دوران نقاهت بیماری، خودِ خودِ زندگیه.
خوب نیستی، بد هم نیستی. سخت پا میشی از جات. ولی پا میشی. اشتها داری. ولی کم میخوری. بده حالت. ولی خوب هم هست.
خوب نیستی، بد هم نیستی. سخت پا میشی از جات. ولی پا میشی. اشتها داری. ولی کم میخوری. بده حالت. ولی خوب هم هست.
از پشت همین تریبون فحش میفرستم به کسی که آهنگ قدیمی علیرضا عصار رو انداخت توی سرم و کارگرهای مغزم حالاحالاها ول نمیکنن و یکی از ما رفته باز سراغ یک یار ِ دیگه!
با عرض پوزش از بزرگترها و بانوان کانال، یکی به من بگه خلطها چهجوری میفهمن شب شده و باید بیان؟
Forwarded from پیچک
دیدی صبح که بیدار میشی، مغز آروم آروم از فراموشی درمیاد؟ شروع میکنه به آپدیت کردن و کم کم خاطرات و احساسات یادت میاد و قلبت شروع میکنه به مچاله شدن.
انقد بَد سرفه میکنم انگار ذاتالریه گرفتم تو سال ۱۸۲۰ میلادی و زیر ملافهها دارم جون میدم تا دکتر دهکده بیاد و بگه دیگه وقتشه کشیش خبر کنن.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
اوج استیصال یک انسان، فقط اونجا که سیامک عباسی میگه: "خوشبختیت آرزومه، حتی با من نباشی".
Forwarded from هانیبال (غزل)
نمیشه قلم و ذهن دوات رو دوست نداشت؛
چون میشه فقط گفت «بد سرفه میکنم»
و اون آگاهی رو منتقل کرد. اما سپهر تصمیم میگیره دستمون رو بگیره و ما رو ببره به یه اتاق نمور و سرد توی طبقه فوقانی یه عمارت سنگی وسط اروپا که صدای ترقترق چوب شومینهش بهت نوید میده زمستون میگذره. فوت میکنی شمع سفید توی شمعدان انگشتی برنزیش رو و بوی دود شمع گم میشه توی نم و نمک، توی عطر ملحفههای کرم چروک. سپهر، لباس نخی سفید با آستینهای پیلیداری که بر تن کرده و بندهای یقهش رو باز گذاشته رو با قلمش نقاشی میکنه. چکمههاش واکسخورده، ردای سبز زمردی روی صندلی و موهای بهمریختهش رو هم همینطور. ساده و دور از پیچیدگی و روان مینویسه اما هوای ابری اون روز رو میبینی، باغ خاکستری عمارت رو میبینی، گربه خوابیده پای شومینه رو میبینی و باد سرد و تند شمال اروپا میخوره به صورتت. دستهات قرمز میشن از سرما. از جیبت دستمال ابریشمی درمیاری و تعارف میکنی بهش. صندلی چوبی مخملکوب کنار میز تحریر رو میکشی بیرون و مینشینی کنار تخت. میشی همون دکتری که اتفاقا از کشیش دهکده متنفره. :)
چون میشه فقط گفت «بد سرفه میکنم»
و اون آگاهی رو منتقل کرد. اما سپهر تصمیم میگیره دستمون رو بگیره و ما رو ببره به یه اتاق نمور و سرد توی طبقه فوقانی یه عمارت سنگی وسط اروپا که صدای ترقترق چوب شومینهش بهت نوید میده زمستون میگذره. فوت میکنی شمع سفید توی شمعدان انگشتی برنزیش رو و بوی دود شمع گم میشه توی نم و نمک، توی عطر ملحفههای کرم چروک. سپهر، لباس نخی سفید با آستینهای پیلیداری که بر تن کرده و بندهای یقهش رو باز گذاشته رو با قلمش نقاشی میکنه. چکمههاش واکسخورده، ردای سبز زمردی روی صندلی و موهای بهمریختهش رو هم همینطور. ساده و دور از پیچیدگی و روان مینویسه اما هوای ابری اون روز رو میبینی، باغ خاکستری عمارت رو میبینی، گربه خوابیده پای شومینه رو میبینی و باد سرد و تند شمال اروپا میخوره به صورتت. دستهات قرمز میشن از سرما. از جیبت دستمال ابریشمی درمیاری و تعارف میکنی بهش. صندلی چوبی مخملکوب کنار میز تحریر رو میکشی بیرون و مینشینی کنار تخت. میشی همون دکتری که اتفاقا از کشیش دهکده متنفره. :)
به نظرم عشق همون چیزیه که افلاطون بهش میگه فارماکون. یه واژه با دو معنی: زهر/ درمان.
پینوشت: عزیزان افلاطون این رو نمیگه. دقیقا برای همین اولش نوشتم «به نظرم عشق...»
صرفا کلمهی فارماکون رو دوست دارم که افلاطون برای توصیف چیز دیگهای و جای دیگهای به کار برده.
صرفا کلمهی فارماکون رو دوست دارم که افلاطون برای توصیف چیز دیگهای و جای دیگهای به کار برده.