وقتی در پذیرش بازی باشی از توپی که پرت شده سمتت جا نمیخوری. یا میگیریش یا جاخالی میدی. یا هم میخوره بهت که خب بازی اشکنک داره و تو به این آگاهی.
دوات
Sara Yousefi – Daman Keshan
سارا خانومِ یوسفی، بیا و توی گوش من زمزمه کن «دامنکشان...» بقیهاش هم کارهای کفن و دفنه که خانواده انجام میدن. شما بخون و برو.
پروژه امروز رو که تحویل دادم، برای پایاننامه هوس قهوه کردم. نداشتم. لپتاپ رو برداشتم و راه افتادم دنبال کافهای که میز سوشال داشته باشه. مقصدم رو انتخاب کردم. میخواستم برم جایی که تا حالا نرفتم. توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم که دیدمش داره عصازنان میاد. کنارم ایستاد. گفتم «سلام #مهدی».گفت «سلام. حال شما؟» خودمو معرفی کردم. گفتم سپهر. گفتم بیتلز. گفتم ایستگاه مشترک و همسر اختیارنکرده!
خندید.
گفتم «کجا میری توی این بارون؟» گفت «میخوام برم سهتا چهارراه اونورتر. تو چی؟» تصمیمم رو گرفتم. مقصدم شد مقصد مهدی. «منم همینطور.» سوار اتوبوس شدیم و مسیر همون مسیر همیشگی بود. گفت برای آزمون وکالت میخونه. نرسیده به ایستگاه پنجم ازم پرسید نونوایی سنگک میبینم یا نه. گفتم آره. پیاده شدیم. نون نداشت. پرسید از جانی کش چیزی شنیدم؟
گفت دوتا جلوتر نونوایی تافتونه. بود. نون نداشت. گفت اونور خیابون یه مجتمع نانه با دوتا پله، اون حتما نون داره. بود و داشت. گفت «خداحافظ سپهر.» گفتم خداحافظ و رفتم اون سر خیابون. منتظر اتوبوس خودم. خیره به نونوایی. دیدمش که از روی دوتا پله پایین اومد و چند لحظه مردد موند. یه تیکه نون تازه کند و خورد. بعد بدون اینکه عصاش رو باز کنه به خیابون نزدیک شد و باز مکث کرد. اتوبوسم اومد. اتوبوسم رفت. دویدم و پرسیدم: «میخوای رد شی مهدی؟» گفت «آره.»
رد شدیم. نپرسید چرا نرفتم، پرسید باب دیلن رو دوست دارم یا نه؟ «یه کار مهم» داشت که باید انجام میداد. سه ایستگاه جلوتر. سوار اتوبوس شدیم. پیاده شدیم. گفت «خداحافظ سپهر.» گفتم «کجا میخوای بری؟» گفت «یه سیدیفروشی پشت ایستگاه اتوبوس.» و رفت چپ. سیدیفروشی سمت راست بود. دستش رو گرفتم و رفتیم. ۵۰ تومن بابت فول آلبوم پینک فلوید مقروض بود. پرسید فول آلبوم فردی مرکوری رو هم داری امید جان یا نه. امید جان گفت کی؟ مهدی گفت فردی مرکوری. وُکالیست کوئین. امید جان گفت باید اشتراک بخره و اشتراکها گرون شده چون دلار رفته بالا. به سیدیها نگاه کردم. هیولاها علیه بیگانگان رو دیدم و یاد روزی افتادم که مامان برام خریدش. دلتنگ شدم. مهدی به اندازه کافی نقد نداشت. گفت یه وقت دیگه. امید هم گفت یه وقت دیگه. زدیم بیرون. مهدی گفت «کارِ تو چی بود سپهر؟» گفتم: «میخواستم تو بارون قدم بزنم.» گفت چه خوب و از خیابون رد شدیم. گفت هنوزم همسایهایم؟ میای؟ گفتم بله. میام. نشستیم توی اتوبوس. ازم پرسید نظرم راجع به جانی کش چیه؟ نظری نداشتم. ساکت موند. ساکت شدم. پنج دقیقه بعد پرسید: «هستی سپهر؟» هستم مهدی. «فکر کردم گذاشتی رفتی.» کجا برم؟ ایستگاهمون یکیه. گفت باشه و پرسید از رابرت پلنت چیزی شنیدم یا نه؟ نه. پیاده شدیم. خونهشون رو بلد بودم. گفتم بریم کافه؟ گفت «من فقط چای دارچین دوست دارم و موسیقی. موسیقی تمام زندگی منه سپهر.» میدونم. گفتم: «فول آلبوم فردی مرکوری رو برات دانلود میکنم. از امید نخر.» گفت: «ممنونم. تو عالم آشنایی، چند حساب میکنی باهام؟» شمارهم رو توی گوشیش زدم و گفتم: «زمان بده بهش، بذار بره تو عالم رفاقت.» گفت ممنونم. خداحافظ سپهر.
خداحافظ.
خندید.
گفتم «کجا میری توی این بارون؟» گفت «میخوام برم سهتا چهارراه اونورتر. تو چی؟» تصمیمم رو گرفتم. مقصدم شد مقصد مهدی. «منم همینطور.» سوار اتوبوس شدیم و مسیر همون مسیر همیشگی بود. گفت برای آزمون وکالت میخونه. نرسیده به ایستگاه پنجم ازم پرسید نونوایی سنگک میبینم یا نه. گفتم آره. پیاده شدیم. نون نداشت. پرسید از جانی کش چیزی شنیدم؟
گفت دوتا جلوتر نونوایی تافتونه. بود. نون نداشت. گفت اونور خیابون یه مجتمع نانه با دوتا پله، اون حتما نون داره. بود و داشت. گفت «خداحافظ سپهر.» گفتم خداحافظ و رفتم اون سر خیابون. منتظر اتوبوس خودم. خیره به نونوایی. دیدمش که از روی دوتا پله پایین اومد و چند لحظه مردد موند. یه تیکه نون تازه کند و خورد. بعد بدون اینکه عصاش رو باز کنه به خیابون نزدیک شد و باز مکث کرد. اتوبوسم اومد. اتوبوسم رفت. دویدم و پرسیدم: «میخوای رد شی مهدی؟» گفت «آره.»
رد شدیم. نپرسید چرا نرفتم، پرسید باب دیلن رو دوست دارم یا نه؟ «یه کار مهم» داشت که باید انجام میداد. سه ایستگاه جلوتر. سوار اتوبوس شدیم. پیاده شدیم. گفت «خداحافظ سپهر.» گفتم «کجا میخوای بری؟» گفت «یه سیدیفروشی پشت ایستگاه اتوبوس.» و رفت چپ. سیدیفروشی سمت راست بود. دستش رو گرفتم و رفتیم. ۵۰ تومن بابت فول آلبوم پینک فلوید مقروض بود. پرسید فول آلبوم فردی مرکوری رو هم داری امید جان یا نه. امید جان گفت کی؟ مهدی گفت فردی مرکوری. وُکالیست کوئین. امید جان گفت باید اشتراک بخره و اشتراکها گرون شده چون دلار رفته بالا. به سیدیها نگاه کردم. هیولاها علیه بیگانگان رو دیدم و یاد روزی افتادم که مامان برام خریدش. دلتنگ شدم. مهدی به اندازه کافی نقد نداشت. گفت یه وقت دیگه. امید هم گفت یه وقت دیگه. زدیم بیرون. مهدی گفت «کارِ تو چی بود سپهر؟» گفتم: «میخواستم تو بارون قدم بزنم.» گفت چه خوب و از خیابون رد شدیم. گفت هنوزم همسایهایم؟ میای؟ گفتم بله. میام. نشستیم توی اتوبوس. ازم پرسید نظرم راجع به جانی کش چیه؟ نظری نداشتم. ساکت موند. ساکت شدم. پنج دقیقه بعد پرسید: «هستی سپهر؟» هستم مهدی. «فکر کردم گذاشتی رفتی.» کجا برم؟ ایستگاهمون یکیه. گفت باشه و پرسید از رابرت پلنت چیزی شنیدم یا نه؟ نه. پیاده شدیم. خونهشون رو بلد بودم. گفتم بریم کافه؟ گفت «من فقط چای دارچین دوست دارم و موسیقی. موسیقی تمام زندگی منه سپهر.» میدونم. گفتم: «فول آلبوم فردی مرکوری رو برات دانلود میکنم. از امید نخر.» گفت: «ممنونم. تو عالم آشنایی، چند حساب میکنی باهام؟» شمارهم رو توی گوشیش زدم و گفتم: «زمان بده بهش، بذار بره تو عالم رفاقت.» گفت ممنونم. خداحافظ سپهر.
خداحافظ.
Telegram
دوات
سوار اتوبوس شد و با اضطراب پرسید خط چنده؟ کجا میره؟ کسی هست با من پیاده شه؟ خطِ من بود و میرفت ایستگاه من و کنارش نشستم و گفتم من هستم که باهم پیاده شیم. دستش رو گذاشت روی زانوم و گفت چی گوش میدی؟ هندزفری رو درآوردم. ولوم بالا نبود. ولی گوشهای تیزی داشت.…
وقتی میگم قربون خندههات برم یعنی اگه ابراهیم بودم اسماعیل سر میبریدم برای هر قهقههت. ولی نه ابراهیمم، نه اسماعیل دارم، نه تو خندههات برای منن.
منم یه روز میرم یه جا که مردمش اهل حالن
کِیناز
میرم جنوب. نه فوراً، اما حتماً.
اینجانب به دلایلی شخصی، بدینوسیله، سرکار خانوم مهرسا شرعالاسلام را Uncrush اعلام میکنم.
از وقتی بانو د آرماس رو در آغوش سلطهگرانهی مشتی دیدم چارهای نمیبینم جز اینکه به این احساس مالکیت مشخصا دوطرفه احترام بذارم و پا پس بکشم. اول که میگفتی باور نمیکردم رفیق. ولی حالا دیگه مدرک داری. مبارکتون باشه.
ددلاینها و حجم درس و کار رو نوشتم تا برنامهریزی کنم. فلج شدم. خودکار رو گذاشتم کنار و به سررسیدم نگاه میکنم و فکر میکنم تا یک ماه آینده حتی یک ساعت هم وقت ندارم صرف خودم و خونواده و دوستام کنم. اینطور که به نظر میاد دهنم سرویسه و وقتشه که به عنوان یک نینجای گنین ساده میدون رو خالی کنم و اجازه بدم سوپرسپهر سنسی ماموریت سطح الف زندگیم رو بهدست بگیره.
#ایول
#ایول
خب طبق برنامه اگه امشب تا ساعت ۱۲ نیمهشب بیستونهم اسفند بیدار بمونم در نهایت هم استاد راضی خواهد بود هم دوتا رئیسم هم دوستان و هم خانواده.
این ساعتها اگه بهت فکر کنم، واقعیت مثل خودکاری که دندونم رو بهش تکیه دادم، از دستم در میره و لثهم رو جر میده و خون. خون. خون.
استراحتم بین درس کاره و بین کار، درس. آشپزی میکنم و یه چشمم به کتابه و تو فکرم که مادر چطوری لیسانس گرفت وقتی من و داداشم هم آویزونش بودیم؟