من، وقت خداحافظی و بیست ثانیه قبل اینکه در اتاق تراپیستم رو ببندم: راستی دکتر من فلان گه رو هم خوردم، باییییی!
جلسه اونقدر سنگین بود که فکر کنم به تراپیستم پیک شادی دادم بشینه حل کنه توی تعطیلات.
خیلی چاقوچله شدین و صادقانه میخوام بخورمتون کمکم. میذارم ادویه رو خودتون انتخاب کنین.
تنهایی میتونه جنون بیاره. قدرت آدمهای تنها رو تحسین میکنم و اشتباههاشون رو قضاوت نمیکنم.
آدمیزاد از یه سنی به بعد، دلش میخواد سرش با نفسهای «بالشتش» بالا و پایین بره. نبض قلب یکی دیگه میشه لالایی توی گوشت.
نفسهای همین گربه کنار گوشم آرومم میکنه. زندگی اسمش روشه. زندهها رو لازم داریم کنارمون، هرچند موقت. وسایل خونه تا ابد عمر میکنن، بیشتر از من و تو. اما مردهن.
من ولی هنوز زنده و گرمم. هنوز سرپام و هرچند تنهام، پرم از عشق. یه فنجون چاییام توی دست یه بازیگر خانوم توی سریالهای آبکی جمهوری اسلامی. شب خواستگاریشه و اونقدر لبریزم که دستش بلرزه سرازیر شدم رو پیراهن داماد.
خیلیاتون احتمالا حال منو دارین امشب یا بدتر. اصلا مگه میشه حال این همه آدم، خوبِ خوبِ خوب باشه؟ ولی یه کارایی هست که باید انجام شه و به حال من و شما هم نیست. بایده. نه پروژهها خودبهخود تحویل میشن نه پایاننامهها زبون دارن از خودشون دفاع کنن نه میشه نشست و غصه خورد و بدن ساخت نه میشه منتظر موند پول از آسمون بباره نه شغالیم که بشینیم منتظر تا شیر سیر شه و ته لاشهی شکارش بمونه برای ما. من امشب رو بیدارم تا صبح. چون حالم خوب نیست. ولی کارمم کم نیست. اگه با منین بزنین بریم.
همون روزی که انگار روزها طول میکشه تا بگذره، به همون تعداد روز به کیفیت عمرت اضافه میکنه بدون اینکه به کمیتش دست بزنه. به عبارت دیگه،
شما بزرگ میشی ولی پیر نه!
شما بزرگ میشی ولی پیر نه!
از اون لحظههاست که نگاه میکنم و میگم نمیتونم. اما منِ آینده کار رو تموم کرده و با موهای ژولیده و چشمای خسته، نشسته منتظر تا برسم بهش.