انقد بَد سرفه میکنم انگار ذاتالریه گرفتم تو سال ۱۸۲۰ میلادی و زیر ملافهها دارم جون میدم تا دکتر دهکده بیاد و بگه دیگه وقتشه کشیش خبر کنن.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
اوج استیصال یک انسان، فقط اونجا که سیامک عباسی میگه: "خوشبختیت آرزومه، حتی با من نباشی".
Forwarded from هانیبال (غزل)
نمیشه قلم و ذهن دوات رو دوست نداشت؛
چون میشه فقط گفت «بد سرفه میکنم»
و اون آگاهی رو منتقل کرد. اما سپهر تصمیم میگیره دستمون رو بگیره و ما رو ببره به یه اتاق نمور و سرد توی طبقه فوقانی یه عمارت سنگی وسط اروپا که صدای ترقترق چوب شومینهش بهت نوید میده زمستون میگذره. فوت میکنی شمع سفید توی شمعدان انگشتی برنزیش رو و بوی دود شمع گم میشه توی نم و نمک، توی عطر ملحفههای کرم چروک. سپهر، لباس نخی سفید با آستینهای پیلیداری که بر تن کرده و بندهای یقهش رو باز گذاشته رو با قلمش نقاشی میکنه. چکمههاش واکسخورده، ردای سبز زمردی روی صندلی و موهای بهمریختهش رو هم همینطور. ساده و دور از پیچیدگی و روان مینویسه اما هوای ابری اون روز رو میبینی، باغ خاکستری عمارت رو میبینی، گربه خوابیده پای شومینه رو میبینی و باد سرد و تند شمال اروپا میخوره به صورتت. دستهات قرمز میشن از سرما. از جیبت دستمال ابریشمی درمیاری و تعارف میکنی بهش. صندلی چوبی مخملکوب کنار میز تحریر رو میکشی بیرون و مینشینی کنار تخت. میشی همون دکتری که اتفاقا از کشیش دهکده متنفره. :)
چون میشه فقط گفت «بد سرفه میکنم»
و اون آگاهی رو منتقل کرد. اما سپهر تصمیم میگیره دستمون رو بگیره و ما رو ببره به یه اتاق نمور و سرد توی طبقه فوقانی یه عمارت سنگی وسط اروپا که صدای ترقترق چوب شومینهش بهت نوید میده زمستون میگذره. فوت میکنی شمع سفید توی شمعدان انگشتی برنزیش رو و بوی دود شمع گم میشه توی نم و نمک، توی عطر ملحفههای کرم چروک. سپهر، لباس نخی سفید با آستینهای پیلیداری که بر تن کرده و بندهای یقهش رو باز گذاشته رو با قلمش نقاشی میکنه. چکمههاش واکسخورده، ردای سبز زمردی روی صندلی و موهای بهمریختهش رو هم همینطور. ساده و دور از پیچیدگی و روان مینویسه اما هوای ابری اون روز رو میبینی، باغ خاکستری عمارت رو میبینی، گربه خوابیده پای شومینه رو میبینی و باد سرد و تند شمال اروپا میخوره به صورتت. دستهات قرمز میشن از سرما. از جیبت دستمال ابریشمی درمیاری و تعارف میکنی بهش. صندلی چوبی مخملکوب کنار میز تحریر رو میکشی بیرون و مینشینی کنار تخت. میشی همون دکتری که اتفاقا از کشیش دهکده متنفره. :)
به نظرم عشق همون چیزیه که افلاطون بهش میگه فارماکون. یه واژه با دو معنی: زهر/ درمان.
پینوشت: عزیزان افلاطون این رو نمیگه. دقیقا برای همین اولش نوشتم «به نظرم عشق...»
صرفا کلمهی فارماکون رو دوست دارم که افلاطون برای توصیف چیز دیگهای و جای دیگهای به کار برده.
صرفا کلمهی فارماکون رو دوست دارم که افلاطون برای توصیف چیز دیگهای و جای دیگهای به کار برده.
خدا شاهده این هوا هوای دیته و تو اگه پارتنر داری و میتونی باهاش بری شام و نمیری، بیلیاقت، کسخل و خنگی.
بابا مگه for her نمیشه «برای او (مونث)؟»
خب منم اینا رو زدم برای اوی مونث دیگه! وِل کن صادق آستینمو حمال!
خب منم اینا رو زدم برای اوی مونث دیگه! وِل کن صادق آستینمو حمال!
Forwarded from برنامه ناشناس
من فکر میکردم ترکیب گرسنه و تشنهست. یعنی دیگه به گای اعظم رفته آدم یه چیکه آبم نخورده صبح تا حالا.
من فکر میکردم ترکیب گرسنه و تشنهست. یعنی دیگه به گای اعظم رفته آدم یه چیکه آبم نخورده صبح تا حالا.
اومدم عین بچههای خوب بنویسم نظر دریدا راجع به فلان چیز چی بوده. بعد دیدم دریدا حرفش رو بر اساس یه بخشی از یکی از کتابهای افلاطون زده. بعد دیدم اون بخش از کتاب افلاطون یه مکالمه فرضی بین سقراط و یه کورممد آتنیه. بعد دیدم توی اون مکالمه، سقراط مکالمهی یه ایزد مصری و پادشاه مصر رو برای کورممد تعریف میکنه.
حالا باید برگردم ببینم منظور سقراط از تعریف این قصه برای کورممد آتنی چی بوده که افلاطون نوشته اینو تا منظوری رو برسونه که دریدا بیاد توی کتابش نقضش کنه که بعد از کل این ماجرا یه چهارچوب نقد دربیارم فلان مجموعه شعر رو بچپونم توش.
ایدیبیات ایسونه
ایدیبیات ایسونه
ایدیبیات ایسونه My ass! 🦖
حالا باید برگردم ببینم منظور سقراط از تعریف این قصه برای کورممد آتنی چی بوده که افلاطون نوشته اینو تا منظوری رو برسونه که دریدا بیاد توی کتابش نقضش کنه که بعد از کل این ماجرا یه چهارچوب نقد دربیارم فلان مجموعه شعر رو بچپونم توش.
ایدیبیات ایسونه
ایدیبیات ایسونه
ایدیبیات ایسونه My ass! 🦖
Forwarded from برنامه ناشناس
به عنوان یک دانشجوی رشته ادبیات انگلیسی، ادبیات انگلیسی رو به چجور آدمایی پیشنهاد نمیکنی؟
به عنوان یک دانشجوی رشته ادبیات انگلیسی، ادبیات انگلیسی رو به چجور آدمایی پیشنهاد نمیکنی؟
دوات
به عنوان یک دانشجوی رشته ادبیات انگلیسی، ادبیات انگلیسی رو به چجور آدمایی پیشنهاد نمیکنی؟
دوران لیسانس یه استاد معرکه داشتم که از دوران دانشجویی خودش یه خاطره معرکه گفت و توی ذهنم موند. گفت همون سال اول سر یکی از کلاسهای شعر اذیت شده و از کلاس زده بیرون. بعد کلاس رفته پیش استادش (که مدیر گروه هم بوده) و بهش گفته میخواد انصراف بده. استاده پرسیده چرا و ایشون گفته چون این رشته حالمو بد میکنه. اعصابمو خرد میکنه. بهم میریزه منو. دیوونه میکنه منو.
استادش گفته مگه عاقلی؟
ایشون گفته یعنی چی و استادش گفته این رشته مال آدمای دیوونهست. اگه عاقلی انصراف بده برو دکتر و مهندس شو. اگه دیوونهای بمون.
البته که ده سال بعد همون استاد میشه رئیس دانشگاه بنده و این دانشجو رو به عنوان استاد شعر استخدام میکنه.
خلاصه به آدمهای عاقل.
به آدمای عاقل پیشنهاد نمیکنم.
استادش گفته مگه عاقلی؟
ایشون گفته یعنی چی و استادش گفته این رشته مال آدمای دیوونهست. اگه عاقلی انصراف بده برو دکتر و مهندس شو. اگه دیوونهای بمون.
البته که ده سال بعد همون استاد میشه رئیس دانشگاه بنده و این دانشجو رو به عنوان استاد شعر استخدام میکنه.
خلاصه به آدمهای عاقل.
به آدمای عاقل پیشنهاد نمیکنم.