گاهی که بیشتر فکر میکنم، ذوق میکنم که زندگیم با تموم بگاییهاش هنوز هم داره پخش میشه و هنوز کنسل نشده.
درفت اولیهم در برابر چیزی که امشب دارم مینویسم نقاشی بود. اونم نه هر نقاشی. از اون نقاشیها که استاد به یه دایره وسط کاغذ اشاره میکرد میپرسید این چیه؟ منم چهارسالم بود و میگفتم درخت.
حقیقتا اگه توان و تمرکزی رو که امشب دارم میذارم، تو این دو هفته میذاشتم، فردا دفاع میکردم نه اینکه تازه فصل دو رو تموم کنم. دهنت سرویس سپهر گنین گذشته. همیشه همهی کارهای سخت رو به سوپرسپهر سنسی آینده میسپاری. خب من الان پاره شدم. از چشمهام کافئین و خواب میزنه بیرون و یه دستم هم لمس شده و گشنمه. چیزم تو چیزت.
دیگه دارم خاموش میشم. میخوابم تا جگرم رشد کنه و عقابِ شنبه بیاد بخورتش. پرومتهی نوینم، دربند روزمرگی.
Forwarded from پلی لیستمان. (Amir Amirlatifi)
زمان میبرد تا بفهمی او زیبا و سکسی و همه چیز تمام نبود؛ تو عاشقش بودی.
اصولاً نظر کسی رو که در زمینهای تخصص نداره در مورد اون زمینه نپرسید. خالهخرسهها زیادن. میان درستش کنن میزنن اون چشمش رو هم کور میکنن. من چه میدونم کدوم تصمیم و کار درسته. من اگه میدونستم زندگی عاطفی خودم فاجعه نبود. الان جای این نسکافه آماده یکی یه ماگ قهوه تازهدم میداد دستم که برسم به کارم. وقت خودتون و من رو نگیرید. خواهش میکنم. یه روزی شاید ادبیات انگلیسی رو با جیره مواجبش! آموزش بدم در حد توان، ولی نظر منو راجع به چیزی که در موردش علم و آگاهی ندارم و مستقیما وابستهس به حلال یا حروم کردن جوونیتون، نپرسید.
روز میشمردم پریود شی برات خوراکی بخرم و کیسه آب گرم کنم. کسخل بودم. قبول. «ولی» هم نداره. کسخل بودم. کسخل.
واقعا کدوم کسخلی میشینه منتظر که دوستدخترش پریود شه؟
جز اون. نه جز اون. اون واقعا مسأله استرسزاییه. نه، نه، اون رو قبول دارم. جز اون!
جز اون. نه جز اون. اون واقعا مسأله استرسزاییه. نه، نه، اون رو قبول دارم. جز اون!
کاش سوپرمارکت کنار دانشگاه هنوز هم از اون مینیهیولاهای پارچهای میفروخت. که چی؟ نمیدونم. میخریدم دیگه.