دختر و پسر توی این بیابونه آتیش روشن کردن یادم افتاد.
گفت برنامهت برای سه ماه دیگه چیه؟
گفتم برنامهای ندارم. شاید همین فردا یه اتفاقی بیفته و همهچیم زیر و رو شه.
نمیدونستم اتفاق، منتظره که سی دقیقهی بعد بیفته.
گفتم برنامهای ندارم. شاید همین فردا یه اتفاقی بیفته و همهچیم زیر و رو شه.
نمیدونستم اتفاق، منتظره که سی دقیقهی بعد بیفته.
یه وقتایی یه چیزایی به زبونم میاد که بعد گفتنشون تازه بهش فکر میکنم. گفت عشق رو تعریف کن؟ گفتم بردهداری نوین!
از شما بعیده دوات خان.
از شما بعیده.
از شما بعیده دوات خان.
از شما بعیده.
بهترین خاطرهی من از امسال احتمالاً اون لحظهای بود که جلوی سی نفر آدم دست مادر رو بوسیدم.
یه «حالا شاید هم شُد!» عجیبی جریان داره توی روز و شبهام که میدونم میتونم اسمش رو بذارم امید.
ما نمیخوایم امید رو بکشیم، ولی امید میتونه ما رو بکشه. هیچوقت نمیفهمی چی میشه تا وقتی سه قدم دور شی و ببینی کی زودتر هفتتیر رو میکشه.
امشب نه هرکول میخوام نه خرس. امشب اون دوغ شتری رو میخوام که تو بندر ترکمن خوردم و در لحظه چپ کردم با چهارچرخم هوا.