خدا یه جایی یه چیزی میگه تو این مایهها که شما اگه میدونستین من چقدر دوستون دارم کفوخون قاتی میکردین.
خواستم بگم منم همینطور ستار، منم همینطور.
خواستم بگم منم همینطور ستار، منم همینطور.
خوشم نمیاد همهچی رو سیاه ببینم. سیاه دیدنِ همیشگیِ همهچیز عصبیم میکنه. رنگ محبوبم سیاهیه که با هر رنگی ترکیب شده. سیاه و قرمز. سیاه و زرد. سیاه و بنفش. سیاه و هرچی. زندگی سیاه و سفیده. نُه بار از سیاهی بنویسم یه بار سفیدش میکنم.
ده بار از سیاهی بخونم، خسته میشم و اعتمادم رو به قدرتت از دست میدم.
ده بار از سیاهی بخونم، خسته میشم و اعتمادم رو به قدرتت از دست میدم.
یه چیزی تو این آدم هست که رو مخ منه.
قشنگ معلومه نیمهی تاریک وجودم داره زوزه میکشه ولی هرچی میگردم منبع صدا رو پیدا نمیکنم.
قشنگ معلومه نیمهی تاریک وجودم داره زوزه میکشه ولی هرچی میگردم منبع صدا رو پیدا نمیکنم.
شاید نباید سوالی رو بپرسی که از جوابش میترسی. شاید هم قبلا سوال رو توی ذهنت پرسیدی و جواب رو به خودت دادی که از شنیدنش با گوشهات میترسی. شاید حتی جواب اون چیزی نیست که ازش میترسی. هرچیزی که هست خوب بررسیش کن. از چیزی که دیگه دست تو نیست، نترس.
Forwarded from برنامه ناشناس
اگه یه کتاب نوشته بودی واسه کسی که عاشقشی جمله آخر اون کتاب چی میشد ؟
اگه یه کتاب نوشته بودی واسه کسی که عاشقشی جمله آخر اون کتاب چی میشد ؟
دوات
اگه یه کتاب نوشته بودی واسه کسی که عاشقشی جمله آخر اون کتاب چی میشد ؟
تمام شد.
نشانت دادند که آمدی، کُشتی و رفتی.
بعد تمام شد.
گفتند: «خب. همین بود. میری؟»
نگاهت کردم. گفتم: «میرم.»
مادرم را درد زایمان گرفت.
نشانت دادند که آمدی، کُشتی و رفتی.
بعد تمام شد.
گفتند: «خب. همین بود. میری؟»
نگاهت کردم. گفتم: «میرم.»
مادرم را درد زایمان گرفت.
من اصلا میمون. ولی اگه بودی مثل سیمبا روی صخرهی افتخار میگرفتمت بالا تا همه ببیننت.
مایلز مونروی مرحوم معتقده که ارزشمندترین خاک دنیا قبرستونه. به خاطر تمام رویاها و ایدههایی که شکل نگرفتن و واسه همیشه توش دفن شدن.
حالا که ساعت از دو گذشته، لپتاپ رو میبندم و پاورچین پاورچین میرم سراغ نورتون آنتولوژی. دور از چشم دریدا، هیوز و کل این پستمدرنیسم سگپدر. حیف سانتیمانتالیسم. حیف شمع. حیف کاغذهای پوستی. حیف قلمپرها. حیف دوات.
Forwarded from پلی لیستمان. (Amir Amirlatifi)
من انقدر ورجن توی رابطهام عاشق و احمق و وابسته و بدبخت است که همان بهتر که این بیصاحاب را ترک کردم.
آها ورژن!!
یک ساعت است دارم فکر میکنم چطور گذاشتهاند امیرلطیفی به این زیبایی virgin بماند!
یک ساعت است دارم فکر میکنم چطور گذاشتهاند امیرلطیفی به این زیبایی virgin بماند!
دوات
تا کِی، جانِ من؟ تا کِی؟
به قول آقامون بلیک،
Till some blind hand
Shall brush my wing.
Till some blind hand
Shall brush my wing.
Forwarded from پرندهِ مسافرکِش
یکسری از ناشناسها چنان بوی آشنای گم گشته رو میدن که دلم میخواد اسمش صدا بزنم بگم: تویی؟!
از خانومایی که به حجاب اسلامی برای خودشون اعتقاد دارن بدون اینکه بکننش تو حلق بقیه خیلی خوشم میاد. دیدمشون که لبخند میزنن به خانومهای دیگه با پوشش معمولی و مکالمات ساده روزمره رو پیش میبرن. «چقدر رنگ موهات خوشگله!» رو شنیدم ازشون بدون اینکه بعدش بخوان با همون پنبه سر ببرن و بگن «حیف نیست زیباییهات رو کسی جز همسرت ببینه؟!» کم دیدم این آدما رو. خصوصا توی مشهد. واقعاً کمن. ولی پسر چقدر قشنگ و خوبن. تعریف واژهی احترام متقابلن.
دارم سعی میکنم واژه بیحجاب رو از لغتنامه روزمرهم حذف کنم. کسی بیحجاب و لخت نیست توی این مملکت. یکی پوشش معمولی داره و یکی حجاب اسلامی.