به قول دکتر، فرض کن تو بهترین توتفرنگی دنیایی. بهترین توتفرنگی توی کل دنیا. هیچ توتفرنگیای بهتر از تو وجود نداره. هم تپلی، هم ترش و شیرینی. هم خوب رسیدی و تازهای و به موقع چیدنت. هم قشنگی، بدون ذرهای نقص.
ولی اون خربزه دوست داره.
خربزه دوست داره عزیزِ من.
بفهم!
ولی اون خربزه دوست داره.
خربزه دوست داره عزیزِ من.
بفهم!
نمیشه گفت یه روزهایی. نه. یه ساعتهاییه توی بعضی از روزها. که ببین من هرچی بنویسم هم تو نمیخونی. آهنگش کنم نمیشنوی. فیلمش کنم نمیبینی. یه حسی شبیه وقتی که معشوق سابقت به خاطراتت میخنده چون بچگانه بوده اون عشق. ولی تو با تمام کودکیت میخواستی دنیا رو به پاش بریزی و همهی شکلاتهایی رو که از نوروز ۸۳ جمع کرده بودی دادی بهش. بیکموکاست. همه شونو. حتی اون کاکائوییهای ترکی که فقط خونواده دایی خدابیامرزت توان خریدش رو داشت وقتی تافیهای خودتون و خالهها و عموها و عمهها میوهای بود و بابابزرگ مامان بزرگ هم که فقط نخودچی کیشمیش. بابا ببین منو. ببین منو. ببین منو من داره موهام سفید میشه تو این آپارتمان ایزوله. من هم آشپزی کردم هم موزیک گوش دادم هم قدم زدم هم کافه رفتم هم دوش گرفتم هم خوابیدم هم انیمه دیدم هم کار کردم هم مقاله خوندم، هرکاری بلد بودم برای بالا نگه داشتن مودم بکنم کردم ولی یه ساعتهایی پاره میشه آدم. خیلی دارم میذارم. خیلی دارم میذارم. عزیزم من خیــــــــلی دارم میذارم! هیشکی نیست و حروم میشه فقط. خشک شدن شکلاتهای نوروز. دلم نمیاد خودم بخورمشون.
برنامه امشب ترجمهکردنه تا صبح. بعد تمیز کردن خونه قبل رسیدن مادر. بعد احتمالا دیدار با معبود چون من بعیده با این حجم از غم و خستگی زنده بمونم.
ولی لامصب حتی قشنگه تصورش اگه داشتمت و میومدی میبوسیدی میگفتی زیاد به خودت فشار نیار سپهر. بعد میخوابیدی رو همین تخت با اینکه من دهبار بهت گفته بودم نور چراغ مطالعه اذیتت میکنه، برو اون اتاق. خودتو میزدی به نشنیدن. نفسهات عمیق میشد کمکم و آخر ترجمهی هر صفحه، یه دل سیر نگاهت میکردم. تهش هم تاب نمیآوردم. سر پنج صفحه لپتاپ رو خاموش نکرده میبستم و میخزیدم روی تخت.
اما سالها تایپ دهانگشتی کاری کرده با من که وقتی خسته میشم چند ثانیهای با چشم بسته مینویسم. :))
این روز و شبها تنها واکنشی که ازم برمیاد به این همه فشار و ماجرا اینه دست کنم لای موهام برم تا پشت گردنم و بگم پوووووووووووف!
گاومیش قرمز و خرس بزرگ و خرس قوی و هرکول و دیگر انرژیزاها همه یه باگ اساسی دارن. سرپا نگهت میدارن تا کار فیزیکی رو تا حدی پیش ببری. ولی هیچ کمکی به مغزت نمیکنن. سه دقیقهست با چشمهای یه جغد خیره موندم به متن و نمیتونم کلمات رو کنار هم بخونم. دچار نوعی از زبانپریشی خوانشی شدم که عجیب و ترسناکه.
همه جز من تهرانن. همه همیشه تهرانن. همه یا تهرانن یا یه تیکهشون تهرانه یا در نزدیکترین حالت میتونن بیان تهران. راه رُم هم ختم میشه به تهران.
منم البته تهران بودم اگر در نوروز سال ۱۱۶۴، آغامحمدخان قاجار توی خلوت کریمخانی تاج سلطنت بر سر میگذاشت و مشهد رو پایتخت کشور اعلام میکرد.
یه مشت نمازگزاریم که با عجله از مسجد زدیم بیرون و کفش اشتباه پوشیدیم. اندازهمون نیست. زخم شدیم. کفشمون گم شده چون داره پای یکی دیگه رو میزنه. نیمهتون گمشده چون داره دل یکی دیگه رو میزنه.
آی سگپدری که هم اشتباه بردی هم دوتا بُردی، وردار بیار من دمپایی هم ندارم دیگه.
آی سگپدری که هم اشتباه بردی هم دوتا بُردی، وردار بیار من دمپایی هم ندارم دیگه.