Forwarded from ناگفته
یه عنوان یه فن هایمیم از خودم خجالت میکشم که توصیه مامان تد رو نادیده میگیرم و ساعت دو شب رو هر بار میبینم.
من، وقت خداحافظی و بیست ثانیه قبل اینکه در اتاق تراپیستم رو ببندم: راستی دکتر من فلان گه رو هم خوردم، باییییی!
جلسه اونقدر سنگین بود که فکر کنم به تراپیستم پیک شادی دادم بشینه حل کنه توی تعطیلات.
خیلی چاقوچله شدین و صادقانه میخوام بخورمتون کمکم. میذارم ادویه رو خودتون انتخاب کنین.
تنهایی میتونه جنون بیاره. قدرت آدمهای تنها رو تحسین میکنم و اشتباههاشون رو قضاوت نمیکنم.
آدمیزاد از یه سنی به بعد، دلش میخواد سرش با نفسهای «بالشتش» بالا و پایین بره. نبض قلب یکی دیگه میشه لالایی توی گوشت.
نفسهای همین گربه کنار گوشم آرومم میکنه. زندگی اسمش روشه. زندهها رو لازم داریم کنارمون، هرچند موقت. وسایل خونه تا ابد عمر میکنن، بیشتر از من و تو. اما مردهن.